تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - شیوانا و خرافات
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

شنبه 10 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا آمد و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید.

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.

جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.


شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند.

زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تفکری کرد و سپس با تبسمی بر لب گفت: اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید.





نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان عاشقانه، داستان افسانه ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 11 و 58 دقیقه و 26 ثانیه
My relatives all the time say that I am wasting my time here at net,
however I know I am getting experience daily by reading such nice
content.
یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت 07 و 11 دقیقه و 37 ثانیه
First off I would like to say superb blog! I had a quick question that
I'd like to ask if you don't mind. I was interested to know how
you center yourself and clear your thoughts before writing.
I've had a difficult time clearing my mind in getting
my thoughts out there. I truly do take pleasure in writing but it just seems
like the first 10 to 15 minutes are wasted simply just trying to figure
out how to begin. Any ideas or tips? Many thanks!
دوشنبه 5 تیر 1391 ساعت 15 و 23 دقیقه و 48 ثانیه
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 ساعت 17 و 25 دقیقه و 16 ثانیه
وبلاگتون خیلی خوبه ولی چرا انقد بی رنگه؟!!!
مجتبی زارعیممنون منظورتون از بی رنگ چیه؟
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 ساعت 23 و 20 دقیقه و 40 ثانیه
ای ول اینم عالی بود
مجتبی زارعیممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر