تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - صومعه جن زده
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

چهارشنبه 4 اسفند 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی
اتوموبیل مردی که به تنهایی سفر میکرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را ترمیم کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل ازآن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند ” ما نمی توانیم این را به بگوییم، چون تو یک راهب نیستی”.
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را ترمیم نمودند. آن شب بازهم آن صدای مبهوت کننده و عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بار گفتند ” ما نمی توانیم این را به تو بگوییم، چون تو یک راهب نیستی”
این بار مرد گفت ” بسیار خوب، بسیارخوب، من حاضرم حتی زنده گی م را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من میتوانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب شوم؟”
راهبان پاسخ دادند:” تو باید به تمام نقاط کرده زمین سفر کنید و به ما بگویی که تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین ار به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.”
مرد تصمیمش را گرفته بود. اورفت و 45 سال بعد برگشت و دروازه صومعه را زد.
مردگفت:” من به تمام نقاط کره زمین سفرکردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید نمودم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371 145 236 284 232 عدد است و 231 282 219 999 129 382 سنگ روی زمین وجود دارد.”
راهبان پاسخ دادند:” تبریک میگوییم، پاسخ تو کاملاً صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی ما اکنون میتوانیم منبع آن صدا را به تونشان بدهیم.”
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت:” صدا از پشت آن دروازه بود”
مرد دستگیره در را چرخاند و لی در قفل بود. مرد گفت: ” ممکن است کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به اودادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید درسنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم در از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد ولعل نفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:” این کلید آخرین در است” . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدای چه بوده است متحیرشد. چیزی که او دید واقعاً شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
.
.
.
.
.
.
.
.
لطفاً به من فحش ندهید! خودم دارم دنبال آن احمقی که اینرا برای ما فرستاده میگردم تا حق اش را کف دستش بگذارم.



نوع مطلب : داستان سرکاری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران،




یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 18 و 43 دقیقه و 34 ثانیه
Magnificent goods from you, man. I've understand your stuff previous
to and you are just extremely excellent. I really like what you've acquired here, certainly like what you're saying and the way in which you say
it. You make it entertaining and you still take care of
to keep it smart. I can not wait to read far more from
you. This is really a terrific website.
دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 13 و 02 دقیقه و 09 ثانیه
I have read a few excellent stuff here. Definitely
value bookmarking for revisiting. I surprise how
so much attempt you set to create this kind of wonderful informative site.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 10 و 40 دقیقه و 57 ثانیه
Spot on with this write-up, I seriously think this website
needs far more attention. I'll probably be back again to read through more, thanks for the advice!
چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 22 و 29 دقیقه و 04 ثانیه
سلام وبلاگ قشنگی داری من از داستاناش خیلی خوشم اومد دستت درد نکنه
به ما هم سربزن
بای
سه شنبه 13 تیر 1391 ساعت 16 و 05 دقیقه و 01 ثانیه
اسکل ها ...
سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 17 و 09 دقیقه و 49 ثانیه
عاااااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییییییییی........... تورو خدا هروقت از این داستانا گیر اوردین به میلم ارسال کنید خیلی باحال بودولی حالم گرفته شد
جمعه 31 تیر 1390 ساعت 01 و 47 دقیقه و 30 ثانیه
سلام. آقا کلی خندیدم مرسی خیلی باحال بود. من عاشق این داستان سرکاریا هستم. آخه چرا اینقد کمه ؟؟؟ ها؟؟؟؟
مجتبی زارعیسلام ممنون به خاطره نظرتون.

حتما داستان های سرکاری رو بیستر میکنم
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ساعت 20 و 06 دقیقه و 45 ثانیه
سلام
مطالبت جالب و خیلی خوبه و در هر وبلاگی دیده نمیشه وخیلی متفاوته
ولی یه عیب داره مطالبت
همشون باید به "ادامه مطلب" رفت
سعی کن مطالب کوتاه رو ادامه مطلبی نکنی
یا اصلا کلاً ادامه مطلب نزار
با تشکر
خوشحال می شم یه سری بهم بزنی
مجتبی زارعیممنون،چشم حتما این کارو میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر