تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب آبان 1390
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

دوشنبه 30 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

پیتر گراهام سرمایه دار بزرگ آمریکایی که توانسته بود با ثروت و نفوذ فراوانش بهترین زمینهای آن منطقه را بخرد ( که طبق اسناد تاریخی آخرین محل زندگی سرخپوستانهای قبیله سو بود ) از شر همه کشاورزان و صاحبان زمینهای آن منطقه خلاص شده بود،جز یک جوان 19 ساله آس و پاس به نام « هوزیر » که سند کمتر از یک هکتار از این زمینها به نامش بود.




ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان مختلف، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، پیتر گراهام سرمایه دار بزرگ آمریکایی که توانسته بود با ثروت و نفوذ فراوانش بهترین زمینهای آن منطقه را بخرد ( که طبق اسناد تاریخی آخرین محل زندگی سرخپوستانهای قبیله سو بود ) از شر همه کشاورزان و صاحبان زمینهای آن منطقه خلاص شده بود، جز یک جوان 19 ساله آس و پاس به نام « هوزیر » که سند کمتر از یک هکتار از این زمینها به نامش بود.، آخرین سرخپوست قبیله سو، « بسیار خوب، کاری با این سرخپوست نداشته باشین» . « هوزیر » سری تکان داد و از دفتر خارج شد، سپس رئیس دفتر گراهام از او پرسید : « شما مقابل زمیندارانی که صدها تفنگدار داشتند کوتاه نیامدید، چرا مقابل این پسر سرخپوست تسلیم شدین قربان؟ » مرد سرمایه دار گفت : « یادت باشه از کسی که هیچ چیزی برای از دست دادن نداره باید ترسید ... من این رو از توی چشمان این سرخپوست فهمیدم »،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، Welcome To Weblog PostMan Iran،




دوشنبه 30 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
کلاغ ها نگاهشان ، عمیق و شاعرانه است
میان هر سکوتشان ، هزار و یک ترانه است
به اعتقاد من، کلاغ ، قدیمی و عتیقه است
دلی که با کلاغ نیست ، چقدر بی سلیقه است
........
براى گفتن از کلاغ ، دلم میان باغ هاست
چقدر غصه هاى من ، شبیه این کلاغ هاست

( ناصر کشاورز )

داستان




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، کلاغ ها نگاهشان، عمیق و شاعرانه است میان هر سکوتشان، هزار و یک ترانه است به اعتقاد من، کلاغ، قدیمی و عتیقه است دلی که با کلاغ نیست، چقدر بی سلیقه است ........ براى گفتن از کلاغ، دلم میان باغ هاست چقدر غصه هاى من، شبیه این کلاغ هاست ( ناصر کشاورز )،
لینک های مرتبط : Welcome To Weblog PostMan Iran، ایرانجوک،




یکشنبه 29 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

طنز دکترها jokestan1740.persianblog.ir



ادامه مطلب


نوع مطلب : دیدنی ها، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، روش پول درآوردن دکترها،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، Welcome To Weblog PostMan Iran،




یکشنبه 29 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

از یک استاد سخنور دعوت به عمل آمد که در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید. محور سخنرانی در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه کارکنان دور می زد استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود، چنین گفت:

" آری دوستان، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود! "

ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت! استاد وقتی تعجب آنان را دید، پس از کمی مکث ادامه داد:

" آن زن، مادرم بود! "



برید به ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، وبلاگ داستان،




جمعه 27 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

ناشناس : سلام خوشگله ،دوست پسر داری ؟
دختر :بله ،شما؟
ناشناس : من داداشتم ،صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم !!


شماره ناشناس بعدی :


ناشناس : دوست پسر داری؟
دختر : نه نه اصلا
ناشناس : من دوست پسرتم ... واقعا که ...
دختر : عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!!
ناشناس : خوب داداشتم دیگه ،صبر کن خونه برسم من میدونم و تو....!




نوع مطلب : داستان طنز، خواندنی، 
برچسب ها : ناشناس : سلام خوشگله، دوست پسر داری ؟ دختر :بله، شما؟ ناشناس : من داداشتم، صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم !! شماره ناشناس بعدی : ناشناس : دوست پسر داری؟ دختر : نه نه اصلا ناشناس : من دوست پسرتم ... واقعا که ... دختر : عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!! ناشناس : خوب داداشتم دیگه، صبر کن خونه برسم من میدونم و تو....!، داستان، داستان کوتاه، شماره تلفن ناشناس،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 26 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی


روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود كه مرد سطل چرمی اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش كه پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم كرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر كشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان كرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی كرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندكی بعد، استاد به یكی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:

آب گندیده بود. چطور وانمود كردید كه گوارا است؟

استاد در جواب گفت:

تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.




نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود كه مرد سطل چرمی اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش كه پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم كرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر كشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان كرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی كرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندكی بعد، استاد به یكی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 26 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:

خدا کجاست؟

صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم.

کودک می پرسید: چه کار می کند؟

مادر می گفت: دارد نردبان می سازد.

دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد.

سالها بعد دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسید:

خدا چرا نردبان می سازد؟

حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش، از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت:

برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد.



نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد: خدا کجاست؟ صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم. کودک می پرسید: چه کار می کند؟ مادر می گفت: دارد نردبان می سازد.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 26 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

از مترسکی سؤال کردم:

آیا از تنهایی در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی است به یاد ماندنی، پس از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.

اندکی اندیشیدم و گفتم:

راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت:

تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آن که درونش مانند من با کاه پر شده باشد.

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک، فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند!




نوع مطلب : خواندنی، داستان فلسفی، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، از مترسکی سؤال کردم: آیا از تنهایی در این مزرعه بیزار نشده ای؟ پاسخ داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی است به یاد ماندنی، پس از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم. اندکی اندیشیدم و گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7