تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - لباس عروسی «آنا بِــیکر» Anna Baker Wedding Dress
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت.


پیش از اینکه پدر آنا، با ازدواج آنها مخالفت کند. دختر جوان به خیال اینکه به زودی ازدواج خواهد کرد. یک پیراهن عروس زیبا برای خود خریده بود.
وقتی ازدواج آنها سرنگرفت، زن دیگری از اقوام باکر به نام «الیزابت دیزارت» این لباس را در شب عروسی‌اش پوشید.

پس از مرگ خانواده باکر، این لباس عروس به انجمن تاریخی سپرده شد و خانه باکرها نیز تبدیل به موزه شد، لباس عروس را در یک جعبه شیشه‌ای گذاشتند و آن را در اتاق آنا قراردادند.

اما پس از مرگ آنا، بازدیدکنندگان موزه مدعی شدند که لباس به خودی خود حرکت می‌کند و این حرکت در شب‌هایی که ماه کامل است بیشتر می‌شود به ادعای آنها لباس عروس از یک طرف اتاق به طرف دیگر می‌رفت و ناگهان جلوی آینه می‌ایستاد انگار که یک عروس در حال تماشای خودش است اما هیچ‌کدام از کارآگاهان ارواح که روی این لباس تحقیق کرده بودند به هیچ نتیجه قطعی‌ای درباره اینکه چرا این لباسی بعضی وقت‌ها به حرکت درمی‌آمد نرسیدند اما بسیاری معتقد بودند این روح آنا باکر است که در لباس عروس ظاهر می‌شود.



نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت.، لباس عروسی «آنا بِــیکر» Anna Baker Wedding Dress،
لینک های مرتبط :




جمعه 13 مرداد 1396 ساعت 18 و 35 دقیقه و 48 ثانیه
I couldn't resist commenting. Exceptionally well
written!
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 22 و 13 دقیقه و 50 ثانیه
Today, I went to the beach with my children.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her
ear. She never wants to go back! LoL I know this is
totally off topic but I had to tell someone!
جمعه 25 فروردین 1396 ساعت 18 و 07 دقیقه و 09 ثانیه
Its such as you learn my thoughts! You appear to grasp so
much approximately this, such as you wrote the book in it or something.
I think that you can do with some p.c. to force the message home a bit,
however other than that, this is wonderful blog. An excellent read.
I'll certainly be back.
سه شنبه 22 فروردین 1396 ساعت 00 و 56 دقیقه و 08 ثانیه
Do you have any video of that? I'd care to find out some
additional information.
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 15 و 15 دقیقه و 39 ثانیه
My brother suggested I might like this website.
He was entirely right. This post truly made my day.
You cann't imagine simply how much time I had spent
for this information! Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر