تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - برج جن (+18)
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی
روایت از فرمانده پادگان

تازه وارد بود و گوشه گیر محمد زیاد با بچه ها گرم نمیگرفت با اینکه 32 سال داشت ولی چهرش پیر تر نشون میداد،در کل بسر جا افتاده ای بود توی این 16 ماه هیچ وقت اعتزاض نمیکرد به مسئولین سرش توی کار خودش بود  یادمه که  یک پست بیشتر نمونده بود که بده و دیگه پستی نداشت پستش افتاده بود ساعت 2 تا 4 منم برای اینکه ماشین گیرم نیومده بود برم خونه به ناچار رفتم  توی دفترم دراز کشیدم ساعت 3:43 دقیقه بود که صدای تیر شنیدم سریع از جا بلند شدم سوار جیپ شدم  که دیدم از سمت برج جن صدای رگبار اومد خیلی ترسیده بودم  میدونستم که الان نوبت پست محمد کاظمه سریع رسیدم به برج جن از پله ها بالا رفتم دیدم علی براتی محمد رو گرفته بغلش و صداش میکنه و میزنه توی صورتش محمد چشماش رو بسته بود جوری که انگار چند لایه چشماش رو بسته بودن...

روایت از علی براتی

محمد تازه وارد بود و زیاد اهل رفاقت نبود با منم چون همشهری بود صحبت میکرد 16 ماه رو گذروند بدون هیچ ناراحتی و غصه ای همه بچه ها به خاطره غذا و جای خواب با مسئولین دعوا میکردن به جزء محمد 2 ماه دیگه سربازیش تموم بشه و اخرین پستش افتاده بود برج جن ((بعضی از بچه ها که از ساعت 1 تا 4 پست داشتم یک نفر رو میدیدن که بهشون خیره میشده و بعد قیبش میزده،بعضی ها میگن جن و بعضی ها میگن روح،میگن روح سربازیه که خوابش میبره و از برج پرت میشه پایین)) من به محمد گفتم بره و به فرمانده بگه که نمیتونه بره برج جن ولی محمد قبول نکرد و ساعت 2 رفت برای پست

منم خوابیدم تا اینکه ساعت 3:30 بلند شدم رفتم سمت برج ساعت 3:40 بود که صدای محمد رو شنیدم که میگفت کی اونجاست منم با خنده داد زدم گفتم : محمد منم نترس جن نیستم. محمد میگفت : بالا نیا وگرنه شلیک میکنم.

یه لحظه وایستادم گفتم یا خدا نکنه چیزی دیده تفنگم رو انداختم پشتم و سریع ررفتم سمت برج که دیدم محمد داره به پله ها تیر میزنه داد زدم نزن محمد من دارم میام بالا نزن بعد دیدم محمد رفت سمت نرده و اسلحش رو از تک تیر خارج کرد گذاشت روی تیربار و به سمت بوته ها تیر زدن.سریع رفتم بالا صدای افتادن اسلحش رو شنیدم وقتی رسیدم بالا دیدم محمد رنگش سفید شده و نشسته و چشماش رو بسته صدای وایستادن ماشین رو شنیدم شروع کردم به صدا زدم محمد که دیدم جواب نمیده شروع کردم به زدن توی صورتش ولی اصلا چشماش رو باز نمیکرد دیدم فرمانده اومده بالا بهش گفتم چی شده سریع بلندش کردم گذاشتیمش توی ماشین و رفتیم بیمارستان...

دکتر بیمارستان ...

چیز خاصی نیست فقط بهش شوک وارد شده و ترسیده فعلا ارام بخش زدیم تا بخوابه فردا به هوش میاد.

روایت از محمد کاظمی

ساعت 1:30 رفتم برای پست توی راه همش درباره برج جن فکر میکردم ترس نداشتم ولی دوست داشتم ببینم این موجود چه شکلیه برای همین نرفتم پیش فرمانده تا پستم رو عوض کنم.

10 متر مونده بود به برج دیدم یه سایه روی زمینه سمت بوته پنج انگشتی ولی بعد که خوب دیدم دیدم چیزی نیست رسیدم به برج جن و جام رو با سعید هاشمی عوض کردم سعید خیلی ترسیده بود به من گفت بچه مراقب باش من که دیدمش.

از پله ها بالا رفتم ساعت 2 بود که رفتم برای پست دادن تا 2:50 که چیزی نبود جزء صدای سگ و با رفتن چندتا خرگوش . خسته بودم دیروز اصلا نتونستم بخوابم حدود 10 دقیقه رو ی پا خوابم برد تا اینکه صدای بالا اومدن کسی رو شنیدم رفتم سمت پله ول کسی نبود صدای پا هم قطع شده بود گفتم شاید سگی خرگوشی بوده رفتم کنار نرده دیدم یه سگ داره به سمت بوته پارس میکنه گفتم الان یه خرگوش رو بگیره نگاه کردم سمت بوته سگ چند بار پارس کرد بعد یهو ساکت شد و فرار کرد برام خیلی عجیب بود گفتم نکنه جن دیده نگام فقط سمت بوته بود ولی چیزی نمیدیم داشتم توی برجک قدم میزدم که باز صدای بالا اومدن از پله اومد رفتم سمت پله ها ولی چیزی نبود اعصابم به هم ریخته بود ترسیده بودم ساعت 3:30 بود که دیدم یه سیاهی سریع از جلوم رد شد اسلحه رو از پشتم در اوردم ولی دیگه چیزی ندیدم چند دقیقه میرفتم سمت پله ها بر میگشتم سمت نرده تا اینکه دیدمش چشماش قرمز بود لباس نداشت ولی رنگش سیاه بود داشتم سکته میکرد داد زدم کی اونجاست ولی چیزی نگفت یه بار دیگه داد زدم کی اونجاست که دیدم یکی گفت: محمد منم نترس جن نیستم خیلی ترسیدم دیدم سمت پله رفته و داره میاد بالا داد زدم بالا نیا وگرنه شلیک میکنم.

دیدم وایستاد بعد از چند ثانیه  یهو سریع از پله ها دوید بالا سریع بهش شلیک کردم گمونم 7 تا تیر زدم که دیدم نیستش رفتم سمت نرده دیدم روی زمین داره به من میخنده سلحه رو از تک تیر خارج کردم گذاشتم رو تیربار شروع کردم به تیر اندازی.

که دیدم یکی دستش رو گذاشت روی شونم گرم بود دستش رو دیدم سیاه و پر مو از ترس چشمام رو بستم رفتم یه گوشه از برجک شروع کردم زیر لب دعا خوندن. که دیدم یکی داره صدام میکنه و میزنه توی صورتم دیگه چیزی یادم نمیاد تا الان که دیدم دکتر بالا سرمه.

محمد کاظمی از سربازی معاف شد و به قم برگشت دیگه من محمد رو ندیدم حتی به خونش سر زدم ولی از اونجا رفته بودن.

آخرش برج جن رو خراب کردن و وقتی خواستن بوته ها رو بسوزونن آتیش خاموش میشد برای همین بوته ها رو رها کردن الان حدود 8 سال میگذره و هیچ کس حتی نمیخواد توی روز به سمت برج جن بره.

 

نویسنده : ((مجتبی زارعی))

مجتبی زارعی





نوع مطلب : داستان ترسناک، داستان های مجتبی زارعی، 
برچسب ها : برج جن، جن، برج، سربازی، سرباز جن زده، مجتبی زارعی، پادگان، روایت از فرمانده پادگان تازه وارد بود و گوشه گیر محمد زیاد با بچه ها گرم نمیگرفت با اینکه 32 سال داشت ولی چهرش پیر تر نشون میداد، در کل بسر جا افتاده ای بود توی این 16 ماه هیچ وقت اعتزاض نمیکرد به مسئولین سرش توی کار خودش بود یادمه که یک پست بیشتر نمونده بود که بده و دیگه پستی نداشت پستش افتاده بود ساعت 2 تا 4 منم برای اینکه ماشین گیرم نیومده بود برم خونه به ناچار رفتم توی دفترم دراز کشیدم ساعت 3:43 دقیقه بود که صدای تیر شنیدم سریع از جا بلند شدم سوار جیپ شدم که دیدم از سمت برج جن صدای رگبار اومد خیلی ترسیده بودم میدونستم که الان نوبت پست محمد کاظمه سریع رسیدم به برج جن از پله ها بالا رفتم دیدم علی براتی محمد رو گرفته بغلش و صداش میکنه و میزنه توی صورتش محمد چشماش رو بسته بود جوری که انگار چند لایه چشماش رو بسته بودن...،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران، ایرانجوک،




چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 11 و 51 دقیقه و 47 ثانیه
Pretty! This was an extremely wonderful post. Thanks for providing this
info.
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 23 و 20 دقیقه و 29 ثانیه
Fantastic blog you have here but I was wondering if you knew of any forums
that cover the same topics discussed here?

I'd really love to be a part of online community where I can get feed-back from other
experienced individuals that share the same interest.

If you have any recommendations, please let me know.
Cheers!
سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 15 و 31 دقیقه و 41 ثانیه
سلام دوست عزیز ممنون میشم به وبم سر بزنی اگه با تیادل لینک موافق بودی خبرم کن
پنجشنبه 3 آذر 1390 ساعت 13 و 07 دقیقه و 47 ثانیه
یعنی میگید که این داستان حقیقت نداره واونو از خودتون در اوردین
مجتبی زارعیسلام،بله این داستان واقعی نیستش
چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 16 و 19 دقیقه و 04 ثانیه
خیلی باحال بود ممنون
پنجشنبه 10 شهریور 1390 ساعت 12 و 11 دقیقه و 49 ثانیه
منم اینو قبلا شنیدم یکی از دوستام اونجا بوده
مجتبی زارعیاین داستان رو خودم نوشتم،امکان نداره واقعی باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر