تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - سی دی سام یوسف (+18)
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

سه شنبه 5 مهر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
سلام به تمام بچه های گل ایران ، میخوام یکی از خاطرات دوران دبیرستان رو براتون بنویسم که گمون کنم این خاطره هم خنده دار باشه هم گریه دار، البته این خاطرات که متاسفانه واقعی هستن و خنده دار و گمونم اگه بخوام همش رو بنویسم یه کتاب کوچک بشه برای همین من چند تاش رو برای شما دوستان میذارم.

از جایی شروع میکنم که دبیرستان ما به چند نفر برای اداره کردن  نوار خانه احتیاج داشت (نوار خانه: جایی سی دی  موسیقی های مجاز و مداحی به پایین ترین قیمت میفروختیم البته جوری که سود خیلی کمی در بیاریم).
یکی از افرادی که برای نوار خانه انتخاب شد من بودم،یه چند روزی کار ما عالی گرفته بود چون به ایام محرم نزدیک می شدیم بچه های دبیرستان بیشتر خواهان مداحی بودن،تا اینکه یکی از بچه ها پیشنهاد بیشرمانه ای داد که سود خیلی خوبی نصیبمون بشه قرار شد فیلم های ... بیاره که به بچه های خودی بفروشیم البته اینم بگم که من اون موقع اطلاع نداشتم و این اطلاع نداشتن من باعث شد که این خاطره طنز بشه.

3 یا 4 روزی بود که میدیدم بچه ها بعضی از سی دی ها رو میذارن توی کمد نوار خونه، وقتی ازشون پرسیدم برای چی سی دی ها رو میذارید توی کمد؟ یکی از بچه ها که مسئول رایت سی دی ها بود گفت سفارشات بچه هاست سام یوسف و چند تا دیگه از مداحی های جدید هستش، منم گفتم باشه پس بذارید توی پک که خراب نشن.

بعد از چند روز بچه های نوار خونه از طرف مدرسه رفتن مشهد من موندم و نوار خونه و سی دی های به اصطلاح سام یوسف، ناظم مدرسه برای اینکه مدیر رفته بود مشهد جایگزین مدیر شده بود برای همین یکی از بچه ها رو فرستاد دنبال من که یه سی دی سام یوسف بهشون بدم که بذارن پشت بلندگو برای بچه های مدرسه،منم از همه جا بی خبر رفتم و سی دی های سفارشی رو از کمد درآوردم دادم به ناظم و گفتم :
آقای صفایی این سی دی بچه هاست خیلی هم سفارشیه خواهشا خش نیافته ،
ناظم هم گفت خیالت راحت مواظب هستم که بچه ها خش نندازن فقط اگه قشنگه یه سری هم برای من بزنید،
منم گفتم چشم و سی دی ها رو دادم به ناظم و رفتم دست شویی که دست و صورتم بشورم، داشتم موهام رو آب میزدم که یه هو صدای  آه و اوه از بلند گو بلد شد و با صدای بلد جیغ میزد ،
بعد از 1 دقیقه صدا قطع شده بود کل مدرسه منفجر شده بود کسایی که توی دستشویی بودن دست میزدن سوت میزدن بچه های توی حیاط بلند میگفتن :

دوباره دوباره، یک بار فایده نداره بعد با صدای بلند جیغ میزدنم و آه ... میکشیدن

حسابی آبرو ریزی شده بود خودم حسابی خندیدم بعد یهو یادم افتاد که خاک بر سر شدم نکنه سی دی های من بوده باشه،سریع رفتم توی راهرو دیدم معلم ها از اتاقشون اومدن بیرون دارن یواشکی میخندن،
ناظم تا من رو دید سرم داد زد افتاد دنبالم که میکشمت زارعی بد بختت میکنم اخراجت میکنم،منم که حسابی ترسیده بودم هر چی میگفتم من نمیدونستم سی دی های چیه،فایده نداشت بعد از اخراج از دبیرستان،منتظر شدم تا مدیر از مشهد بیاد که برم برای مدیر توضیح بدم بیگناهم.
وقتی مدیر برگشت رفتم قضیه رو گفتم مدیر هم بچه های نوار خونه رو جم کرد و بعد از پرس و جو فهمید کار من نبوده و بیگناهم من رو بخشید و بچه های نوار خونه رو اخراج کرد منم برگشتم سر کلاس ، البته بچه های نوار خونه رفتن دبیرستان غیر انتفاعی ثبت نام کردن،ولی نوار خونه باری همیشه بسته شد.

کمی درباره PostMan

نویسنده : مجتبی زارعی

مجتبی زارعی





نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، سلام به تمام بچه های گل ایران، میخوام یکی از خاطرات دوران دبیرستان رو براتون بنویسم که گمون کنم این خاطره هم خنده دار باشه هم گریه دار، البته این خاطرات متاسفانه واقعی هستن و خنده دار که گمونم که کتاب کوچیک بشن برای همین من چند تاش رو برای شما دوستان میذارم. از جایی شروع میکنم که دبیرستان ما به چند نفر برای اداره کردن نوار خانه احتیاج داشت (نوار خانه: جایی سی دی موسیقی های مجاز و مداحی به پایین ترین قیمت میفروختیم البته جوری که سود خیلی کمی در بیاریم). یکی از افرادی که برای نوار خانه انتخاب شد من بودم، یه چند روزی کار ما عالی گرفته بود چون به ایام محرم نزدیک می شدیم بچه های دبیرستان بیشتر خواهان مداحی بودن، تا اینکه یکی از بچه ها پیشنهاد بیشرمانه ای داد که سود خیلی خوبی نصیبمون بشه قرار شد فیلم های ... بیاره که به بچه های خودی بفروشیم البته اینم بگم که من اون موقع اطلاع نداشتم و این اطلاع نداشتن من باعث شد که این خاطره طنز بشه.، کمی درباره PostMan،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 07 و 16 دقیقه و 23 ثانیه
I know this if off topic but I'm looking into starting my
own blog and was wondering what all is needed to get setup?

I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very internet savvy so I'm not 100% positive.
Any tips or advice would be greatly appreciated.
Kudos
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 06 دقیقه و 13 ثانیه
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was wondering what
all is required to get set up? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?
I'm not very web smart so I'm not 100% sure. Any suggestions or advice would be greatly appreciated.
Kudos
سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 16 و 29 دقیقه و 01 ثانیه
Hi! Do you know if they make any plugins to assist with Search Engine Optimization? I'm trying
to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good success.
If you know of any please share. Many thanks!
دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 16 و 48 دقیقه و 02 ثانیه
بابا ایول روده برامون نموند !!!!!!!!خیلی خنده درا بود .
واقعی بوذد نه؟؟؟
راستی من تو رو لینک کردم تو هم منو با عنوان ایران طنز بلینک
مر30
چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 16 و 22 دقیقه و 20 ثانیه
خیلی باحال بود کاش واقعی بودش
پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 00 و 43 دقیقه و 22 ثانیه
این یكی خیلی با حال بود
مجتبی زارعیخوشحالم خوشتون اومد
چهارشنبه 20 مهر 1390 ساعت 21 و 58 دقیقه و 51 ثانیه
خیلی حال کردم
چهارشنبه 20 مهر 1390 ساعت 12 و 02 دقیقه و 04 ثانیه
ey janam.2bare.1 bar fayde nadare
kheyli jaleb boood.mamnon.hesabi khandidam
مجتبی زارعیسلام ، دارم خاطره سوم رو مینویسم که باعث شدم آمبولانس بیاد مدرسه
چهارشنبه 13 مهر 1390 ساعت 23 و 42 دقیقه و 59 ثانیه
ولش کن پشیمون شدم
چهارشنبه 13 مهر 1390 ساعت 23 و 40 دقیقه و 11 ثانیه
سلام کلی با داستانت حال کردم اما بهم خبر رسید که خالی بندیه!
قرار نبود توی وبلاگ جدیدک کپی کنم اما این پست یه استثناست!
پس با اجازه!
مجتبی زارعیکل این مطالب رو من جمع آوری کردم که بچه ها بذارن توی وبلاگشون، شما که صاحب اختیارید،آره ولی به جای فیلم ... آهنگ اندی بودش منم یخورده پیاز داغش رو زیاد کردم، البته دارم یه خاطره دیگه مینویسم که اون مثل کمی درباره پست من واقعی هستش
یکشنبه 10 مهر 1390 ساعت 15 و 50 دقیقه و 04 ثانیه
هه هه هه هه ههههههههههههههههه داداشی خیلی باحالی .مطالب وبلاگتم خیلی عالیه موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر