تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - امتحان عربی (+18)
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

چهارشنبه 20 مهر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
سلام باز هم من با یکی دیگه از خاطراتم اومدم امیدوارم از این خاطره لذت ببرید

یادم میاد روز سه شنبه بود معلم عربی سال سوم دبیرستان بچه های تنبل کلاس رو اورد پای تخته کلاس البته منم جزئی از اونها بودم ، و گفت که اگه یک بار دیگه نمره عربی رو زیر 12 بگیرید از کلاس من اخراج هستید و مستمع آزاد میشید (من یه بار هم سال 4 دبستان مستمع آزاد بودم البته خانم معلم به من مستمرم رو داد،اسمش رسولیان بود یه زن چاق و مهربون،اصولا همه چاق ها مهربون هستن مثل من) من که ترسیده بودم نکنه آقای حسن نژاد بخواد من رو بندازه یا مستمر آزادم کنه بهش قول دادم که نمره بالا 12 بگیرم.
آقای حسن نژاد بچه شمال رشت بود برادرش هم قبلا معلم ما بود شغل اصلیش برنج فروشی بوده یه بار که آقای حسن نژاد رفته بود ستاد برای نمایندگی شهر ساری به برادرش گفته بود که بیاد و به ما درس بده،وقتی هم که آمد بوی انبه آورد نشسته شروع کرد در مورد برنج های اعلای خودش ، یا درباره آداب ازدواج و رسم و رسوم در شهرستان ها ، میگفت من هنوز دستمالی که نشان دهنده باکره بودن زنمه رو نگه داشتم که

یکی بلند شد گفت : استاد کجا نگه داشتین توی الکل یا توی صندق امانات که کلاس منفجر شد،
بنده خدا کیفش رو برداشت و رفت بعد هم ناظم اومد و 2 نمره از همه کم کرد،بگذریم بله آقای حسن نژاد گفت : که دو  روز دیگه 5 شنبه من میخوام امتحان بگیرم اگه نخونید دیگه سر کلاس من نیایید.

بگذریم که توی این دو روز من حتمی یک بار هم لای کتاب رو باز نکردم صبح 5 شنبه که سوار اتوبوس شدم وقتی یادم افتاد که امتحان داریم دلم میخواست مثل این فیلم ها یه داد بزنم که همه صدام رو بشنون ولی چه فایده گاوم زایده بود اونم  یه گوساله بزرگ اندازه حسن نژاد ، توی اتوبوس گفتم تقلب میکنم ولی نمیشد جلویی من ، از من بدتر بود چون بچه های تنبل رو مینداخت  کنار هم، بچه زرنگها هم مطمئنا پیش استاد میشستن،پس باید چیکار میکردم ؟

که یهو یه فکر بکر از جلوی چشمام رد شد خورد به شیشه اتوبوس ، از اتوبوس پیاده شدم رفتم سمت دبیرستان جلو بچه های خودم رو زده بودم به گیجی به هیچکس سلام نمیکردم توی صف باید بر میگشتم سمت قبله برای خوندم دعای فرج منم بر نگشتم شروع کردم به آواز خوندن با صدای آروم که بچه ها فقط بشنون ، بچه های هر چی سعی میکردن من رو به سمت قبله برگردونن نمیتونستن چون یا داد میزدم یا با اخم نگاهشون میکردم، دعا که تموم شد بچه ها برگشتن سمت ناظم که من روم رو کردم سمت قبله و دعا میخوندم، بچه ها گیج شده بودن که چرا دارم اینکارو میکنم،حرف های ناظم که تموم شد دستور داد بریم سر کلاس منم برگشتم رفتم سر کلاس بعد رفتم زیر میز خوابیدم که معلم ادبیات اومد تو دید که من زیر میز خوابیدم اعصبانی شد گفت زارعی بلند شو ، مگه با تو نیستم ،  منم اصلا بهش توجه نمیکردم یکی از بچه ها از سرجاش بلند شد اومد سمت من سرم رو گرفت رو پاش بعد چشمام رو که بسته بودم رو باز کرد منم سریع چشمم رو بردم بالا که سفیدی چشمم معلوم بشه که یهو داد زد استاد ترامادول خورده.
(درسته من نقشه کشیدم که نقش یکی که ترامادول خورده رو بازی کنم که از دست حسن نژاد فرار کنم زنگ دوم عربی داشتیم و من نخونده بودم ، سال 87 بچه ها قرص های ترامادول رو خشاب خشاب میخوردن ، کسی که ناشتا یه خشاب ترامادول 100 بخوره مغزش به هم میریزه ، یکی از بچه ها که خورده بود تعریف میکرد من 1 ساعت داشتم با چراغ خوابم صحبت میکردم فکر میکردم خداست که اومده سمت من، چقدر گریه کردم و توبه کردم بعد ازش خواستم که بذاره ببوسمش اونم به من اجازه داد تا لبم رو گذاشتم رو اون نور که  لبهام سوختن، یا یکی دیگه توی مدرسه خورده دکتر مدرسه رو گرفته بود زده بود و به معلم آرایه های ادبی تعظیم کرده بود، برای همین منم این نقشه رو کشیده بودم و هیچکس هم شک نمیکرد که این کارم دروغ باشه)

آقای واصلی رفت پیش ناظم آقای چایچی که بگه چی شده بچه ها من رو انداختن رو دوششون اوردن انداختن روی میز ناظم که منم برای اینکه طبیعی جلوه بده داد زدم :

گمشو آشغال دستت و از ... بیار بیرون ، بچه ... بزن به چاک،
که ناظم اومد کنارم گفت : مجتبی چی شده؟ چرا فحش میدی؟

بیا روی زمین دراز بکش ، منم اصلا حرفش رو گوش نکردم گذاشتم ناظم و یکی از بچه ها من رو روی زمین بخوابونن، که یهو مدیر مدرسه اومد توی دفتر تا من رو دید گفت :
چی شده آقای چایچی این سر و صدا ها برای چیه؟
چایچی هم براش توضیح داد که ممکنه ترامادول خورده باشه،مدیر هم دوزانه نشت روی زمین رو کرد به من گفت :

چی شده زارعی جان؟ چی خوردی کثافت خر ،

نزدیک بود بزنم زیر خنده ، نشست کنارم نبضم رو گرفته بود گفت : چرا آقای معینی (دکتر دبیرستان) نیامده؟ که ناظم گفت : ترسیده بنده خدا زنگ زده آمبولانس.

تا شنیدم آمبولانس نزدیک بود سکته کنم گفتم خدایا حتما بعدش هم زنگ میزنن به مادرم که خونست، داشتم فکر میکردم که یهو یه سیلی محکم خورد توی صورتم خدایش من فقط شنیده بودم که بعضی از سیلی ها جوری هستش که برق از جلوی چشمات رد میشه که من اون موقع رعد و برق دیدم ، بعد یکی دیگه زد اون ور صورتم داشتم از درد میمردم که یهو مدیر شروع کرد به فشار دادن کول هام ، کول هام داشتن میشکستن نمیدونید چه دردی داشت، بعد پاهام رو گرفتن به سمت بالا که خون به مغزم برسه یه لحظه خندم گرفته بود بعد سریع جدی شدم با خودم گفتن الان که شلوارم رو بکشن پایین، که صدای آمبولانس رو شنیدم که آژیر کشان اومدن توی مدرسه.

معلم ها اول زنگ رو درس ندادن بلکه داشتن بقیه رو نصیحت میکردن که مثل من نشن،مدیر رو کرد به من گفت :

مجتبی نترس گروه نجات اومد ،

خداییش دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم آخه S.O.S گروه نجات هستش حالا اگه بعضی ها به آمبولانس میگن گروه نجات رو نمیدونم ولی اون لحظه برای من خنده دار بود  نمیدونم چی شد اون رو گفت منم با ناخن شست انگشت اشارم رو فشار دادم که نخندم.
وقتی که بچه های تکنیسین پزشکی اومدن سریع نبضم رو گرفتن بعد فشارم رو و گذاشتنم روی میز که پزشک مدرسه اورده بود ، منم یخورده خودم رو به خوب شدن زدم که یکیشون گفت خداروشکر خطر رفع شده نبضش که عادی هست فشارش فقط بالا  بوده شاید به خاطره این بوده باشه،مدیر گفت : لازم هست که ببریدش به بیمارستان؟
تکنسین پزشکی : نه فقط باید استراحت کنه.
مدیر رو کرد به ناظم که زنگ بزن به خانم زارعی بیاد اینجا،فقط آروم بهشون بگو که نترسن.
ناظم هم گوشی رو برداشت دفترش رو باز کرد و زنگ زد خونه.
ناظم : سلام خانم زارعی
مادرم : سلام بفرمایید!!!
ناظم : چایچی هستم ناظم پسرتون،خانم زارعی پسرتون بیماری خاصی داشتن؟
مادرم : داشتن ؟ یعنی چی ؟ چیزی شده ؟
ناظم : نه خانم زارعی منظورم این بود که بیماری خاصی دارن آخه حالشون بد شده.
مدیر : آقای چایچی این چجور حرف زدنه مرد مومن، گوشی رو بده به من.
مدیر: سلام خانم زارعی ، من طالبی هستم مدیر دبیرستان پسرتون،آقا مجتبی فشارشون افتاده بود حالشون بهم خورده همین ، چیزی نشده خواهرم الان گروه نجات اینجاست.
مادرم : بله،میگرن داره،الان میام اونجا خداحافظ.
مدیر رو کرد به تکنسین های پزشکی گفت : میگرن داره شاید به خاطره این باشه، بنده خداها هم باورشون شده بود و به من گفتن بخواب تا مادرت بیاد و همه رفتن بیرون به جزء مصطفی که مونده بود مواظب من باشه نیافتم پایین ، رو کردم به مصطفی گفتم رفتن، مصطفی با تعجب نگاهم میکرد، گفتم به چی نگاه میکنی بچه ... با خنده.

مصطفی : خیلی عوضی هستی منم باورم شده بود ، خیلی فیلمی ، خوب امتحان رو پیچ رفتی

نیم ساعت بعد مادرم اومد دنبالم و اجازم رو گرفت و رفتیم ، توی راه یه دونه زد تو سرم گفت : باز دیوونه بازی در اوردی،چرا بنده خداها رو اذیت کردی من که میدونم داری نقش بازی میکنی،رو کردم به مادر خندم گرفته بود کل قضیه رو گفتم ،  توی ماشین اینقدر خندمون گرفته بود که نزدیک بود تصادف کنیم.

شنبه که رفتم مدرسه از ناظم و مدیر معذرت خواهی کردم که اذیت شدن ، گفتم من 3 تا قرص پروفن خورده بودم چون سرم خیلی درد میکرد.
حسن نژاد هم اون امتحان رو به خاطره من کنسل کرد انداخت 3 شنبه که من شدم 14/5 .


کمی درباره PostMan

سی دی سام یوسف (+18)

برج جن

نویسنده : مجتبی زارعی

مجتبی زارعی





نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان ایرانی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، سلام باز هم من با یکی دیگه از خاطراتم اومدم امیدوارم از این خاطره لذت ببرید یادم میاد روز سه شنبه بود معلم عربی سال سوم دبیرستان بچه های تنبل کلاس رو اورد پای تخته کلاس البته منم جزئی از اونها بودم، و گفت که اگه یک بار دیگه نمره عربی رو زیر 12 بگیرید از کلاس من اخراج هستید و مستمر آزاد میشید (من یه بار هم سال 4 دبستان مستمر آزاد بودم که خانم معلم به من مستمرم رو داد اسمش رسولیان بود یه زن چاق و مهربون اصولا همه چاق ها مهربون هستم مثل من) من که ترسیده بودم نکنه آقای حسن نژاد بخواد من رو بندازه و مستمر آزادن کنه بهش قول دادم که نمره بالا 12 بگیرم.، حسن نژاد هم اون امتحان رو به خاطره من کنسل کرد انداخت 3 شنبه که من شدم 14/5 . کمی درباره PostMan سی دی سام یوسف (+18) برج جن نویسنده : مجتبی زارعی، مجتبی زارعی،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




دوشنبه 9 مهر 1397 ساعت 20 و 29 دقیقه و 19 ثانیه

Wonderful posts. Thank you.
cialis e hiv prezzo di cialis in bulgaria rezeptfrei cialis apotheke cialis price thailand cialis en mexico precio cialis dosage buying brand cialis online cialis en mexico precio cialis price thailand chinese cialis 50 mg
دوشنبه 12 شهریور 1397 ساعت 16 و 53 دقیقه و 27 ثانیه

Awesome info, Many thanks!
cialis for bph we recommend cialis info 200 cialis coupon discount cialis buy brand cialis cheap tadalafil cialis tadalafil cialis 5 mg schweiz cialis generic availability cialis australia org
سه شنبه 23 مرداد 1397 ساعت 10 و 25 دقیقه و 10 ثانیه

This is nicely expressed. !
buy viagra how to buy viagra online safely where to buy viagra in malaysia viagr viagra online canadian pharmacy how to buy viagra online buy viagra brand pharmacy viagra online viagra tablets online online pharmacy for viagra
سه شنبه 23 مرداد 1397 ساعت 01 و 50 دقیقه و 57 ثانیه

Many thanks. Good stuff!
generic cialis with dapoxetine cialis usa cost i recommend cialis generico cialis without a doctor's prescription we recommend cialis best buy low cost cialis 20mg cialis italia gratis cialis therapie cialis sans ordonnance miglior cialis generico
دوشنبه 7 خرداد 1397 ساعت 17 و 37 دقیقه و 35 ثانیه

Fantastic content, Many thanks.
cialis cipla best buy effetti del cialis chinese cialis 50 mg acheter du cialis a geneve only here cialis pills prescription doctor cialis cialis 20 mg cost cialis 5 mg scheda tecnica wow look it cialis mexico achat cialis en europe
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 20 و 56 دقیقه و 34 ثانیه

Excellent forum posts. Many thanks!
buy cheap viagra pills online cheap viagra prescription viagra to buy online can u buy viagra over the counter buy viagra ireland where to buy viagra online without prescription viagra online buy generic sildenafil online how to buy viagra uk how to buy viagra online without
شنبه 4 فروردین 1397 ساعت 10 و 40 دقیقه و 38 ثانیه

You actually expressed this effectively!
female cialis no prescription cialis 20 mg estudios de cialis genricos cialis rckenschmerzen cialis per paypa cialis prices in england cialis canada on line cialis generic tadalafil buy generic cialis with dapoxetine cialis for daily use
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 17 و 53 دقیقه و 59 ثانیه
Good day very nice website!! Guy .. Excellent ..
Amazing .. I will bookmark your blog and take the feeds additionally?
I am satisfied to find numerous helpful info right here within the publish, we want work out
more strategies on this regard, thanks for sharing. . .
. . .
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 39 دقیقه و 50 ثانیه
Everything is very open with a clear explanation of the issues.
It was truly informative. Your website is
useful. Thanks for sharing!
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 13 و 41 دقیقه و 21 ثانیه
I'm not sure exactly why but this site is loading incredibly slow for
me. Is anyone else having this problem or is it a problem on my
end? I'll check back later and see if the problem still
exists.
پنجشنبه 12 بهمن 1391 ساعت 13 و 02 دقیقه و 34 ثانیه
ایول بابا توپ بود
سه شنبه 13 تیر 1391 ساعت 16 و 34 دقیقه و 13 ثانیه
اقا دمت گرم منم یه بار این کارو کردم ولی وانمود کردم غش کردمو فشارم افتاده فقط ما عکس ندیدیم از شما چند دبیرستان بودی؟ولی در کل باحال بود ایول
مجتبی زارعیسلام هنوز بچه هایی که عکس ها دسیشونه رو پیدا نکردم؛سوم دبیرستان
شنبه 3 تیر 1391 ساعت 10 و 30 دقیقه و 48 ثانیه
دوست عزیز،این مطلب همون چیزی بود که اتفاق افتاده بود،درسته بچه رشت بود ولی برای ستاد استان ساری رفته بود چون اونجا زندگی میکنه،الان هم اونجاست.
حالا چون بچه رشت و رفته ساری من نمیدونم.

ممنون از راهنماییت
یکشنبه 21 خرداد 1391 ساعت 21 و 47 دقیقه و 40 ثانیه
توی دوران قبل راهنمایی ودبیرستان،من فقط یه بارعربی20 شدم که اونم چون سرگروه بودم(ترم بعدش افتادمچون سرگروه نبودم)
سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 18 و 23 دقیقه و 08 ثانیه
سلام .... وای از عربی نگو که متنفرم ازش ......


من همیشه نمره هام بین 12 تا 15 بوده





بازم بیا وبم اگه با تبادل لینک موافقی بگو تا به چه اسمی بلینکمت
دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 18 و 46 دقیقه و 34 ثانیه
وبت عالییییییییییییییییییییییییییییییه
عاشقشم
شنبه 21 آبان 1390 ساعت 19 و 07 دقیقه و 48 ثانیه
سلام

واقعا جالب بود جالبتر اینکه اصلا به قیافتون نمیخوره اهل این جور پیچوندنا باشید . حیف من روم نمیشه از این کارا بکنم وگرنه امتحان تحلیلی فردا رو
و در اخر امیدوارم موفق باشید و همینطور با همین فصاحت و در عین حال سادگی به نوشتن ادامه بدید
مجتبی زارعیسلام

این اتفاق برای 5 سال پیشه ، برای همین چهرم یخورده تغییر کرده
چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 16 و 20 دقیقه و 54 ثانیه
خیلی بامزه بود کلی خندیدم
جمعه 22 مهر 1390 ساعت 15 و 10 دقیقه و 35 ثانیه
سلام من شما رو همین الان به اسم برگزیده ترین داستان های ایران و جهان لینك كردم ممنون می شوم من رو به اسم ذهن را باید شست... لینك كنید ممنون موفق باشید
مجتبی زارعیچشم حتما
پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 23 و 20 دقیقه و 44 ثانیه
سلام اقا مجتبی شما اهل تبادل لینك نیستید ؟؟؟
مجتبی زارعیسلام ،
اگه دوست داشته باشید تبادل لینک کنید من مخالفتی ندارم
پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 14 و 27 دقیقه و 30 ثانیه
سلام..
خوشحال شدم از اینکه اتفاقی به وب شما سر زدم. من هم داستان کوتاه می نویسم و خیلی دوس دارم کسانی که دستی به قلم-کیبورد!- دارن داستانمو بخونن و نظر بدن.
ممنون میشم وقت بذارید و یه نگاهی بندازید.
منتظرتون هستم...
مجتبی زارعیسلام،چشم حتما بهتون سر میزنم
پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 00 و 31 دقیقه و 06 ثانیه
ایول اقا خیلی فیلمی ایول
مجتبی زارعی:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر