تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب خرداد 1390
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

1 - هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!

گوسفند در اصل به موجودی پشمالو و بی نزاکت گفته می شود که اندک زمانی است پایش را در شهر گزارده (همون دهاتی) ولی ما امروزه به رانندگانی که چراغ قرمز را رد می کنند، رانندگانی که به محض سبز شدن چراغ و جهت یادآوری خاطره حنابندان مادر بزرگشان بوق های ممتد می زنند، رانندگانی که بسیار خرکی می رانند، عابرانی که از وسط اتوبان رد می شوند و یا صف اتوبوس را رعایت نمی کنند، بازیکنان تیم ملی فوتبال وقتی موقعیتی را خراب می کنند و کسانی که موقع راه رفتن پای دیگران را لگد می کنند می گوییم: هوی گوسفند چه خبرته؟!؟!


2 - خفه شو آشغال عوضی بی شعور!

غیر ممکن است شما دختر باشید و تا به حال این جمله را نگفته باشید چون غیر ممکن است که تا به حال هیچ پسری به شما تیکه ننداخته باشد. در هر صورت تجربه نشان داده است دخترانی که اینگونه فحش های رکیک را می دهند در بین پسران طرفداران بیشتری دارند! پس دفعه بعدی که یک نفر در خیابان به شما چیزی گفت به جای به کار بردن این جمله رکیک خیلی راحت بگویید مزاحم نشو آقا من شوهر (ویا نامزد و یا هر کلمه مشابه دیگری) دارم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ایرانی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




شنبه 28 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

ولادت

ثمره ازدواج مبارک علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام پنج فرزند به نام های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن است.
بنابر آن‌چه که از امام صادق علیه السلام رسیده است «محسن» که آخرین فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شکم مادر جان داد و به دنبال این حادثه دردناک و صدماتی که بر جسم فاطمه علیها السلام وارد آمد، آن حضرت بیماری شدید پیدا کرد و به شهادت رسید.
زینب، سومین فرزند مهد ولایت است که به احتمال قوی در سال ششم هجرت در مدینه چشم به جهان گشود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : زندگینامه، داستان انسان های خوب، داستان معصومین، 
برچسب ها : داستان، حضرت زینب کبری،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




شنبه 28 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

طبق آماری که سازمان ثبت احوال کشور بدست آورده

تعداد جمعیّت دختران ایرانی سه برابر تعداد پسران میباشد ، همین مسئله عامل نگرانی تعداد بیشماری از دختر خانم ها شده .

 

از طرفی هم کارشناسان به همین راحتی میان قضاوت میکنن که :دخترها در دانشگاه و بخشهای دیگه از آقایون پیشی گرفتن، دیگه نمیان بگن که بابا جون تعدادشون زیاده، ده اگه بنا به زور هم باشه به والله زورشون با این همه داوطلب آزاد و غیر آزاد بیشتر از پسراست. چرا ؟!!

چون، فلسفه دختر و پسر همون قضیه ضریب سه، سه در برابر یک، سه نفر به یه نفر ... ده آخه پسرا چه گناهی کردن، هان چرا چیزی نمیگید.


آهــــــــای ایهاالناااااااس ، مسئولیــــن کجایید که سر پسرارو دارن به همین راحتی میبرن .
ببخشید من یه مقدار احساساتی شدم .

 

بگذریم، چرا گفتم که این مسئله موجبات نگرانی دختر خانم ها رو فراهم کرده ، الان میخوام به همین مسئله بپردازم .

 

هم اکنون، چیزی که فکر جوانان این مرز و بوم رو به خودش مشغول کرده امر ازدواجه، آره بابا جون ازدواج .

باز هم طبق آماره بدست آمده شصت و سه و هفت دهم درصد پسرا میلی به ازدواج ندارند و فقط سی و شش و سه دهم درصد از پسرا یه نیم نگاهی به وصلت دارن .

 

حالا یه پیشنهادی به دخترهای قند عسل دارم :

آهای خاموما حواستونو جمع کنید و انقدر ناز نکشین ، تو این دورو زمونه ناز دیگه خریدااااااار .ندااااااااره حالا از ما گفتن بود .میخوای بشنو میخوای نشنو .....

 

حالا اگه خدا خواست و انشاالله رفتید سره خونه زندگی:

 

۱- زیاد سختگیر نباشید، آقاتونو اذیت نكنید.
۲- چای سرد براش نیارین!
۳- پولاشو بیخودی هیف و میل نکنین !!
۴- وقتی میرین بیرون برای خرید ، پرتقالو درشت بخرین !!!
۵- نخود ، لوبیا ، لپه مپه اینجور چیزارو قشنگ سوا کنین !!!!
۶- صبحا با خشونت بیدارش نکنین ، قشنگ با لطافت با ملایمت با ظرافت ...



خلاصه اینا رو گفتم که حواستون باشه
چون طبق ماده 451 قانون مدنی :


هر فردی ( آقا ) تا 16 زن را آن هم از نوع دختر میتواند به همسری خود در بیاورد ، اگه تبصره بزنیم تا 20 تا هم جا داره .رو هم رفته زیاد سخت گیر نباشید میبینید که الان بیرون مگس پر نمیزنه چه برسه به پسر .فکره دخترهای دیگه رو هم بکنین بی خیال مقابله با مثل باشید . بالاخره اونا هم میخوان سروسامون بگیرن و ازدواج کنن .چه یه دونه هوو چه نوزده تا ... بحث ، بحثه حس انسان دوستانست ، بحث معرفته ...

 

پس خانوما بزرگوار باشید و دست به دسته هم دهید ایران خود را کنید آباد!





نوع مطلب : داستان طنز، داستان ایرانی، 
برچسب ها : داستان، آمار، پسر،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

دكتر با نگاهی خسته وارد شد و با نگرانی گفت: متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم. تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه. این عمل، كاملا در مرحله أزمایش، ریسكی و خطرناكه. ولی در عین حال راه دیگه‌ای هم وجود نداره. بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه، ولی هزینه‌ی مغز رو خودتون باید پرداخت كنین.

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته‌های دكتر گوش می‌دادن، بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید: خب، قیمت یه مغز چنده؟

دكتر بلافاصله جواب داد: 5000$ برای مغز یک مرد و 200$ برای مغز یک زن!

موقعیت ناجوری بود، آقایون داخل اتاق سعی می‌كردن نخندن و نگاهشون با خانمهای داخل اتاق تلاقی نكنه. بعضی‌ها هم با خودشون پوزخند میزدن!

بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه: چرا مغز آقایون گرونتره؟

دكتر با معصومیت بچگانه‌ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه: این قیمت استاندارد عمله! باید یادآوری كنم كه مغز خانمها چون استفاده میشه، خب دست دومه. به همین خاطر ارزون‌تره.

حالا موقعیت ناجورتر شده بود، خانم داخل اتاق سعی می‌كردن نخندن و نگاهشون با آقایون داخل اتاق تلاقی نكنه. بعضی‌ها هم با خودشون پوزخند میزدن!

پرستار : دکتر همه مغز های زن ها فاسد شدن.

دکتر : چرا؟

پرستار :

چون جنسشون چینی بوده.




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، مغز،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

 

1- داماد خَچَل : سن بین 15 تا 19 سال ،خام و نپخته، سرد و گرم نچشیده، جسارت بسیار، حماقت فراوان، زود پشیمون، زود رنج، قربانی عواطف زودگذر یا مبادلات خانوادگی، بچه اش از خودش بزرگتر!



2- داماد مَچَل : سن بین 19 تا 25 سال ، ژیگولی ، دانشجو ، سرباز ، رفیق باز، وابسته به پول بابائی ، بیکار ، آینده دار، توی هر دامی که براش پهن کنن تلپی میفته ، کیس مناسبی برای تور شدن، کم ظرفیت، یکی میزنه یکی میخوره !



3- داماد هَچَل : سن بین 25 تا 29سال، رسیده، حاضر آماده ، دارای کار و بار، فارغ التحصیل ،با کارت پایان خدمت، دارای شکستهای عشقی فراوان، بسیار با تجربه ، دم به هرتله ای نمیده ، عصا قورت داده ، کمی کج و معوج، پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولی رضایت نمیده!



4- داماد کَچَل: سن بین 30 تا 37 سال ، گرفتار، درگیر، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضی به رضای خدا، دنبال زنان بیوه کم سن وسال ، مسئولیت پذیر، درپی رفاه خانواده ، دارای کار و بار و خانه، قسمت هرکی بشه مبارکه !!!



نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داماد،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

اگر گفتید متوسط میزانی که یک خانم در طول عمرش روژلب میخوره چقدره؟

دو کیلوگرم



یک زن در کل زندگی اش دو کیلو روژلب میخوره و این روژلب حاوی 300 گرم سرب میباشد که 68 درصد میزان سرطان را در خانمها افزایش میدهد.

متاسفانه درصد بالایی از رژلب ها دارای مواد اکسید آهن، پلی اتیلن،دی اکسید تیتانیوم هستند و خطر ریسک ابتلا به سرطانهای ریوی و سینه را تا 55 درصد بالا میبرند.

برای اینکه مطمئن بشید که رژلب شما حاوی سرب نیست و سالم است کافی است مقداری از آن را روی پوست دست خود بکشید و با طلای زرد محکم روی آن چند بار بکشید، اگر رژ لب به رنگ سیاه و تیرگی متمایل شد حاوی سرب است و آن را دور بریزید.


عمق فاجعه اینجاست كه :

مردها هم در طول عمرشون همین حدود رژ لب كوفت می كنن.





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، رژ لب،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان


دو دوست که مدتی بود همدیگر را ندیده بودند به هم دیگر می رسد:

اولی: خوب دوست عزیز بگو ببینم چه کار می کنی؟

دومی: کاری نمی کنم فقط پارسال عروسی کردم.


اولی: خوب، تبریک عرض میکنم.

دومی: تبریک نگو چون زنم از اون آتیش پاره هاست!


اولی: پس خیلی متأسفم.

دومی: زیاد هم متأسف نباش، چون از اون پولداراست...!


اولی: پس بهت تبریک عرض میکنم.

دومی: نه، تبریک نگو، چون همه ی پولهاشو خرج کردیم و تموم شد...!



اولی: پس خیلی برات متأسفم.

دومی: نه، زیاد هم تأسف نداره، چون با مقداری از پولها یک خونه خریدیم!


اولی: آه، پس بهت تبریک عرض می کنم!

دومی: نه تبریک نداره چون خونه آتیش گرفت!


اولی: إ ، پس خیلی متأسفم...

دومی: نه، متأسف نباش چون زنمنم تو همون خونه بود...!


نتیجه ی اخلاقی:

این مردا رو هر کاریشون کنیم بازم با این زنهای بیچارشون مشکل دارن...

واقعأ به نظر شما چرا؟





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد.

گفتم: بفرمایید الووو.. ،

فقط فوت كرد!

گفتم: اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن!

دوتا فوت كرد .

گفتم: اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد!

گفتم: اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد!

گفتم: من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن!

دوباره دوتا فوت كرد.

با خوشحالی گوشی رو قطع كردم. فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم. فكرم همش به قرار امروز بود.

داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن.






نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، مزاحم، دو تا فوت کن، ناهار،
لینک های مرتبط : لطیفه های ایرانی، اولین پست من ایران،




جمعه 27 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان

در یکی از محله های نیویورک، یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛ اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند، باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
 

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.

در اولین طبقه بر روی در نوشته بود: این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند. دختری که تابلو را خوانده بود گفت: خب، بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند؟ پس رفتند.


در طبقه دوم نوشته بود: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند. دختر گفت: هووووم! طبقه بالاتر چه جوریه…؟


طبقه سوم: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند. دختر: وای…، چقدر وسوسه انگیز، ولی بریم بالاتر؛ و دوباره رفتند.


طبقه چهارم: این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیباهستند، همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند. آن دو واقعا به وجد آمده بودند. دختر: وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!


پس به طبقه پنجم رفتند، آنجا نوشته بود:

این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم.





نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، خرید، مرکز خرید، دوست، شوهر،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




این مطلب فقط برای خندیدن است لطفا بی جنبه بازی در نیارین


داستان

ساعت 2 بعد از ظهر

یک دختر در حمام


1ـ لباساشو رو درمیاره، رنگ روشن ها رو تو یک سبد و تیره ها رو تو یکی دیگه میگذاره.

 

2ـ در حموم رو از تو قفل میکنه، جلوی آیینه می ایسته، شکمش رو که تمام مدت داده بود تو، میده بیرون و شروع میکنه به غر غر و ایراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش.

 

3ـ در کمد رو باز میکنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت، مو، بدن، کف پا و ... رو بیرون میاره و می چینه رو لبه وان.

 

4ـ موهاش رو با شامپوی نارگیلی تقویت کننده! پرپشت کننده! براق کننده و...میشوره و هفده دقیقه ماساژ میده.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، حمام، پسر، دختر،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،






( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...