تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مسئول جهلشان ما هستیم
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

سه شنبه 12 مهر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.
اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند.

شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند . روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.

امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت:

ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: 
وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.


پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم.
امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپردازد.
چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.
این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد.
او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.
میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت:

گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.

امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت:

ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند.


امیر با صدای رسا گفت:

و
مسئول جهلشان نیز ما هستیم ،
اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند.
تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند

منبع : محمود حكیمی - داستان‌هایی از زندگی امیركبیر. دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سی و هفتم، 1384

پی نوشت : PostMan

مرد بزرگ،امیر کبیر سلام

با اینکه الان 160 سال از رحلت شما میگذره هنوز مردم ایران توی جهل هستن ، گمون نکنم با ایجاد مدرسه و دانشگاه و کتابخونه تونسته باشن از جهل مردم کم کرد،هنوز مردمی هستن که با اینکه مدرک مهندسی و دکترا گرفتن هنوز توی جهل هستن هنوز کسایی هستن که پیامبران دروغین رو باور میکنن هنوز کسانی هستن که میخوان با علمشون وجود خدا رو انکار کنن  که هنوز کسانی هستن که با وجود داشتن علم و تحصیلات به حرف های افراد دعا نویس گوش میدن و هنوز کسایی هستن که گول پیامبران دروغین رو میخورن و دور خانه ای میچرخند و آنجا رو خانه خدا مینامند.
(چند پیامبر دروغین در ایران از مردم پول میگرفتن و خانه ای را به آنها نشان میدادن و میگفتن این خانه واقعی خداست ، نه آن خانه ای که در مکه است ، حتی به آنها بهشت هم میفروختند و میگفتند پولی که شما میدهید برای جمع کردن سپاه خدا و مستضعفین خواهد بود و خدا در بهشت به شما خانه و ملکی میدهد،حتی من شنیدم که هنوز کسایی هستند که در اردبیل و کرج هنوز پیرور یکی از افراد شیاطینی هستند که خود رو امام زمان نامیده است)

امیر کبیر بیا با هم کوروش رو بیدار کنیم چون تا این افراد بیدارن ایران در جهل فرو خواهد رفت.







نوع مطلب : خواندنی، داستان تاریخی، داستان ایرانی، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند.، امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم، اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند منبع : محمود حكیمی - داستان‌هایی از زندگی امیركبیر. دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سی و هفتم، 1384،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 14 و 26 دقیقه و 30 ثانیه
I am actually pleased to read this weblog posts which
contains lots of useful facts, thanks for providing such statistics.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 21 و 00 دقیقه و 59 ثانیه
Hello There. I found your blog using msn. This is an extremely
well written article. I will make sure to bookmark it and come back to read more of your useful information. Thanks for the post.
I will definitely comeback.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 13 دقیقه و 10 ثانیه
I am in fact thankful to the owner of this site who has
shared this great article at at this place.
جمعه 11 فروردین 1396 ساعت 14 و 47 دقیقه و 57 ثانیه
A person essentially lend a hand to make critically articles I might state.
This is the first time I frequented your web page and thus far?
I surprised with the analysis you made to
create this actual post incredible. Great process!
سه شنبه 12 مهر 1390 ساعت 11 و 20 دقیقه و 12 ثانیه
درسته که ما ایرانی ها گرفتار جهل و نادانی هستیم، ولی این دلیل نمی شه که به اعتقادات و مذهب توهین کنیم
مجتبی زارعیدوست عزیز اشتباه از من بود معذرت میخوام الان نوشته رو اصلاح کردم
سه شنبه 12 مهر 1390 ساعت 11 و 17 دقیقه و 48 ثانیه
آقا یا خانم نامحترمی که این جمله کذایی رو تایپ کردی و به زبون آوردی"هنوز کسایی هستن که به دور خانه ای میچرخند و آنجا رو خانه خدا مینامند."
مطمئنا شما هم گرفتار جهل و بی دینی شدید. شما هنوز معنای خدا و معنویت رو نمیدونید و هنوز فرق بین جهل و کفر و ایمان رو ندونستید. من واقعا متاسفم که هنوز که هنوزه اعتقادات رو جزء خرافات می دونید.
مجتبی زارعیمنظور من رو اشتباه گرفتید من اون نوشته رو اصلاح کردم،من معذرت میخوام جمله رو خوندم متوجه شدم که اشتباهی رخ داده منظور من خانه هایی بود که پیامبران دروغین در آنجا کسب درآمد میکردند نه خدا خدا در مکه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر