تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب مرداد 1390
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یوری گاگارین ، کیهان‌نورد روسی و نخستین فضانورد جهان در ۱۲ آوریل ۱۹۶۱ میلادی برابر با ۲۳ فروردین ۱۳۴۰ خورشیدی (50 سال پیش)، توسط فضاپیمای وُستوک-۱ به مدت ۱۰۸ دقیقه مدار زمین را یک دور بطور کامل پیمود. گاگارین به خاطر سفر فضایی تاریخی خود نشان‌ها و عنوان‌های افتخار بی‌شماری از سراسر جهان دریافت کرد و اکنون روسیه پنجاهمین سالروز پرواز او به فضا را گرامی می دارد.

تولد و زندگی یوری گاگارین

یوری الکسی یویچ گاگارین، در تاریخ ۹ مارس ۱۹۳۴ میلادی (۱۸ اسفند ۱۳۱۲ خورشیدی) در روستای کلوشینو در نزدیکی شهر گژاتسک واقع در استان اسمولنسک در کشور روسیه (اتحاد شوروی) چشم به جهان گشود. پدرش الکسی ایوانویچ گاگارین (۱۹۷۳-۱۹۰۲)، و مادرش آنا تیموفیونا ماتویوا گاگارینا (۱۹۸۴-۱۹۰۳) هردو در یک مزرعه تعاونی به کار اشتغال داشتند و خانواده گاگارین روی یک زمین مشترک، کشاورزی می‌کردند. مادر او کتاب‌خوانی قهار و پدرش درودگری حرفه‌ای بود. این زوج ۴ فرزند داشتند که یوری سومین آنها بود. در خلال جنگ جهانی دوم، خانواده گاگارین نیز مانند بیشتر خانواده‌های روسی درد و رنج بسیاری را تحمل کردند. دو خواهر و برادر بزرگتر وی در سال 1943 به آلمان برده شدند و تنها پس از جنگ دوباره به وطن بازگشتند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، زندگینامه، 
برچسب ها : داستان، یوری الکسی یویچ گاگارین، در تاریخ ۹ مارس ۱۹۳۴ میلادی (۱۸ اسفند ۱۳۱۲ خورشیدی) در روستای کلوشینو در نزدیکی شهر گژاتسک واقع در استان اسمولنسک در کشور روسیه (اتحاد شوروی) چشم به جهان گشود. پدرش الکسی ایوانویچ گاگارین (۱۹۷۳-۱۹۰۲)، و مادرش آنا تیموفیونا ماتویوا گاگارینا (۱۹۸۴-۱۹۰۳) هردو در یک مزرعه تعاونی به کار اشتغال داشتند و خانواده گاگارین روی یک زمین مشترک، کشاورزی می‌کردند. مادر او کتاب‌خوانی قهار و پدرش درودگری حرفه‌ای بود. این زوج ۴ فرزند داشتند که یوری سومین آنها بود. در خلال جنگ جهانی دوم، خانواده گاگارین نیز مانند بیشتر خانواده‌های روسی درد و رنج بسیاری را تحمل کردند. دو خواهر و برادر بزرگتر وی در سال 1943 به آلمان برده شدند و تنها پس از جنگ دوباره به وطن بازگشتند.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




یکشنبه 30 مرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.

شمع اول گفت :

من صلح نام دارم ! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که

بزودی خاموش خواهم شد .


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان غم انگیز، داستان های حکمت آموز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد. شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد، چهار شمع،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




جمعه 28 مرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند: شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب , دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .
حضرت فرمودند : شاعران اهل بیت را بیاورید . دیدم چند تن از شاعران عرب را آوردند . فرمودند : شاعران ایرانی را نیز بیاورید . آن گاه محتشم و جند تن از شاعران ایرانی آمدند. فرمودند : شهریار ما کجاست؟! شهریار آمد . حضرت خطاب به شهریار فرمودند :
شعرت را بخوان !

شهریار این شعر را خواند :


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان معصومین، داستان انسان های خوب، داستان های حکمت آموز، داستان عجیب اما واقعی، خواندنی، داستان ایرانی، 
برچسب ها : داستان، علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را، آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند: شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم . آن شب در عالم خواب، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند .،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




این جمله آغازین یک مکالمه بسیار عجیب از یکی از همکارانمان بود.

من شورت و جوراب ساق بلند نیاوردم

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این همکار ما چه از لحاظ قد و بالا و استیل و چه از نظر صورت و سیرت، از مهره های ارزشمند و مضاعف شرکتمون محسوب میشه و چون ازدواج نکرده خیلی ها براش فکر و خیالایی دارند!

در ادامه مکالمه ایشون رو براتون نوشتم. واقعا نمیدونم با چه رویی اینطور بلند این حرفا رو میزد. کلا ارزشهای این جامعه روز به روز به ابتذال نزدیکتر میشه.

- من شورت و جوراب ساق بلند نیاوردم

- نمیشه بدون شورت بیام؟

- مشکل من جوراب ساق بلند نیست از هم اتاقی ها میتونم جور کنم. شورت ندارم.

- شورت هم اتاقیم برای من گشاده!

- اگه ضعیف هستند من نمیام، نمی ارزه

- یعنی چون اولین دیدارمونه شورت و جوراب ساق بلند الزامیه؟

- خیلی خوب آقا، ساعت 6 کنار زمین فوتبال میبینمت.





نوع مطلب : داستان طنز، خواندنی، داستان ایرانی، 
برچسب ها : داستان، این جمله آغازین یک مکالمه بسیار عجیب از یکی از همکارانمان بود. من شورت و جوراب ساق بلند نیاوردم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این همکار ما چه از لحاظ قد و بالا و استیل و چه از نظر صورت و سیرت، از مهره های ارزشمند و مضاعف شرکتمون محسوب میشه و چون ازدواج نکرده خیلی ها براش فکر و خیالایی دارند!،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




داستان

ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان ایرانی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، مراحل مختلف دانشجویی در ایران، داستان غم انگیز، داستان حکت آموز، داستان عاشقانه، داستان طنز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان سرکاری، داستان ترسناک، عجیب اما واقعی، داستان اسطوره ای، داستان فلسفی، داستان افسانه ای، داستان مختلف، زندگی نامه، تست هوش، پزشکی، ورزشی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، علمی، دیدنی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، بازی، درد و دل من و شما، مجتبی زارعی، بزرگترین وبلاگ مرجع داستان، مرجع داستان، الو سلام مامانی. منم هوشنگ. وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.، ترم اول،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




به گزارش جام نیوز، بی بی سی فارسی (BBC) روز سه شنبه16 آگوست (25مرداد) تصاویر یک فوتبالیست که تبلیغ بهائیت را روی دستان خود هک کرده بود را به نمایش گذاشت.

این شبکه درمیان دنیایی از ورزشکاران تصویر یک فوتبالیست معروف باشگاه منچستر سیتی" Manchester City" به نام سرجیو آگوئرو""Sergio Aguero را که روی دست خود کلمه "جامعه بهایی" "Baha'I Society" را خالکوبی کرده نشان داد.
«سرخیو آگوئرا» داماد مارادونا می باشد و در بسیاری از فعالیت های ورزشی از پدر زن خود راهنمایی می گیرد.

شبکه بی بی سی با پخش این گونه خبر ها نقش یک مبلغ قابل اعتماد برای جامعه بهائی را ایفا می کند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : سیاسی، ورزشی، 
برچسب ها : داستان، به گزارش جام نیوز، بی بی سی فارسی (BBC) روز سه شنبه16 آگوست (25مرداد) تصاویر یک فوتبالیست که تبلیغ بهائیت را روی دستان خود هک کرده بود را به نمایش گذاشت، سرخیو آگوئرا، Baha'I Society، Manchester City، BBC،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد . شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاسهای زیاد و معلمان کافی نداشت.
بدین سبب ، کلیه شاگردان سالها سوم ، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و جوان معلم به آنان درس می داد . چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت : کار اینجا بسیار خسته کننده است . می خواهم استعفا کنم و به خانه برگردم . اما مساله ای ه بعدها اتفاق افتاد ، فکر وی را عوض کرد .
روزی از روزها ، کوچکترین شاگرد کلاس از وی پرسید :

آقا ، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است ، چیست ؟

چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند ؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان غم انگیز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، اشک های بستنی، جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد . شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاسهای زیاد و معلمان کافی نداشت. بدین سبب، کلیه شاگردان سالها سوم، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و جوان معلم به آنان درس می داد . چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت : کار اینجا بسیار خسته کننده است . می خواهم استعفا کنم و به خانه برگردم . اما مساله ای ه بعدها اتفاق افتاد، فکر وی را عوض کرد .،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود ، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراورات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است،وی احساس می کرد که شوهرش طرفدار رمانتیسم نیست و ایده آل و آرمان بی توجه می باشد . بدین سبب روزی از روزها ، به شوهرش گفت که باید از هم جدا شویم،
اما شوهر پرسید : چرا ؟
زن جواب داد : من از این زندگی سیر شده ام . دلیل دیگری وجود ندارد .
تمام عصر آن روز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمی زد،زن بسیار غمگین شده و در این اندیشه بود که شوهرش حتی او را برای ماندن متقاعد نمی سازد ، پس چگونه می تواند او را خوشحال کند.
تا اینکه شوهر از او پرسید : چطور می توانم تو را از این تصمیم منصرف کنم ؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان عاشقانه، خواندنی، داستان غم انگیز، 
برچسب ها : داستان، من برای یک گل نخواهم مرد، زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراورات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است، وی احساس می کرد که شوهرش طرفدار رمانتیسم نیست و ایده آل و آرمان بی توجه می باشد . بدین سبب روزی از روزها، به شوهرش گفت که باید از هم جدا شویم، اما شوهر پرسید : چرا ؟ زن جواب داد : من از این زندگی سیر شده ام . دلیل دیگری وجود ندارد .،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

یکی بود یکی نبود، روزی از روزها یتیمی با ناامیدی از خردمندی پرسید:
زندگی کودکانی مثل من که هیچ کسی به آن اهمیت نمی دهد، چه ارزشی دارد؟
مرد خردمند لبخندی زد و یک یشم معمولی به پسر داد و گفت: فردا صبح تو این یشم را در بازار بفروش، اما اگر دیگران چند یوان به تو دادند، قبول نکن.
روز بعد، پسر در گوشه بازار یشم را به فورش گذارد و بر خلاف توقع وی بسیاری از مردم می خواستند آن را بخرند. شب هنگام ، پسر با خوشحالی تجربه غیر عادی خود را به خردمند گفت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، ارزش زندگی انسان، یکی بود یکی نبود، روزی از روزها یتیمی با ناامیدی از خردمندی پرسید: زندگی کودکانی مثل من که هیچ کسی به آن اهمیت نمی دهد، چه ارزشی دارد؟ مرد خردمند لبخندی زد و یک یشم معمولی به پسر داد و گفت: فردا صبح تو این یشم را در بازار بفروش، اما اگر دیگران چند یوان به تو دادند، قبول نکن.، ارزش حیات انسان مانند این یشم معمولی است. به سبب تلاش و اهمیتگذاری تو، پرارزش تر می شود. در صورتی که تو خود را گرامی بداری، حیات تو نیز اهمیت می یابد و پرارزش تر می شود.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود،در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی ، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد.
چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد . اما پدر هیچ نمی گفت . دخترک هر روز به مدرسه می رفت و از پدر نقاشی می آموخت و داستانهای پدر را می شنید. دختر می دانست که این کارها را اصولا مادر خانه انجام می دهد . اما در این خانه ، پدر این مسئولیت را برعهده داشت.
هر گاه که مادربزرگ دختر آهی می گشید و از جدایی پدر و مادر ابزار نگرانی می کرد ، پدر دختر با چشمان خود به مادربزرگ خیره می شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، بهترین تشریح برای طلاق، این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود. در شبی جدایی، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد. چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد .،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،






( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...