تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - شاه آرتور و جادوگر پیر
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

شنبه 10 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود:

زنان واقعاً چه چیزی  میخواهند؟


این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار… . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با زن جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.

جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ جادوگر این بود: ” آنها می  خواهند  تا  خود مسئول  زندگی خودشان باشند “.
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و  لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.
ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.  لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”.
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید… انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

.

.

.

.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.



نوع مطلب : داستان افسانه ای، داستان فلسفی، تست هوش، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان، روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود:،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 20 و 11 دقیقه و 49 ثانیه
Tremendous issues here. I am very glad to
peer your post. Thanks so much and I am looking ahead to
contact you. Will you kindly drop me a mail?
یکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت 19 و 56 دقیقه و 49 ثانیه
Thanks for sharing your thoughts. I truly appreciate your efforts and I am waiting for
your further write ups thanks once again.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 01 و 37 دقیقه و 23 ثانیه
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you!
By the way, how can we communicate?
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 22 و 49 دقیقه و 22 ثانیه
This page truly has all of the information and facts I wanted about this subject and didn't know who to ask.
شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 21 و 34 دقیقه و 03 ثانیه
خیلی خیلی عالی بود..
مجتبی زارعی:)
یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 04 و 52 دقیقه و 03 ثانیه
خب این داستان مسخره و خسته کننده و دروغینی که گفتی هم بد نبود ولی اسکل جان اصلا ماجرای آرتور این نبوده که خره مگه سریال مرلین رو ندیدی؟توصیه میکنم که قبل از این که این چرت و پرت ها رو از خودت در بیاری و بذاری تو وبلاگت بری 4 تا فصل مرلین رو بخری و تا قبل از اومدن فصل 5 ببینی و داستان واقعی رو بذاری این تو بیچاره لانسلوت که مجرد مرد آرتور هم با گوین ازدواج کرد مرگانا هم که شوووووووت مرلین بیچاره هم اون وسط نقش باقالی رو داره
در کل خیلی چرت بود از دستم ناراحت نشیا دختر ها عادت دارن تشکر بلد نیستن خدا شفاشون بده
یادت نره مرلین رو 100% ببین عاشقش میشی من که عاشق همه ی شخصیت های این سریالم چه بد و چه خوب مخصوصا مرگانا و مرگایوس و مرلین جون خب بسته دیگه زیاد زر زدم
یادت نره ها اگر هم خواستی میتونی دانلودش کنی و بابتش پول ندی منم یه دختر احمق سه ساله ام از اشنایی با شما بدبختم
وای سر درد گرفتم دیگه جدی جدی بای
مرلین یادت نره خیلی با حاله
در ضمن خاک بر سر خودم و خودت و وبلاگمو وبلاگت اسکل جون!!!!;-)
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ساعت 13 و 19 دقیقه و 42 ثانیه
خیلی خوب بود
یکشنبه 19 تیر 1390 ساعت 14 و 21 دقیقه و 21 ثانیه
خیلی خوب بود..خیلی
شنبه 28 خرداد 1390 ساعت 17 و 43 دقیقه و 40 ثانیه
من زیبایی در شبو انتخاب میکردم
مجتبی زارعیسلام،

ممنون از نظرتون
دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 ساعت 17 و 40 دقیقه و 47 ثانیه
داستان خوبی بود. اما لطفاً كامنت شروع وبلاگتو عوض كن. صورت قشنگی نداره این جمله "ارایه نظر نشانه شخصیت شماست".
مجتبی زارعیچشم حتما
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ساعت 19 و 07 دقیقه و 59 ثانیه
علی عالی عالی بود.
مجتبی زارعیممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر