تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - کمی درباره PostMan
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

یکشنبه 10 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی

سلام به عزیزان دلم

سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم

من مجتبی هستم ولی دوستانم اسم منو سورنا گذاشتن ولی لقب من M . C . 13 هست.

بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران.

کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:

ریختن اب در باسن ناظم (از قصد نبود)
شکستن دماغ ناظم (اینم از قصد نبود)
انداختن ادامس در بخاری بزرگ مدرسه و بوی گند راه افتاد و منحل شدن امتحان (این از قصد بود)
لیز کردن راهرو برای معلم ریاضی که همیشه زود می یومد درس بده (شیطونی کردن من)
نارنجک زدن توی دفتر دبیران از پنجره (توضیحی ندارم...)
نصفه بریدن صندلی معلم جغرافی (از بس که ادعا زرنگی داشت منم حالیش کردم که افتابه هم زرنگه)
پخش کردن شماره معلم فلسفه (درست درس نمی داد تا دانش اموزان معلم خصوصی بگیرنش بعد زنگ زدن 64 دانش اموز در کلاس درس به معلم و منحل شدن کلاس)
ریختن روغن موتور روی سقف ماشین مدیر مدرسه ( نمی دونم چرا اینکارو کردم)
جای خالی دادن به ضربه پای معلم زبان و کله پا شدنش (به من میگفت خرررر منم حالیش کردم خر کیه البته من 1 هفته اخراج شدم چون کمرش ترکید بخاطره اینکه مجرد بود وبا خودش زیاد ور ... )

یه روز داشتم صندلیه معلم ادبیات رو دستکاری می کردم که ناظم منو گرفت خشکم زده بود بعد 1 ماه اخراج شدم خیلی اونجا سوزی داره که ادم 1 ماه اخراج بشه یه بچه ی .... منو لو داده بود .

منم یه نقشه کشیدم که هنوز برای اموزش و پرورش و مدرسه ما سواله .

 


روز اول همش توی این فکر بودم که چجوری حال بگیرم بد جوری غرورم خرد شده بود نمی دونم چی شد که لو رفتم، فرداش رفتم توی پارک پیروزی برای یه نقشه خیلی فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم بلند شدم برم خونه ولی حال نداشتم گفتم به درک میرم کتابخونه کتاب می خونم ولیییییییییییی ولییییییییی یه چیزی به ذهنم رسید کتاب خونه مدرسه (من 4 سال توی این مدرسه درس خونده بودم یک سال مردود شدم {سال اول رو افتادم} برای همین من یه جورایی مسئول کتابخونه بودم) .



فردا با عجله رفتم توی کتابخونه رفتم سراغ کمد معلم ها وای چه استرسی داشتم نزدیک بود توی شلوارم خراب کاری کنم رفتم سراغ کمد ناظم درش قفل بود هه هه هه فکر اونجاش رو هم کرده بودم یه ناخونگیر اره ناخونگیر سوهانش رو در اوردم (خواهشن بچه ها نخونن) انداختم توی قفل دو سه تا پیچ دادم درش باز شد درشو باز کردم باور کنید دیگه این دفعه شلوارم از حد هیجان خیس کردم توی کمد دفتر ثبت نمرات و بی انظباطی ، توی دلم گفتم کارت تمومه ولی چشمم خورد به چیزی که دیگه طاقت این همه هیجان رو نداشتم کمد مدیر، رفتم در کتابخونه رو قفل کردم اول نشستم یخورده اروم بشم به خدا خیلی برای من عجیب بود این همه لطف.

رفتم سراغ دفتر ناظم تمام دست نوشته های خودم که برای کارهایی که کرده بودم رو برداشتم پاره کردم ولی یهو به خودم گفتم خررره اگه تو فقط دست نوشته های خودت رو پاره کنی تابلو می شه لو میری اخه من مسئول کتابخونه بودم حتما میفهمیدن برای همین تمام دست نوشته ها رو پاره کردم برای خودم و چند تا از دوستام نمره 18 و 16 گذاشتم، دفتر رو بستم انداختم تو کمد در رو قفل کردم رفتم سراغ کمد مدیر برام عجیب بود کمدش اینجا چیکار می کنه ولی برام مهم نبود در اونم باز کردم ولی چیزی بود که حتی تصورش برای همه ی دانش اموزان دنیا سخت بود، برگه امتحاناتی که قبلا داده بودیم خر شدم خر، جدی میگم تمام برگه ها رو برداشتم خیلی بود تمام امتحانات دانش اموزان مدرسه برداشتم گذاشتم پایین چشمم خورد به 200 هزار تومن خواستم بر دارم که گفتم اگه لو برم چی؟ برای همین پول رو گذاشتم سر جاش کمد رو قفل کردم رفتم زیر کمد کتابهای درسی یه کیسه اشغال بود همه برگه ها رو برداشتم ریختم توش یه سطل اشغال هم که کنار در بود برداشتم ریختم روش که معلوم نباشه، دل تودلم نبود در به سمت حیاط مدرسه رو باز کردم (کتابخونه دو تا در داشت یکی به سمت حیاط مدرسه که دانش اموزان یکی هم به راهرو) رفتم پایین خوشتبختانه هیچ کس توی حیاط نبود سال دومی ها رو برده بودن میدون تیر به جرات میتونم بگم امروز روز خوشانسی من بود،کیسه ای که توش برگه امتحانی بود رو گذاشتم کنار اشغال های دیگه بعد برای اینکه تابلو نشه رفتم دستشویی خیلی هم حال داد بعد از اون همه هیجان لذت خاصی داشت.

زنگ بعد ارایه های ادبی داشتیم من نرفتم و توی همون دستشویی موندم تا کسی من رو نبینه ولی حیف که نرفتم ارایه های ادبی معلمش برترین معلم در تمام زندگیم بود مروج اسم این بزرگوار بود تنها همدم یار رفیق طرفدار دانش اموزان به خدا همه ی دانش اموزانی که معلمشون مروج نبود ناراحت بودن.

 

زنگ اخر خورد رفتم خونه .

فردا که رفتم تازه فهمیدم چرا سوال امتحانی ها توی کمد ناظم هست و چرا کمدش توی کتاب خونه چون داشتن اتاق مدیر رو تمیز میکردن.
رفتم سر کلاس یه نیم ساعت بعد ناظم مدیر و رئیس اموزش و پرورش منطقه 13 و بازرس اومدن توی کلاس من رو کشیدن بیرون و یه سیلی از ناظم خوردم اومدم که بزنمش که بازرس منو گرفت بعد به ناظم گفت این کارتون رو گزارش می کنم چایچی (ناظم) رفت توی اتاق مدیر نشست مدیر خیلی محترمانه به من گفت:

پسرم مجتبی جان می شه بگی سوال های امتحانی کجاست (معلوم بود مثل سگ از بازرس ترسیده بود) .منم خودم رو زدم به گیجی گفتم:

متوجه نمی شم چی میگید!!!!!!

رئیس اموزش و پرورش به من گفت اقا مجتبی دیروز از توی کمد آقای مدیر و تمام برگه های امتحانی دانش اموزان مدرسه و مقداری پول رو برداشتن برای همین به شما مظنون شدیم.

منم گفتم :

خب شما میگید کمد مدیر پس من چجوری رفتم توی اتاق مدیر و رفتم سراغ کمدش و درش رو باز کردم و تمام برگه هارو برداشتم و جوری خارج شدم که کسی من رو ندیده؟

مدیر گفت:

نه کمد من توی کتابخونه بود، و تو هم که مسئول کتاب خونه ای تو فقط کیلید داشتی.

منم گفتم:

بر فرض اینکه من بودم چجوری کمد شما رو باز کردم و اون همه برگه رو برداشتم.

با حالت خاص و خیلی مظلومانه گفتم ببینید درسته من خیلی شیطون و شر هستم ولی هیچ وقت جرات ندارم چنین کاری کنم و منم اصلا دزد نیستم.

بازرس گفت:

ما که نگفتیم کاره شماست .

منم گفتم:

پس چرا اینهارو به من میگید آخه من از کجا باید میدونستم که کمد توی کتابخونست.

بعد ناظم رفت توی کتابخونه تا دفتر انظباطی رو بیاره .

بازرس گفت:

باشه اقا برو سرکلاست.

داشتم میرفتم که یهو ناظم افتاد به جونم به زدنم که همه اومدن و من و ناظم رو سوا کردن منم سوء استفاده کردم با گریه گفتم به خدا کاره من نیست زنگ بزنید به پلیس بیاد.

بازرس و مدیر اموزش و پرورش افتادن به جون ناظم که چرا اینکارو کردی بازرس گفت من حتما یه صورت جلسه برای شما تنظیم میکنم.

بعد من رو بلند کرد گفت برو سر کلاست.

بعد از اون روز همه از من سوال کردم ولی نگفتم اون سال قبول شدم و رفتم پیش دانشگاهی و بعد دانشگاه و... 4 سال بعد رفتم پیش دوستام توی سپاه یه بوفه زده بود منم به عنوان اشپز برد.

یه هفته گذشت تا اینکه دیدم چایچی داره میاد توی بوفه تعجب کرده بودم. اومد و سفارش یه ساندویچ فلافل با قارچ داد منم درست کردم و براش بردم تا منو دید از تعجب چشماش گرد شد منم سلام کردم و ساندویچ را بهش دادم و نشستم کنارش و اونم سلام و احوال پرسی و چه کار میکنم. بعد انگار که چیزی بادش اومده باشه گفت: آقای زارعی تورو به اون کسی که می پرستی اون برگه های امتحانات رو تو برداشتی.

من گفتم نه اونم یه گاز به ساندویچش زد گفت اره جونه عمت میدونی مدرسه رو به چه فلاکتی کشوندی؟ میدونی من از اون مدرسه توبیخ شدم؟ میدونی مدیر اونجا سال بدش اخراج شد؟ هنوزم همه ی معلم ها و مدیر آموزش و پرورش توی فکر اینن که کاره کیه؟

منم با خنده گفتم اره میدونم.

اونم شروع کرد به خندیدن که یهو گفت:

الاغ توی ساندویچ چیزی که نریختی؟ تف نکرده باشی؟ همه رو با خنده گفت و رفت.

نویسنده : مجتبی زارعی

مجتبی زارعی





نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان، داستان کوتاه، M . C . 13، مجتبی زارعی، سلام به عزیزان دلم سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم من مجتبی هستم ولی دوستانم اسم منو سورنا گذاشتن ولی لقب من M . C . 13 هست. بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران. کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:، M.C.13،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران،




دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 07 و 35 دقیقه و 18 ثانیه
Nice post. I was checking constantly this blog and I
am impressed! Extremely helpful info particularly the last part :) I care for such info much.

I was looking for this certain info for a very long time.
Thank you and good luck.
جمعه 16 تیر 1396 ساعت 21 و 36 دقیقه و 11 ثانیه
Right here is the right web site for anyone who would like to understand this topic.
You realize so much its almost hard to argue with you (not that I personally will need to?HaHa).

You certainly put a fresh spin on a subject that's been written about for a long time.
Excellent stuff, just wonderful!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 11 و 56 دقیقه و 20 ثانیه
I like the valuable info you provide in your articles. I'll bookmark your weblog
and check again here frequently. I am quite sure I'll learn plenty of new stuff
right here! Best of luck for the next!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 22 دقیقه و 02 ثانیه
I drop a leave a response when I appreciate a post on a site or I
have something to contribute to the discussion. Usually
it's a result of the fire communicated in the article I
looked at. And after this post داستان کوتاه و خواندنی - کمی درباره PostMan. I was excited enough to
post a comment :-P I actually do have 2 questions for you if you don't mind.
Is it only me or do some of the remarks come across like
written by brain dead people? :-P And, if you are posting on additional social sites,
I would like to follow everything fresh you have to post.

Could you list every one of all your shared pages
like your twitter feed, Facebook page or linkedin profile?
چهارشنبه 23 فروردین 1396 ساعت 21 و 00 دقیقه و 31 ثانیه
Wow, awesome weblog structure! How lengthy have you been running a blog for?

you make blogging glance easy. The entire glance of your website is wonderful, as smartly as the content!
پنجشنبه 19 مرداد 1391 ساعت 19 و 09 دقیقه و 23 ثانیه
اخی یاد دبیرستان افتادم
مام شر بودیم اما نه تا این حد .... ای روزگار چقد خوش گذشت
به منم سری بزن
چهارشنبه 2 آذر 1390 ساعت 23 و 03 دقیقه و 56 ثانیه
vay vagean ali bod yadesh bexeyar ma ham parsal be sandali moalememon adams chasbbondem k chasbid be mantooooooooooosh
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 02 و 08 دقیقه و 22 ثانیه
سلام اقا مجتبی خاطراتت خیلی بامزه بود تمام قشنگیش به سادگیش بود بازم از خراب کاریهات بنویس خیلی خندیدم به خصوص امتحان عربی خسته نباشی راستی متولد چه سالی هستی خاطراتت پیشرفته بود
مجتبی زارعیسلام ممنون، خوشحالم که داستانم مورد پسندتون بوده

1369
پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 02 و 40 دقیقه و 37 ثانیه
تو واقعا شرورییییییییییییییییی!!
ما هم دوره دبیرستان شیطنت میکردیم ولی نه مثل شما استاد!!!!!!!!!!
وای منم قراره معلم شم! نمیخوام!!!!
یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت 17 و 33 دقیقه و 47 ثانیه
سلام مجتبی جان قلم خوبی داری اما کمی بیشتر مطالعه کن بعضی از غلطهای نگارشی تو چشم میاد مثل کلمه مستمع آزاد که شما تو یکی از داستانهات مستمر آزاد نوشتی
سعی کن به کسی اهانت نکنی در یکی از داستانهات نوشته بودی گاومون زاییید به اندازه آقای فلانی(منظور معلمتون) . که از نظر اخلاقی اصلا درست نیست
مجتبی زارعیسلام
ممنون
خدایی من رو از یک جهل طولانی نجات دادی از بچگی معلم ما گفت مسمتر نداری من تا الان فکر میکردم منظورش مستمر آزاده،
حسن نژاد رو نمیشناسی به همه توهین میکرد حالا من خیلی سانسورش کردم ولی خدایی اگه میدونستی چه جور جونوری بود خودت بیشتر بهش میگفتی.

باز هم ممنون
شنبه 14 آبان 1390 ساعت 03 و 33 دقیقه و 33 ثانیه
fogholade bud
چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت 20 و 25 دقیقه و 48 ثانیه
سلام لطفأ ب این ایمیل پیام بزنید من کارتون دارم
دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 13 و 17 دقیقه و 38 ثانیه
خیلی شیطون بودیا،باحال بود
جمعه 29 مهر 1390 ساعت 04 و 53 دقیقه و 06 ثانیه
سلام داداش مهربونمممممممممممممم
چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 16 و 22 دقیقه و 51 ثانیه
واقعا تو یه شیطان واقعی بودی
شنبه 23 مهر 1390 ساعت 13 و 56 دقیقه و 47 ثانیه
پنجشنبه 21 مهر 1390 ساعت 00 و 38 دقیقه و 20 ثانیه
باز هم ایول
یکشنبه 29 خرداد 1390 ساعت 13 و 35 دقیقه و 21 ثانیه

ایول دمت گرم کارت درسته منم یه بار رو سر دبیر عربیمون گچ ریختم
یه بار هم سطل آشغالو گذاشتیم پشت در و تخته پاککن(از اون آهنیا)رو گذاشتیم بالای در ناظم اومد خورد تو سرش
مجتبی زارعیهمه دانش آموز ها پدر معلم ها و ناظم ها رو در آوردن
یکشنبه 15 اسفند 1389 ساعت 13 و 18 دقیقه و 25 ثانیه
بازم دمت گرم عالیییییییییه حقشونه همه ی معلما و مخصوصا ناظمااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر