تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مجازات اتاق ۶۲
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
مجازات اتاق ۶۲

سال ۷۸ توی دانشگاه تبریز بودیم، سراسری می خواندم و خوابگاه داشتیم، خوابگاه های دانشجویی معمولا شلوغ و پر از خاطره است، اتاق ۶۲ که من حمید، فرزاد، روح ا... و بیژن توی آن بودیم داستان خاص خودش را داشت، من زراعت می خواندم حمید و فرزاد که شیرازی بودند کامپیوتر و بیژن که کرد بود دامپزشکی می خواند. او از آن بچه های پر شر و شور و دوست داشتنی بود، تو مسابقه فوتبال گل کوچیک که معمولا توی زمین فوتبال پشت خوابگاه برگزار می شد، بیژن و رحیم حرفشان شد، رحیم بچه آبادان بود، سبیل خوش فرمی داشت که حسابی به آن می رسید و مشهور بود که به سبیل هایش تعصب دارد، به چهره جدی و موهای فرفری اش هم می آمد، فوتبالش خیلی خوب بود، یعنی اتاق ۵۴ که اتاق آنها بود سه فوتبالیست خیلی خوب داشت، از بخت بد خوردند به تور ما و من، روح ا...، بیژن و فرزاد را حسابی مچل کردند، بیژن که فوتبالش به پای رحیم نمی رسید چند بار رویش خطا کرد و بد جور با هم کل کل کردند، همه بچه ها روی این دو نفر زوم کرده بودند، رحیم چند بار به بیژن لایی زد و یک جورهایی کرک و پرش را ریخت، من که بیژن را می شناختم می دانستم به این راحتی ها از کنار ماجرا نمی گذرد، بچه هایی که دور زمین جمع شده بودند داد می زدند:

بیژن! پاهات رو جفت کن، باز مرغ از وسط پاهات رد نشه!!

رحیم هم حسابی جوگیر شده بود و توی بازی بلایی نبود که سر بیژن و ما در نیاورد، هر چه بیژن می گفت بچه ها پرچم اتاق رو نندازید تو وایتکس! بچه ها محکم تر! غیرت داشته باشید و... فایده نداشت، یعنی زورمان به آنها نمی رسید، هر گلی که می زدند کلی ادا در می آوردند، بازی که تمام شد بیژن رو کرد به رحیم و بچه ها و با همان ته لهجه کرمانشاهی اش گفت:

رحیم! به مولا یک حالی بهت بدم که همه خوابگاه کف کنه!

رحیم خندید و گفت: از مادر نزاییده کسی بتونه رو دست بچه های اتاق ۵۴ بلند بشه! وقتی سه ترم پاس کردی اونوقت بیا از این حرفا بزن! به جز من کسی حرف بیژن را جدی نگرفت، همان شب رحیم و دوستانش روی در اتاقمان یک کاغذ A۳ چسبانده بودند، کلی کاریکاتور از بیژن و ما رویش بود و کنارش نوشته بودند:

اتاق سوپر سوتی ها! لایی بدم خدمتتون! سلام بر بچه های برزیلی اتاق ۶۲ !

یعنی حسابی فک ما را زده بودند، کارد می زدی خون بیژن در نمی آمد، به ما هم برخورده بود، تا دو سه روز بیژن تیکه و شوخی های بچه ها در مورد لایی خوردن هایش را تحمل می کرد، تا این که یک شب وقتی همه توی اتاق جمع شده بودیم، رو کرد به من و گفت:

سیاوش! من می خوام جبران کنم، رحیم خیلی ما رو ضایع کرد، حالا وقتشه که تلافی کنیم.

بی خیال بیژن! یه وقت ناراحت می شه! شاید جنبه اش رو نداشته باشه، حالا می خوای چیکار کنی؟

بیژن دستی به موهایش کشید و گفت:

اصلا می خوام ضایع بشه، خوب بود جلو بچه ها اون همه ما رو سکه یه پول کردن؟ دیگه یه فوتبال اون همه رقاصی داشت؟ واسه چی کاغذ چسبوندن به در؟ تازه دیروز که ریاضی عمومی داشتیم، رجبی همون دختره قد بلند کلاسشون برگشت به من گفت راسته شما واسه تیم ملی فوتبال دانشجوها انتخاب شدید؟! فوری دو ریالیم افتاد که رحیم تو کلاسشون هم اینو گفته! خربزه خوردن پای لرزش هم بشینن. می خوام یه کاری کنم تو تاریخ این خوابگاه بنویسنش! یعنی کسی دیگه جرات نکنه فک زنی کنه!

نقشه ای که توی ذهنش بود را گفت، اول فرزاد و بعد روح ا... مخالفت کردند، اما بیژن حسابی همه را سر غیرت آورد. برای این که آب ها از آسیاب بیفته و رحیم و تیمش شک نکنند گذاشتیم دو هفته ای بگذره، روح ا... مثل رحیم ماشین آلات کشاورزی می خواند، با این تفاوت که ترم پایینی بود، یک روز که از یزد می آمد و مثل همیشه کلی سوغاتی آورده بود، کمی از نان خشک های مشهور یزدی را ریخت توی یک مشما و برد داد به رحیم و به جایش جزوه ای که می خواست را گرفت. این قسمتی از نقشه بود که یک جوری به بهانه پس دادن جزوه، رحیم را توی اتاق بکشانیم، همه ما طبق نقشه بیژن آماده باش بودیم، سه روز گذشت، یک شب توی اتاق نشسته بودیم و هر کس داشت کار خودش را می کرد، یک دفعه فرزاد که دستشویی رفته بود دوان دوان داخل آمد و گفت:

روح ا...! بجنب! رحیم تو دستشوییه، داره مسواک می زنه! وقتشه!

روح ا... هم خیلی سریع مسواکش را برداشت و سمت دستشویی رفت، ما هم سر جایمان مستقر شدیم، بیژن رفت روپوش سفید پرستاری اش را پوشید، بچه های دامپزشکی چون واحدهای آزمایشگاهی زیادی می گذرانند معمولا یک روپوش پرستاری دارند، من و فرزاد و حمید هم پتو به دست آماده بودیم، تا این که صدای بفرما بفرمای روح ا... از پشت در آمد، هنوز در کاملا باز نشده بود و رحیم دمپایی هایش را در نیاورده بود که پتو را رویش انداختیم و دستگیرش کردیم، روح ا... سریع در را از داخل قفل کرد، فرزاد که کشتی گیر بود و پنجه های خیلی قوی داشت از پشت دست های رحیم را گرفت، من و حمید هم پاهایش را چسبیدیم، با آن هیکل ریزه اش نمی توانست جم بخورد، بیژن مثل جلادها با آن روپوش سفید ایستاده بود و کاغذی از جیب اش درآورد و خواند:

رحیم{..}! دانشجوی رشته ماشین آلات کشاورزی ورودی سال ۱۳۷۵! شما به دلیل توهین به اعضای محترم اتاق ۶۲، تحقیر آنها در ملا عام و اصرار بر ارتکاب جرم، بر اساس این حکم به اشد مجازات محکوم می شوید! حق اعتراض هم ندارید!

رحیم بنده خدا همین جور هاج و واج مانده بود، فرزاد رو کرد به بیژن و گفت:

آقای دکتر! مجازات را اعلام بفرمایید!

بیژن خندید و گفت:

۱) خوردن ته مانده چای به دلیل تحقیر تیم ما در بازی فوتبال.

روح ا... ته مانده چای همه لیوان ها را جمع کرد و به زور توی دهان رحیم بیچاره ریختیم، بیژن دوباره گفت:

۲) مسواک زدن با خمیر ریش! به دلیل به کار بردن الفاظ ناخوشایند علیه اتاق ۶۲رحیم تا می خواست داد و هوار کند من دهانش را با پتو می گرفتم، روح ا... روی مسواک خود رحیم، خمیر ریش ریخت و با کلی دردسر برایش مسواک زدیم، سبیل هایش کف مالی شده بود و کف از گوشه های لبش می ریخت ولی نمی خواست کم بیاورد و تحمل می کرد، تا این که بیژن گفت:

۳) تراشیدن سبیل ها! به دلیل چسباندن اعلامیه توهین آمیز بر روی در اتاق ۶۲

بیچاره رحیم که تا حالا خودش را محکم گرفته بود مقابل این حکم آخری کم آورد و شروع کرد به التماس کردن!

تو رو خدا! بیژن! غلط کردم، هر کاری بگی می کنم فقط سبیل هام رو نزن!

بیژن هم که می دانست او چقدر به سبیل هایش حساس است، از توی کمدش ماشین موزر را درآورد و به طرف رحیم آمد، رحیم تقلایش را بیشتر کرد ولی ما او را خیلی محکم گرفتیم، بیژن در حالی که ماشین ریش تراش را به سبیل های رحیم نزدیک می کرد گفت:

به خاطر این که التماس کردی، ۵۰ درصد از مجازاتت رو عفو می کنم و فقط نصف سبیل هات رو می تراشم!

این را گفت و ماشین را یکباره روی سبیل های او حرکت داد، نصف سبیل های رحیم روی موکت ریخت! آزادش کردیم، او در حالی که دستش را گذاشته بود روی سبیل هایش از اتاق بیرون دوید و رفت. روز بعد داستان سبیل های تراشیده رحیم مثل توپ توی خوابگاه ترکید، بماند که بعد از آن چه ماجراهایی بین ما و اتاق ۵۴ رد و بدل شد ولی هنوز هم بعد از یازده سال هر وقت یاد نصف سبیل های رحیم می افتم نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم، روز فارغ التحصیلی اش روبوسی کردیم و حلالیت طلبیدیم، سال هاست از او خبر ندارم، امیدوارم هر کجا هست موفق و سربلند باشد.

 سیاوش فضلی




نوع مطلب : داستان طنز، داستان ایرانی، درد دل من و شما، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 07 و 47 دقیقه و 48 ثانیه
You ought to take part in a contest for one of the most useful websites
on the internet. I am going to recommend this blog!
دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 15 و 43 دقیقه و 50 ثانیه
That is a really good tip especially to those new to the blogosphere.
Brief but very precise information… Many thanks for sharing this one.
A must read post!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 18 و 59 دقیقه و 02 ثانیه
Keep on working, great job!
سه شنبه 13 تیر 1391 ساعت 02 و 24 دقیقه و 35 ثانیه
vala chi begam jalebe
یکشنبه 23 مرداد 1390 ساعت 08 و 25 دقیقه و 28 ثانیه
سلام شما پسرا چه کارا که نمیکنید من دانشگاه دولتی اهواز بودم خداییش خاطره ی خوب کم دارم چون کلاس ما خوب نبودن هم اتاقیامم هر سال بدتر از پارسال
مجتبی زارعیسلام،اگه میخوای بدتر از اتاق 62 رو بخونی برو به صفحه 2 وبلاگ،کمی درباره PostMan
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر