تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - افسانه جوجه تیغی ها
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

سه شنبه 24 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان


در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
 
می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند…
 
وقتی نزدیکتر به هم بودند…

گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند…


ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود.
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست…

و این چنین توانستند زنده بمانند…

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و خوبیهای  آنان را تحسین نماید…





نوع مطلب : خواندنی، داستان افسانه ای، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : جوجه تیغی، افسانه، افسانه جوجه تیغی،
لینک های مرتبط : لطیفه های ایرانی، اولین پست من ایران،




چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 17 و 36 دقیقه و 07 ثانیه
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this topic to be
actually something which I think I would never understand.
It seems too complicated and extremely broad for me.

I am looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 19 و 41 دقیقه و 11 ثانیه
Hi, I read your blog like every week. Your writing style
is awesome, keep doing what you're doing!
جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 00 و 13 دقیقه و 05 ثانیه
aaaahhhhhhh
tahte tasir gharar gereftam.....
to ro khoda nakonin ba dele javona hamchin....!!!!
be man ham sar bezan ......!!!!
linkidamet ba esme khodet ......
to ham age khasti man ro ba esme panjereye dosti belink.....
montazeretam .......!!!
movazebe khobi hat bash...... !!!!!
bye bye
چهارشنبه 25 خرداد 1390 ساعت 13 و 27 دقیقه و 41 ثانیه
احسنت. داستان پر معنایی بود...
مجتبی زارعیسلام ممنون به خاطره نظرتون
سه شنبه 24 خرداد 1390 ساعت 18 و 12 دقیقه و 34 ثانیه
ممنون به خاطره مطلب زیبات
مجتبی زارعیخواهش میکنم

ممنون به خاطره نظرتون
سه شنبه 24 خرداد 1390 ساعت 17 و 37 دقیقه و 41 ثانیه
داستان قشنگی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر