تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مترسک
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

جمعه 17 شهریور 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی



حاصل سالها بارون وبرف خوردن و زیر آفتاب موندن ،قیافه خنده دار مترسکی بود که وظیفه اش نگهبانی از مزرعه بود.اما هیج پرنده ای از اون که نمیترسید هیج ،روی شونه هاش هم میشستند و بازی میکردند . البته مترسک هم ناراضی نبود چون از بسکه واسه خودش آوازهای غمگین خونده بود خسته شده بود اما حالا کلی دوست پرنده ای پیدا کرده بود .پرنده ها هم دوستهای خوبی براش بودند و تنهایی هاش رو پر میکردند.تا اینکه یه روز چشم پپر مرد مزرعه دار به مترسک افتاد، با ناراحتی رو به همسرش کرد وگفت :نگاه کن ،این مترسک نمیتونه هیچ پرنده ای رو بترسونه، فردا باید قیافش رو تغییر بدیم و ترسناکش کنیم .مترسک تا این حرفها رو شنید غمش گرفت.نمیدونست چیکار باید بکنه، تا اینکه فکری به سرش زد.دوستای پرنده اش رو صدا زد وازشون قول گرفت هر چی خواست براش انجام بدن و هیچی به کسی نگن.گفت تمام پوشالهای تنش رو در بیارن و دهها لونه جدید برای خودشون بسازن، چوبهای دستها و تنش رو با شال گردنش ببندن دور نهالهای مزرعه که باد شب پیش شکسته بود ، کلاهش رو بذارن جای لونه کلاغ که تو بارون خراب شده بود، با لباسهاشم زخمهای سگ بداخلاق مزرعه رو ببندن آخه سیمهای خار دار تنش روبد جوری زخمی کرده بودند.از فردای اونروز دیگه مترسک سرجاش نبود.وخیلی ها نمیدونستند چی بسرش اومده وخبری هم ازش نداشتند.ولی یه وقتهایی موقع طلوع آفتاب، صداآوازش رو میشد از هر جای مزرعه شنید البته نه آوازهای غمگین وگرفته آوازهایی عاشقانه وشاد.شادشادشاد.

نویسنده سعید گلدست تقدیم به دختر خوبم نگین

http://www.javanemrooz.com






نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی حاصل سالها بارون وبرف خوردن و زیر آفتاب موندن، قیافه خنده دار مترسکی بود که وظیفه اش نگهبانی از مزرعه بود.اما هیج پرنده ای از اون که نمیترسید هیج، روی شونه هاش هم میشستند و بازی میکردند . البته مترسک هم ناراضی نبود چون از بسکه واسه خودش آوازهای غمگین خونده بود خسته شده بود اما حالا کلی دوست پرنده ای پیدا کرده بود .پرنده ها هم دوستهای خوبی براش بودند و تنهایی هاش رو پر میکردند.تا اینکه یه روز چشم پپر مرد مزرعه دار به مترسک افتاد، با ناراحتی رو به همسرش کرد وگفت :نگاه کن، این مترسک نمیتونه هیچ پرنده ای رو بترسونه، فردا باید قیافش رو تغییر بدیم و ترسناکش کنیم .مترسک تا این حرفها رو شنید غمش گرفت.نمیدونست چیکار باید بکنه، تا اینکه فکری به سرش زد.دوستای پرنده اش رو صدا زد وازشون قول گرفت هر چی خواست براش انجام بدن و هیچی به کسی نگن.گفت تمام پوشالهای تنش رو در بیارن و دهها لونه جدید برای خودشون بسازن، چوبهای دستها و تنش رو با شال گردنش ببندن دور نهالهای مزرعه که باد شب پیش شکسته بود، کلاهش رو بذارن جای لونه کلاغ که تو بارون خراب شده بود، با لباسهاشم زخمهای سگ بداخلاق مزرعه رو ببندن آخه سیمهای خار دار تنش روبد جوری زخمی کرده بودند.از فردای اونروز دیگه مترسک سرجاش نبود.وخیلی ها نمیدونستند چی بسرش اومده وخبری هم ازش نداشتند.ولی یه وقتهایی موقع طلوع آفتاب، صداآوازش رو میشد از هر جای مزرعه شنید البته نه آوازهای غمگین وگرفته آوازهایی عاشقانه وشاد.شادشادشاد. نویسنده سعید گلدست تقدیم به دختر خوبم نگین،
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 ساعت 17 و 25 دقیقه و 21 ثانیه
Incredible points. Solid arguments. Keep up the good spirit.
دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 16 و 37 دقیقه و 41 ثانیه
I'm really enjoying the theme/design of your web site.
Do you ever run into any internet browser compatibility problems?
A few of my blog audience have complained about my blog not
operating correctly in Explorer but looks great in Opera.
Do you have any recommendations to help fix this problem?
سه شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 21 و 43 دقیقه و 53 ثانیه
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this post
and the rest of the site is also really good.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 11 و 45 دقیقه و 15 ثانیه
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.

Look advanced to far added agreeable from you! However, how could we communicate?
یکشنبه 27 فروردین 1396 ساعت 22 و 22 دقیقه و 45 ثانیه
Just wish to say your article is as astounding. The clearness on your publish is just
great and that i can think you're knowledgeable in this subject.
Fine together with your permission allow me to clutch your
feed to stay updated with coming near near post.
Thanks a million and please keep up the enjoyable work.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 ساعت 04 و 55 دقیقه و 42 ثانیه
I do not even know how I ended up here, but
I thought this post was good. I do not know who you are but definitely you're going to a famous blogger if you are not already ;) Cheers!
سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 04 و 28 دقیقه و 00 ثانیه
Hi, this weekend is pleasant in favor of me, since this time i am reading
this great informative post here at my residence.
جمعه 11 فروردین 1396 ساعت 21 و 33 دقیقه و 51 ثانیه
Somebody essentially assist to make severely posts I would state.
This is the very first time I frequented your website page
and up to now? I surprised with the analysis you made
to make this actual post incredible. Wonderful job!
چهارشنبه 19 مهر 1391 ساعت 09 و 50 دقیقه و 15 ثانیه
سلام علیکم و رحمت اله و برکاته . زیبا بود . موفق باشید .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر