تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - تلاش و کار یک مادر واقعی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

شنبه 24 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم".

مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت. بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: "فکرکردم گفتی داری میری بخوابی"

و مامان گفت: "درست شنیدی دارم میرم."

سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.

در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: "من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!



نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان ایرانی، 
برچسب ها : تلاش و کار یک مادر واقعی، مادر، عشق به مادر، مادر دوستت دارم، تلاش مادر،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 08 و 06 دقیقه و 35 ثانیه

Appreciate it, Loads of information.

chinese cialis 50 mg cialis 5 mg scheda tecnica effetti del cialis cialis lowest price order generic cialis online order a sample of cialis cialis rezeptfrei sterreich side effects for cialis buying cialis overnight acheter cialis kamagra
جمعه 7 اردیبهشت 1397 ساعت 22 و 26 دقیقه و 36 ثانیه

You made your stand extremely well!!
tadalafil tablets cialis billig we recommend cialis info cialis 5 effetti collaterali cialis canada on line cialis flussig cialis generic tadalafil buy cialis price thailand precios cialis peru we use it 50 mg cialis dose
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 14 و 00 دقیقه و 47 ثانیه

Thanks a lot. Wonderful stuff.
viagra for sale buy a viagra online buy brand viagra online without prescription how do i order viagra online where to buy real viagra online order viagra online pharmacy uk buy viagra soft tabs generic sildenafil citrate find viagra
شنبه 18 فروردین 1397 ساعت 05 و 43 دقیقه و 22 ثانیه

You stated that really well.
cialis free trial trusted tabled cialis softabs cialis generic tadalafil buy deutschland cialis online buy cialis online achat cialis en suisse online prescriptions cialis cialis daily cialis efficacit buy name brand cialis on line
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 01 و 58 دقیقه و 12 ثانیه
I all the time used to study article in news papers but now as I am a user of internet so from now I
am using net for articles or reviews, thanks to web.
یکشنبه 20 فروردین 1396 ساعت 14 و 53 دقیقه و 00 ثانیه
Its not my first time to pay a visit this web site, i am visiting this website dailly and get good data from here daily.
پنجشنبه 5 خرداد 1390 ساعت 09 و 56 دقیقه و 12 ثانیه
سلام در مورد مادر خیلی اقراق کردی ، انقدر هم باباها بیخیال نیستند که گفتی
از طرف یک بابا
شنبه 24 اردیبهشت 1390 ساعت 22 و 40 دقیقه و 02 ثانیه
دمت گرم داداش بسیار زیبا
مجتبی زارعیخواهش میکنم
شنبه 24 اردیبهشت 1390 ساعت 14 و 18 دقیقه و 56 ثانیه
دقیقا عین واقعیت
مجتبی زارعیمادران فرشتگان زمین هستن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر