تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب اردیبهشت 1390
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

داستان

جوانى ادعا مى کرد که قبلاً هم زندگى کرده است... و دانشمندان شکاکى که او را تست مى کردند شکست را با تلخى تمام پذیرفتند. این موردى بود که نه قادر به توصیف و توضیح آن بودند و نه مى توانستند آن را تکذیب کنند.
والدین «شانتى دوى» خانواده اى از طبقه متوسط جامعه بودند که در شهر دهلى هندوستان در آرامش زندگى مى کردند، تا اینکه در سال ،۱۹۲۶ « شانتى» دیده به جهان گشود.. در ابتداى تولد هیچ چیز غیرعادى نبود. اما...
همچنانکه او بزرگتر مى شد و دوران کودکى را پشت سرمى گذاشت مادرش متوجه شد که فرزندش دچار گیجى و سردرگمى است وقتى کمى بیشتر به کارهاى او دقت کرد، به نظرش رسید که او با یک شخص خیالى مشغول صحبت و گفت وگو است.
او هفت سال بیشتر نداشت با این حال والدینش در مورد سلامتى عقل او نگران شدند.. در همان سال بود که شانتى کوچک به مادرش گفت قبلاً در شهر کوچکى به نام موترا زندگى مى کرده است و به توصیف خانه اى پرداخت که روزگارى در آن زندگى کرده است.. مادر شانتى گفته هاى دختر را براى پدربازگو کرد و پدر نیز فرزندش را پیش پزشک برد. بعد از اینکه «شانتى» داستان عجیب خود را براى پزشک گفت؛ او تنها سرش را تکان مى داد. اگر این دختر دچار بیمارى عقلى بود مورد بسیار نادرى به شمار مى رفت و اگر چنین نبود دکتر جرأت بیان حقیقت را نداشت.. دکتر به پدر شانتى توصیه کرد گه گاه سؤالاتى را از دخترش بکند و اگر پاسخهایش همچنان یکسان بود، مجدداً به وى مراجعه کنند.
«شانتى» هرگز داستانش را تغییر نداد. تا اینکه به سن ۹ سالگى رسید. در این مدت والدین پریشان حال او دیگر از حرفهایش متعجب نمى شدند زیرا با بى میلى پذیرفته بودند که دخترشان دیوانه شده است.
سال ۱۹۳۵ بود. روزى شانتى به والدینش گفت او در موترا ازدواج کرده و سه فرزند به دنیا آورده است. سپس مشخصات کودکان او خود نام آنها را گفت و ادعا کرد نام خودش در زندگى قبلى اش «لوجى» بوده است اما والدینش تنها مى خندیدند و اندوه خود را پنهان مى کردند.
در یک بعدازظهر که شانتى و مادرش مشغول آماده کردن عصرانه بودند، کسى در زد و دختر به طرف در دوید تا در را باز کند. اما بازگشت وى بیش از حد معمول طول کشید. شانتى به غریبه اى که روى پله ها ایستاده بود، خیره شده بود او گفت مادر! این مرد پسرعموى شوهرم است. او هم در شهر موترا در محلى نه چندان دورتر از منزل ما زندگى مى کرد.
آن مرد واقعاً در شهر موترا زندگى مى کرد و آمده بود تا در مورد کارى با پدر شانتى گفت وگو کند.. او شانتى را نمى شناخت اما به والدین دختر گفت پسرعمویى دارد که همسر او لوجى نام داشت و ۱۰ سال قبل، هنگام به دنیا آوردن فرزندش جان خود را از دست داد.
والدین دلواپس و پریشان شانتى داستان عجیب دخترشان را براى او تعریف کردند و مرد غریبه نیز موافقت کرد در مراجعت بعدى خود به دهلى پسرعمویش را همراه بیاورد تا ببینند شانتى او را مى شناسد یا خیر.
دختر جوان از این موضوع اطلاع نداشت، اما زمانیکه مرد غریبه وارد شد، شانتى به سوى او رفت و با صداى لرزان وبعض آلود گفت این مرد شوهرش است که پیش او بازگشته است. والدین شانتى به همراه مرد که کاملاً گیج و متحیر شده بود نزد مقامات رفتند و داستان باورنکردنى خود را بازگو کردند. دولت هند تیم مخصوصى از دانشمندان تشکیل داد تا در مورد این موضوع که توجه عموم را به خود جلب کرده بود؛ بررسى و تحقیق به عمل آورد.. آیا شانتى واقعاً صورت تناسخ یافته لوجى بود؟
دانشمندان شانتى را با خود به شهر کوچک موترا بردند. هنگامى که وى از قطار پیاده شد مادر و برادرشوهرش را شناخت و نام آنها را به زبان آورد و به راحتى با زبان محلى موترا با آنان گفت وگو کرد. در حالیکه والدینش فقط به او زبان هندى آموخته بودند. دانشمندان با حیرت فراوان به آزمایشاتشان ادامه دادند. آنان چشمان شانتى را بستند و او را سوار کالسکه کردند. شانتى بدون تأمل، راننده را در شهر هدایت مى کرد و مشخصات مهم هر ناحیه اى را که از آن عبور مى کردند، توصیف مى کرد و او به راننده گفت که در انتهاى کوچه باریکى توقف کند.
او گفت: اینجا مکانى است که من زندگى مى کردم. هنگامى که چشمانش را گشودند او پیرمردى را دید که جلوى خانه نشسته بود و سیگار مى کشید. شانتى به همراهانش گفت: آن مرد پدر شوهرش است! در واقع آن مرد پدر شوهر لوجى بود. شانتى بطور باورنکردنى دو فرزند بزرگترش را شناخت. اما کوچکترین آنها را که تولدش به قیمت زندگى لوجى تمام شده بود، نشناخت.
دانشمندان عقیده داشتند کودکى که در دهلى به دنیا آمده به نحوى زندگى خانواده اى را با تمام جزییات به یاد مى آورد. گزارش آنها حاکى از این بود که هیچ نشانى از فریبکارى وجود ندارد و همچنین براى آنچه که دیده اند نمى توانند دلیل و توضیحى ارائه دهند.
داستان کاملاً مستند شانتى دوى که اکنون به عنوان کارمند دولت در دهلى نو زندگى آرامى دارد در پرونده هاى پزشکى و دولتى به ثبت رسیده است. در سال ۱۹۸۵ وى در پاسخ به سؤال متخصصین گفته بود. یاد گرفته است تا خودش را با زندگى در زمان حال تطبیق دهد و اشتیاق دیرینه او به گذشته عجیبش، آن چنان مزاحمتى براى اوایجاد نکرده است.



نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

روزت مبارک فرشته خدا،روزت مبارک برترین خلق خدا،روزت مبارک یار یاورم ،روزت مبارک مادرم ((مجتبی زارعی))

به
بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))



خونمون خالیه از تو....رفتی تو واسه همیشه
رفتی و نبودن تو هنوز باورم نمیشه

این اتاق ساده کم بود جای تو قلب بهشته
پر زد از زمین خاکی یه فرشته یه فرشته

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود
نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود
نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود

من چه خوشبختم که سال ها روزگاری با تو داشتم
یادمه که با چه شوقی سر رو شونه هات می ذاشتم

کاش میشد بازم ببوسم اون دو دست مهربونت
اسممو یه بار دیگه میشنیدم از زبونت

اشکامو تو پاک میکردی کاش برای بار آخر
من صدات میزدم و باز تو میگفتی : جان مادر!

کاش می شد حتی یه لحظه در کنار تو بشینم
اگه تو بودی می گفتی نذار اشکاتو ببینم

ای خدای مهربونم واسه تو رسیده مهمون
از دلم هرگز نمی ره گرچه هست از دیده پنهون


توی قلبه من میمونه تا ابد یاد یه لبخند
نازنینم رو از این پس میسپرم به تو خداوند

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود
نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود

اون عزیزی که تو دنیا یار من بود یاورم بود
نازنینم نازنینم اون فرشته مادرم بود

اون فرشته مادرم بود






نوع مطلب : شعر، داستان عاشقانه، داستان غم انگیز، داستان عاطفی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




داستان

تصور کنید یک روز رفته‌اید میوه ‌فروشی و می‌گویید: «ببخشید آقا میوه کاج دارید؟»

صاحب مغازه، یک نگاه میوه فروش اندر مشتری‌نما به شما می‌اندازد و توی دلش می‌گوید:«لابد بچگی‌هایش زیاد کارتون بنر و رامکال می‌دیده!»جوابتان را نمی‌دهد.

شما توی دلتان می‌گویید:«چرا این‌جوری نگاه کرد؟ نکند چشم‌هایش همیشه همین‌جوری‌ است!» ولی نه؛ او به طرز عجیبی شما را نگاه کرد چون مثل خیلی‌های دیگر نمی‌داند که میوه کاج هم خوراکی است و خواص زیادی دارد… البته بنی آدم معمولاً دانه این میوه را ابتیاع می‌کنند!

- رومیان باستان برای تهیه یک نوع کیک به نام«کیک مسطح» از دانه کاج استفاده می‌کردند.حالا نواد‌گان آنها روی بعضی از پیتزاهایشان کمی از آن می‌ریزند.

دانه کاج، در رژیم غذایی بسیاری از مردم دنیا جایگاه ویژه‌ای دارد.مثلاً یک غذای لبنانی به نام «قبه» از گوشت گوسفند، گندم پرک و دانه کاج درست می‌شود.

- «دانه کاج بخورید،لاغر شوید»

نگران نباشید….این یک شعار نیست، یا یک آگهی دیمی در یک رسانه زرد! این حرفی‌است که دانشمندان علم تغذیه و گیاه‌شناسی می‌زنند و برایش دلیل هم دارند. دانه کاج منبع سرشاری از «اسید پینولئیک» است که با تحریک هورمون ها باعث کاهش اشتها می‌شود.

- منیزیم موجود در دانه کاج،جذب کلسیم را در بدن افزایش می‌دهد و استحکام دندان‌ها و استخوان‌ها را زیاد می‌کند.در ضمن منیزیم به اتفاق پتاسیم موجود در این دانه، باعث حفظ سلامت قلب و تنظیم فشار خون هم می‌شود.

- فیبر دانه کاج،کار روده ها را آسان‌تر می‌کند.

- میوه کاج سرشار از ویتامین‌های A،B،D و E است که بی زحمت خودتان تحقیق کنید و ببینید این ویتامین‌ها چه خواصی دارند!

- بخور روغن میوه کاج و آب برای رفع سرماخوردگی مفید است.

راستی، یادم رفت بگویم اصلاً این میوه چه شکلی هست!میوه مذکور،همان مخروط چوبی خشک و قهوه ای رنگ است که پولک پولک است و دانه ها بین پولک‌های بازش قرار گرفته‌اند.به خاطر همین شکل قرار گرفتن دانه‌ها، در تقسیمات گیاه‌شناسی، کاج جزو خانواده بازدانگان است که از قدیمی‌ترین گیاهان روی کره زمین هستند.





نوع مطلب : داستان مختلف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

من وقتی دیدم زمانه با من سر دشمنی دارد و به پرورش اراذل و جهال مشغول است و روز به روز شعله های آتش جهالت و گمراهی برافروخته تر و بدحالی و نامردی فراگیرتر می شود ناچار روی از فرزندان دنیا برتافتم و دامن از معرکه بیرون کشیدم و از دنیای خمودی و جمود و ناسپاسی به گوشه ای پناه بردم و در انزوای گمنامی و شکسته حالی پنهان شدم . دل از آرزوها بریدم و همراه شکسته دلان بر ادای واجبات کمر بستم . با گمنامی و شکسته حالی به گوشه ای خزیدم . دل از آرزوها بریدم و با خاطری شکسته به ادای واجبات کمر بستم و کوتاهی های گذشته را در برابر خدای بزرگ به تلافی برخاستم . نه درسی گفتم و نه کتابی تالیف نمودم . زیرا اظهار نظر و تصرف در علوم و فنون و القای درس و رفع اشکالات و شبهات و …. نیازمند تصفیه روح و اندیشه و تهذیب خیال از نابسامانی و اختلال ، پایداری اوضاع و احوال و آسایش خاطر از کدورت و ملال است و با این همه رنج و ملالی که گوش می شنود و چشم می بیند چگونه چنین فراغتی ممکن است… ناچار از آمیزش و همراهی با مردم دل کندم و از انس با آنان مایوس گشتم تا آنجا که دشمنی روزگار و فرزندان زمانه بر من سهل شد و نسبت به انکار و اقرارشان و عزت و اهانتشان بی اعتنا شدم . آنگاه روی فطرت به سوی سبب ساز حقیقی نموده ، با تمام وجودم دربارگاه قدسش به تضرع و زاری برخاستم و مدتی طولانی بر این حال گذرانده ام . سرانجام در اثر طول مجاهدت و کثرت ریاضت نورالهی در درون جانم تابیدن گرفت و دلم از شعله شهود مشتعل گشت . انوار ملکوتی بر آن افاضه شد و اسرار نهانی جبروت بر وی گشود و در پی آن به اسراری دست یافتم که در گذشته نمی دانستم و رمزهایی برایم کشف شد که به آن گونه از طریق برهان نیافته بودم و هر چه از اسرارالهی و حقایق ربوبی و ودیعه های عرشی و رمز راز صمدی را با کمک عقل و برهان می دانستم با شهود و عیان روشنتر یافتم . در اینجا بود که عقلم آرام گرفت و استراحت یافت و نسیم انوار حق صبح و عصر و شب و روز بر آن وزید و آنچنان به حق نزدیک شد که همواره با او به مناجات نشست.

آثار او عبارتند از:

الحکمه العرشیه ، الحکمه المتعالیه فی الاسفار العظیمه الاربعه، المعه المشرقیه فی الفنون المنطقیه ، المبدا و المعاد ، المشاعر ،المظاهر الالهیه فی الاسفار علوم الکاملیه ،الشواهد الربوبیه فی مناهج السلوکیه ،التصور و التصدیق ، الوریده القلبیه فی معارفه الربوبیه ،اسرار الایات و الانوار البینات ،دیوان اشعار ، حدوث العالم ،اکسیر العارفین فی المعارفه طریق الحق و الیقین ،اعجاز النعمین ،کسرالاصنام الاجاهلیه فی ذم المتصوفین ، مفاتیح الغیب ،متشابهات القرآن ،رساله سه اصل و …





نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

Money can buy an amusement, but not happiness

پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

Money can buy a bed, but not sleep

پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

Money can buy a food, but not appetite

پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

Money can buy a medicine, but not health

پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

Money can buy cosmetic, but not beauty

پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

Money can buy a servant, but not friend

پول میتونه پست (مقام) رو بخره اما نه بزرگی رو.

Money can buy a position, but not greatness

پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

Money can buy a service, but not loyalty

پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.

Money can buy a power,but not authority





نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

اینا رو بفرست واسه کسی که جیگرتو سوزونده……تا جیگرش بعلاوه سایر مخلفاتش بسوزه

::::::

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که شبها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو ازبر کنی

::::::

هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم

خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست

هوایت ، بویت … فقط آهسته بگو . . . با دلم می مانی

::::::

دوستان عاشق شدن کار دل است

دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان همرنگ باش

یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش



ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

یکی از کشاورزان همواره در مسابقات، جایزه بهترین غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش علاقه مند شدند که سر از کار او در آورند و راز موفقیتش را بدانند. به همین سبب او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند.
پس از مدتی جستجو، سر انجام به نکته عجیب و جالبی رو به رو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می داد و آنها را از این نظر تامین می کرد. بنابراین همسایگان او باید فاتح مسابقات می شدند نه خود او!
کنجکاوی بیشتر شد و و کوشش علاقه مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید . سرانجام تصمیم گرفتند که از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. کشاورز هوشیار و دانا در پاسخ همکارانش گفت:”چون جریان باد، ذرات بارور کننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر می برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می دهم تا باد ذرات بارور کننده نامرغوب را از مزارع آنها به زمین من نیاورد و کیفیت محصولات مرا خراب نکند.!”
همین تشخیص صحیح و درست کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقات بهترین غله را برایش به ارمغان آورد.

این داستان بیان همینه که نیکی ها و بدی ها دقیقا به خود انسان بر می گرده

بدی کنی بدی میبینی و خوبی کنی بهتر از آنچه که عمل کردی می بینی ….این حقیقت زندگیه و کاریش نمیش ه کرد…

وقتی زندگی تو سراسر نیکی به اطرافیان باشه انسان زیبایی میشی که همه دوستش دارند و بهترین ها رو براش به ارمغان میارن …چون طبق قانون جاذبه شما به کائنات انرؤی مثبت وارد می کنید و انرژی هم طبق این قانون به خودمون بر می گرده … پس برای خوبی هایی که میکنید بخل نورزید چون بی کم و کاست به خودتون بر می گرده

این مصداق حرف مهمی از اندیشمندانمون هست که شما جهان خودتون رو ومی سازید پس اگه سلامتی می خواین به سلامتی دیگران کمک کنید.

اگه خوبی میخواین برای همه خوبی بخواهید و….

زندگی دیگران رو بهشت کنید تا بهشت دو سرا نصیبتون بشه….





نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

هر زمان شایعه ای را شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید.

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: “لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی. “مرد پرسید: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد:”نه، فقط در موردش شنیده ام.

”سقراط گفت:” بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی” آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟
”مرد پاسخ داد: “نه، برعکس…

” سقراط ادامه داد: “پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟”مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:”و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟”مرد پاسخ داد:” نه، واقعا…

”سقراط نتیجه گیری کرد: “

اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟





نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خودسازی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




داستان

گفتن دوستت دارم برای شما و همچنین برای نامزدتان بسیار اهمیت دارد. اما شما نباید به گفتن دوستت دارم بسنده کنید. درحقیقت، ابراز علاقه غیر کلامی روش بهتری برای جذب کردن مردان است.

مردها تمایل دارند که دوستت دارم را در کارهایشان ثابت کنند بنابراین برای ابراز احساساتشان کمتر از این جمله استفاده می کنند.

رمانتیک باشید

• گاهی اوقات من یک پیام عاشقانه برای همسرم روی میز صبحانه اش می نویسم. مخصوصا روز ولنتاین با برش های نان روی میز صبحانه علاقه ام را به او نشان میدهم. او با دیدن این پیام عاشقانه لبخندی بر لبانش می نشیند.

• هرچندوقت یکبار روی یک کارت برایش می نویسم که چقدر دوستش دارم و از او تشکر می کنم که قبل از اینکه بخوابد آن را بخواند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خودسازی، روانشناسی، داستان عاشقانه، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 31 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

ارسطو گفته است : ” انسان ، چون ناطق است ، انسان است . ” توان سخن گفتن ، بخش مهمی از ارتباطات میان فردی را تشکیل می دهد . در یک پژوهش علمی ، مشخص شده است که ۷ درصد از ارتباطات یک شخص را ارتباطات کلامی و ۳۸ درصد آن را لحن کلام و تن صدا به خود اختصاص می دهد .
کودکان پیش از اینکه حرف زدن را بیاموزند ، می توانند ارتباط برقرار کنند و اینکار را از طریق حرکات و اعمال انجام می دهند تا به کمک آن ، حالات عاطفی خود را بیان کنند و برای ارضای نیازهای خود از دیگران کمک بگیرند .
کودکان اولین کلمه را معمولا” در ۱۲ یا ۱۸ ماهگی می گویند و کم کم به فاصله کوتاه بین ۵/۲ تا ۳ سالگی ، می توانند روان صحبت کنند وجملاتی بسازند که از لحاظ دستوری ، کامل و درست است و کلمات جدیدی را به طرز درست به کار می برند . کودکان در ۴ یا ۵ سالگی ، بدون آموزش خاصی ، در باره قواعد دستوری یا نحوی زبان خود ، دانش لازم را فرا می گیرند .

ادامه مطلب


نوع مطلب : خودسازی، روانشناسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،






( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...