تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - خوب،بد،زشت
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

شنبه 13 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

یه  روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده:

«من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!!
دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن، ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم،
یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»

من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.
مریض بعدی دكتر بهش میگه :

به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:

 «باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!»

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حا از دو مریض قبلی وخیمتره.
دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه :

«از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»

خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد!




نوع مطلب : خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!! دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله. مریض بعدی دكتر بهش میگه : به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟ مریض پاسخ میده: «باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم، شما باور نمیكنید؛ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!» وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حا از دو مریض قبلی وخیمتره. دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه : «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!» خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد!، یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه . دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟ مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن، ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم، یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»،
لینک های مرتبط :




شنبه 4 فروردین 1397 ساعت 12 و 11 دقیقه و 43 ثانیه

Cheers. I appreciate it.
prezzo cialis a buon mercato cost of cialis per pill online prescriptions cialis cialis vs viagra cialis dosage recommendations bulk cialis are there generic cialis cialis vs viagra buy generic cialis cialis for bph
سه شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 17 و 54 دقیقه و 12 ثانیه

Information clearly used!.
cialis bula dose size of cialis acheter du cialis a geneve cialis soft tabs for sale cialis rckenschmerzen buy cialis online cialis cipla best buy cialis 5 mg buy cialis generisches kanada cialis generic tadalafil buy
دوشنبه 30 مرداد 1391 ساعت 17 و 36 دقیقه و 48 ثانیه
بخونش این پیام مال من نیست ولی بخونش: تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخون.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اعتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داری این پیامو واسه 20 نفر بفرست......
...... 20 روز دیگه منتظر معجزه باش
مجتبی زارعینه اعتقاد ندارم
چهارشنبه 31 خرداد 1391 ساعت 17 و 00 دقیقه و 51 ثانیه
س خ باحال بود مر30
یکشنبه 21 خرداد 1391 ساعت 00 و 08 دقیقه و 21 ثانیه
سلام دوست عزیز وب عالی داری من ادمین سایت تفریحی مام فان هستم یه سر هم به من بزن
راستی برای تبادل لینک هم آمادم

سایت تفریحی مام فان
www.momfun.ir
مجتبی زارعیسلام ممنون
شنبه 20 خرداد 1391 ساعت 23 و 00 دقیقه و 07 ثانیه
به منم سر بزنید خوشحال میشم.
مجتبی زارعیسلام،چشم حتما
شنبه 20 خرداد 1391 ساعت 17 و 23 دقیقه و 11 ثانیه
خیلی مطالبتون قشنگه. اجازه دارم که مطالب رو share کنم؟؟
مجتبی زارعیسلام دوست عزیز،این وبلاگ برای شماست،مطالبش هم قابل کپی هستش
سه شنبه 16 خرداد 1391 ساعت 08 و 46 دقیقه و 03 ثانیه
خیلی با مزه بود
یکشنبه 14 خرداد 1391 ساعت 15 و 08 دقیقه و 15 ثانیه
مرسی، خیلی جالب بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر