تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - بهنام محمدی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

جمعه 11 آذر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد.ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.
شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود و خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد،اما جنگ واقعاً شروع شده بود،بهنام تصمیم گرفت بماند.

بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید.
از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن میدهد.مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ3) مقابل عراقی ها ایستاده بودند.
بعد رئیس جمهور گفته بود که سلاح و مهمات به خرمشهر ندهید،بهنام عصبانی بود و مردم در شلیک گلوله هم باید عنایت می کردند.به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود،بهنام میرفت شناسایی.چند بار او گفته بود
((دنبال مامانم می گردم گمش کردم))
عراقی ها فکر نمی کردند بچه 13 ساله برود شناسایی رهایش میکردند .


یکبار رفته بود شناسایی،عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی بر می گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره می کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند یک اسلحه به غنیمت گرفته بود با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود،احساس مالکیت می کرد به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می گفت: به شرطی اسلحه را تحویل می دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن دست.

آخر به او یک نارنجک دادند یکی گفت :
((دلم برای عراقی های مادر مرده می سوزد که گیر بیفتند بهنام خندید))
برای نگهبانی داوطلب شده بود به او گفتند: ((به تو اسلحه نمی دهیم ها))
بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت: ((ندهید خودم نارنجک دارم))


با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.شهر دست عراقی ها افتاده بود در هر خانه چند عراقی پیدا می شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می کردند خودش را خاکی می کرد،موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت خانه هایی را که پر از عراقی بود و به خاطر می سپرد،عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند گاه می رفت داخل خانه ها پیش عراقی ها می نشست مثل کرولال ها و از غفلت عراقی ها استفاده می کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو بر  می داشت،همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه شناسایی را یاداشت می کرد پیش فرمانده که میرفت اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را بر می داشت بعد بقیه را به فرمانده می داد .

زیر رگبار گلوله بهنام سر میرسید همه عصبانی می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی برو تو سنگر.........
بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می برد تا بچه ها گلویی تازه کنند.

خمپاره ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد،کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28/مهر/1359 پر گشید و امروز آشیانه بهنام این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است .


((روحش شاد و راهش پر رهرو باد))

وصیت نامه اولین نوجوان سیزده ساله دفاع مفدس شهید بهنام محمدی:

  بسم الله الرحمن الرحیم

من نمیدانم چه بگویم من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم و به ما خیانت می شود.من می خواهم وصیت کنم هر لحظه در انتظار شهادت هستم.
پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند. به خدا توکل کنند.پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید.



نوع مطلب : داستان جبهه و جنگ، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد.ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود و خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد، اما جنگ واقعاً شروع شده بود، بهنام تصمیم گرفت بماند. بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید. از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن میدهد.مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ3) مقابل عراقی ها ایستاده بودند.،
لینک های مرتبط : Welcome To Weblog PostMan Iran، لطیفه های ایرانی،




شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 10 و 48 دقیقه و 05 ثانیه

Awesome forum posts, Thanks!
prices for cialis 50mg buy cialis cheap 10 mg cialis price thailand cialis super kamagra only now cialis for sale in us look here cialis order on line cialis 100mg suppliers online cialis price cialis wal mart pharmacy viagra or cialis
شنبه 4 فروردین 1397 ساعت 10 و 48 دقیقه و 34 ثانیه

You said it adequately..
cialis 5 mg schweiz cialis uk next day cialis savings card cialis cuantos mg hay cialis et insomni cialis 10 doctissimo cialis for bph walgreens price for cialis buying cialis on internet ou trouver cialis sur le net
یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 13 و 41 دقیقه و 18 ثانیه
It's amazing to pay a quick visit this site and reading the views of all friends regarding
this article, while I am also keen of getting know-how.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 10 و 13 دقیقه و 17 ثانیه
For most recent information you have to pay a visit internet and on world-wide-web I found this website
as a finest site for hottest updates.
سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت 11 و 49 دقیقه و 10 ثانیه
I enjoy reading through a post that will make people
think. Also, many thanks for allowing me to comment!
شنبه 6 خرداد 1391 ساعت 02 و 06 دقیقه و 35 ثانیه
سلام عالیه حرف نداره
جمعه 11 آذر 1390 ساعت 18 و 12 دقیقه و 40 ثانیه
سلام مطلب خوبی بود اتفاقا دنبال سرگذشت یکی از شهدا بو دم دیگه از این استفاده کردم میشه منو لینک کنی؟
مجتبی زارعیسلام،چشم لینکتون میکنم ولی با چه اسمی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر