تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب فروردین 1391
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

برای مردم بریتانی آن روز  سپتامبر سال 1440 میلادی چن پایان جهان بود بارون گیل دوری مردی قدرتمند و نیرومند به اتهام قتل کودکان خردسال دستگیر و محاکمه شد.
حتی در دربار فرانسه قرن 15 بعضی از کارها فقط می توانست کار هولناک این بارون وارث بزرگترین بارون نشین فرا تحت الشعاع قرار دهد.

او به همراه ژاندارک بر علیه انگلستان جنگیده بود و 24 سال پهسالار قوای فرانسه بود او انقدر ثروتمند بود که بعد از شاه فرانسه بزرگترین کاخها و قلعه ها را صاحب بود اما اقبال او روی بگردان شد, متهم شد با جادوگر ایتالیایی فرانچسکو پرلاتی ارتباط دارد. با کمک او تعداد زیادی کودک را ربوده و به قتل رسانده است او متهم شد با خون آن اطفال معجون غریبی می ساخته و می نوشیده تا قدرتمند شود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، خواندنی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : در 21 اکتبر آن سال او به تمام جنایات خود اعتراف کرد و توضیح داد که انگیره او به سادگی فقط ارضا تمایل ادمکشی بوده : (( به شما می گویم که انگیزه دیگری نداشتم و من ده هزار تن را به هلاکت رساندم.)) گیل و همکارانش در نانت به دار آویخته شدند. کسی در گناهکار بودن او تردید نداشت اما آیا امکان داشت که انسانی ولوگیل بدون کمک شیطانی بتواند چنین جماعت عظیمی را هلاک کند؟ از آنجا که دادگاه در پشت درهای بسته برگزار شد شایعات فراوانی برخاست همکاران گیل به یقین شکنجه شدند و شاید خود بارون نیز شکنجه شده باشد اما آیا او قربانی توطئه ای نشد؟ اگر چنین باشد سوظن متوجه جان دوک بریتانی است که تلاش می کرد تا زمینهای او را تصاحب کند. گیل هدف ساده ای برای وارد آوردن اتهامات جادوگری بود زیرا به اخلاق عمومی بی اعتنا بود و به کیمیاگری علاقه فراوان داشت عیاشیها و خوشگذرانیها و اعمال قبیح او زبانزد بود مدرک قاطعی در دست نیست که او قاتل این کودکان باشد. اما اگر او جنایتکار نبود چرا به چنان صدمات هولناکی اعتراف کرد؟ شاید زیر شکنجه وادار به اعتراف شد اما دلایل دیگری نیز در دست است گیل می دانست که مخالفان او قدرت فراوانی دارند و عاقبت او را محکوم به مرگ می کنند. او نگران امنیت و ثروت خانواده خود بود. اگر اتهامات را رد می کرد و باز هم محکوم می شد زمینهای و ثروتش کلا مصادره می شد اما اگر اعتراف می کرد قانون بخشی از املاکش را به فرزندانش واگذار می کرد و چنین هم شد قلعه های او توسط دوک بریتانی مصادره شد اما بیشتر ثروت او به خانواده اش انتقال یافت بعضی از فرزندان او بعدها به مقامات بزرگ درباری رسیدند اما هیچکدام به قدرت و جلال خطرناک او دست پیدا نکردند.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که آن افسانه قدیمی که ریچارد سوم بیرحم گوژپشت،بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد.
خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که شکسپیر از ریچارد سوم خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود که در سلسله مراتب جنایتکاران مقامی شایسته داشت.
اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی ادوارد چهارم در 1483 مرد برادر او ریچارد به منطقه استونی استراتفورد تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، خواندنی، 
برچسب ها : وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که آن افسانه قدیمی که ریچارد سوم بیرحم گوژپشت، بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد. خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که شکسپیر از ریچارد سوم خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود که در سلسله مراتب جنایتکاران مقامی شایسته داشت. اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی ادوارد چهارم در 1483 مرد برادر او ریچارد به منطقه استونی استراتفورد تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

از ژرفای شبی سیاه موجودی محیر العقول پرنده و ترسناک بیرون پرید که بیش از شش سال باعث وحشت مردم شد.
در ابتدا وجود او را هیچکس باور نمی کرد هیچ کس وقتی به گفته های اهالی جنوب غربی لندن که مدعی بودند موجودی را دیده اند که پرواز می کرد وقعی نمی گذاشت اما گزارشات ادامه یافت و در 1838 نقل تمام محفل بود.

جین آلزوپ دختری جوان و زیبا بود که با دو خواهر و پدرش در خانه کوچکی در کوچه بیرهیند زندگی می کرد او شنیده بود که مردم درباره جک چشم سرخ چیزهایی می گویند اما اعتنایی به این افسانه نداشت.
یک شب ضربه هایی پیاپی به در خانه آنها خورد جین نزدیک در رفت و شنید که من افسر پلیس هستم برایم چراغی بیاورید جک چشم سرخ را دستگیر کردیم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ترسناک، داستان عجیب اما واقعی، خواندنی، 
برچسب ها : جین با خود اندیشید و لابد راست می گوید. به سرعت دوید و شمعی آورد و از خانه بیرون دوید اما به محض اینکه شمع را به مرد داد او گردنش را گرفت و بازویش را بدور گردن او حلقه کرد و به تن و بدن او چنگ کشید. دختر جیغ کشید و خود را رها کرد مرد او را تعقیب کرد و موهایش را گرفت و به صورت و گردنش چنگ زد. خواهر دختر با صدای جیغ او به خیابان دوید و فریاد زد تا مردم به کمک آیند اما پیش از آنکه کسی بتواند راه مرد را ببندد او در تاریکی ناپدید شد. جین بعدا چنین شرح داد: کلاهی عجیب بر سر داشت و لباس چسبان سفیدی مثل مشمع بر تن صورتش مخفی بود اما چشمانش مثل دو تکه آتش می درخشید ناخنهایش چنگالهای بلندی داشت و از دهان او دود سفید و ابی بیرون می زد. این شرح و توصیف بعدها بارها و بارها شنیده شد همیشه همان چشمهای دوزخی چنگالها و لباس چسبان سفید. لوس اسکیل 18 ساله هنگام غروب از منزل برادرش خارج شد خواهرش همراه او بود در کوچه حرکت می کردند که شبح بلند سیاهی از تاریکی بیرون پرید شعله سرخی از دهانش خارج می شد به چشمان لوسی آسیب رساند. در طی سالها 1850 و 1860 جک چشم سرخ در همه انگلستان دیده شد بخصوص در مرکز کشور. در 1870 بعضی از مقامات پلیس و ارتش که برای دتگیری او در کمین بودند گزارش کردن که به شدت توسط شبحی که از تاریکی بیرون جهیده آنها را مضروب کرده سپس به سقف پاسگاه آنها پریده صدمه خورده اند. مردم خشمگین در محله لینکلن در شب سال نو 1877 به سوی جک شلیک کردند اما او قهقهه ای زد و ناپدید شد. تا به امروز کسی نفهمیده جک که یا چه بوده مدتی سوظن متوجه شخصی به نام مارکیز واترفورد شده بود اما گرچه او یکی از دیوانه ترین دیوانگان دوران ویکتوریا بود اما آدم شروری نبود. چشمان دوزخی جک آخرین بار در 1904 در لیورپول دیده شد و 67 سال بعد از اولین باری که او را دیده بودند از زمین به سقف خانه ای پرید و ناپدید شد. آیا او برای همیشه ناپدید شده است؟،
لینک های مرتبط :




چلسی و تاتنهام

چلسی توانست با برد کوبنده پنج بر یک مقابل تاتنهام به فینال جام حذفی راه پیدا کند.

سه گل دیرهنگام چلسی آنها را در این مسابقه پیروز کرد. روبرتو دی‌متئو با وجود بازی حساس با بارسلونا در لیگ قهرمانان ترجیح داد از ترکیب تقریبا کاملی بهره ببرد.

بازی به شکل خوبی آغاز نشد؛ پیش از دیدار یک دقیقه سکوت به احترام درگذشتگان فاجعه هیلزبورو و پیرماریو موروزینی، هافبک لیورنو برگزار شد که تعدادی از طرفداران چلسی این یک دقیقه را به سخره گرفتند و سکوت را بر هم زدند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ورزشی، 
برچسب ها : چلسی توانست با برد کوبنده پنج بر یک مقابل تاتنهام به فینال جام حذفی راه پیدا کند. سه گل دیرهنگام چلسی آنها را در این مسابقه پیروز کرد. روبرتو دی‌متئو با وجود بازی حساس با بارسلونا در لیگ قهرمانان ترجیح داد از ترکیب تقریبا کاملی بهره ببرد. بازی به شکل خوبی آغاز نشد؛ پیش از دیدار یک دقیقه سکوت به احترام درگذشتگان فاجعه هیلزبورو و پیرماریو موروزینی، هافبک لیورنو برگزار شد که تعدادی از طرفداران چلسی این یک دقیقه را به سخره گرفتند و سکوت را بر هم زدند.، چلسی 5 – تاتنهام 1 : برد کوبنده چلسی مقابل تاتنهام،
لینک های مرتبط :




شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

خرگوش می‌ره تو جنگل روباه رو می‌بینه که داره تریاک می کشه،  می‌گه آقا روباهه این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... شاد باشیم!      

می رن تا می رسن به گرگه. می بینن داره حشیش می کشه، خرگوش می گه آقا گرگه این چه کاریه؟! پاشو شاد باشیم! بدوییم! 

گرگم پا می شه می رن 3 تایی می رسن به شیره، می بینن داره تزریق می کنه. 


خرگوش می گه آقا شیره این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... ورزش کنیم... شاد باشیم! شیره می پره می‌خورش! 


گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟! این که حرف بدی نزد! 

شیره می گه: نه بابا! این پدرسگ هر روز یه قرص اکـس می زنه میاد مارو دور جنگل میدوونه! 





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : خرگوش می‌ره تو جنگل روباه رو می‌بینه که داره تریاک می کشه، می‌گه آقا روباهه این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... شاد باشیم! می رن تا می رسن به گرگه. می بینن داره حشیش می کشه، خرگوش می گه آقا گرگه این چه کاریه؟! پاشو شاد باشیم! بدوییم! گرگم پا می شه می رن 3 تایی می رسن به شیره، می بینن داره تزریق می کنه. خرگوش می گه آقا شیره این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... ورزش کنیم... شاد باشیم! شیره می پره می‌خورش! گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟! این که حرف بدی نزد! شیره می گه: نه بابا! این پدرسگ هر روز یه قرص اکـس می زنه میاد مارو دور جنگل میدوونه!،
لینک های مرتبط :




شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
با مامانو عموم اینا داشتیم در مورد ازدواج و مرد خوبو معیارای دخترا و این حرفا بحث میکردیم....

مامانم گفت این ازدواج مثل توالت میمونه ما که رفتیم توش میخوایم هر جور شده بیایم بیرون شماها هل میدید درو که برید تو...به خدا تو این ازدواج هیچی نیست راحت دارید زندگیتونو میکنید بشینید سر جاتون....

این وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش میگه ببین مهشید جون من که خوب خوبه مردام اینم دیگه بقیه رو فک کن چی هستن....

چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو....

یه هو در کمال ناباوری بهم گفت مهشید جون میدونی که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چیشه....:|



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : با مامانو عموم اینا داشتیم در مورد ازدواج و مرد خوبو معیارای دخترا و این حرفا بحث میکردیم.... مامانم گفت این ازدواج مثل توالت میمونه ما که رفتیم توش میخوایم هر جور شده بیایم بیرون شماها هل میدید درو که برید تو...به خدا تو این ازدواج هیچی نیست راحت دارید زندگیتونو میکنید بشینید سر جاتون.... این وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش میگه ببین مهشید جون من که خوب خوبه مردام اینم دیگه بقیه رو فک کن چی هستن.... چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو.... یه هو در کمال ناباوری بهم گفت مهشید جون میدونی که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چیشه....:|، سوتی های باحال (باهال)، مردم، احمدی نژاد، موسوی، خاتمی، سکس،
لینک های مرتبط :




شنبه 26 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

واسه بازی پرسپولیس و فولاد رفته بودم استادیوم ، آخرای بازی بود که یکی از دوربینهای صدا سیما زوم کرده بود روی من بیچاره و داشت زنده ، تصویرم رو پخش میکرد!!
من از خدا بیخبر هم انگشتم رو تا ته کرده بودم تو دماغم و 360 درجه میچرخوندم ... بعد انگشتم رو در اوردم و مالیدم به لباس نفر کناریم!!
بعد از چند لحظه مهرناز باهام تماس گرفت و با گریه بهم گفت :
خاک تو سرت ، بی فرهنگ.! فقط میخواستی ابروی من رو جلو دوستام ببری... دیگه یه لحظه هم نمیخوام ببینمت!! تا اومدم بگم چی شده زرتی قطع کرد!!
هنوز گوشیم رو تو جیبم نزاشته بودم که بابام تماس گرفت و گفت:
حالا به جا دانشگاه میپیچونی میری فوتبال ببینی اره !!! امشب اومدی خونه اون دماغت رو صاف میکنم ، پسره ی بی شخصیت!!
اونم زارت قطع کرد!!
دوباره گوشیم صداش در اومد. اینبار جاسم بود... دوستم.. گفت:
اقا چه صحنه ای بود... کلی خندیدیم با بچه ها... یادت باشه اومدی یه دکتر زیبایی بهت معرفی کنم ، اون دماغت رو عمل کنی!!
زارت قطع کرد!!
هنوز تو شوک حرفای این سه نفر بودم که دیدم ، نفر کناریم داره با عصبانیت نگام میکنه و یهو یه کشیده ی محکم خابوند تو گوشم و گفت:
تا تو باشی دفعه ی بعد اشغالای دماغت رو با لباس این و اون پاک نکنی!!
.
.
.
یعنی اگه من دستم به اون فیلم بردار برسه...




نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی، داستان های کوتاه و خواندنی واسه بازی پرسپولیس و فولاد رفته بودم استادیوم، آخرای بازی بود که یکی از دوربینهای صدا سیما زوم کرده بود روی من بیچاره و داشت زنده، تصویرم رو پخش میکرد!! من از خدا بیخبر هم انگشتم رو تا ته کرده بودم تو دماغم و 360 درجه میچرخوندم ... بعد انگشتم رو در اوردم و مالیدم به لباس نفر کناریم!! بعد از چند لحظه مهرناز باهام تماس گرفت و با گریه بهم گفت : خاک تو سرت، بی فرهنگ.! فقط میخواستی ابروی من رو جلو دوستام ببری... دیگه یه لحظه هم نمیخوام ببینمت!! تا اومدم بگم چی شده زرتی قطع کرد!! هنوز گوشیم رو تو جیبم نزاشته بودم که بابام تماس گرفت و گفت: حالا به جا دانشگاه میپیچونی میری فوتبال ببینی اره !!! امشب اومدی خونه اون دماغت رو صاف میکنم، پسره ی بی شخصیت!! اونم زارت قطع کرد!! دوباره گوشیم صداش در اومد. اینبار جاسم بود... دوستم.. گفت: اقا چه صحنه ای بود... کلی خندیدیم با بچه ها... یادت باشه اومدی یه دکتر زیبایی بهت معرفی کنم، اون دماغت رو عمل کنی!! زارت قطع کرد!! هنوز تو شوک حرفای این سه نفر بودم که دیدم، نفر کناریم داره با عصبانیت نگام میکنه و یهو یه کشیده ی محکم خابوند تو گوشم و گفت: تا تو باشی دفعه ی بعد اشغالای دماغت رو با لباس این و اون پاک نکنی!! . . . یعنی اگه من دستم به اون فیلم بردار برسه...،
لینک های مرتبط :





امروز وبلاگ داستان های کوتاه و خواندنی به طور رسمی 1 ساله میشود و با بیش از 1200 مطلب خواندنی هنوز برترین وبلاگ مرجع داستان می باشد.

و امروز بیست و دومین سالروز تولدم مدیر وبلاگ هم هست





نوع مطلب : خواندنی، 
برچسب ها : امروز وبلاگ داستان های کوتاه و خواندنی به طور رسمی 1 ساله میشود و با بیش از 1200 مطلب خواندنی هنوز برترین وبلاگ مرجع داستان می باشد. و امروز بیست و دومین سالروز تولدم مدیر وبلاگ هم هست،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی


سلام آقای ایرانسل!

نوکرتم داداش!

یه چندتا خواهش ازت دارم. جون نَنَت عمل کن بهشون...

من تو مسابقه شرکت نمی کنم! به جون مامانم adsl دارم!

صبح به صبح، ساعت ٧ منو با اس ام اس فروش ویژه بیدار نکن...

شارژه جایزت بخوره تو سرت 1000000 تومان شارژ کنم 100تومن داخل شبکه هدیه بدی!

موبایل بانک هم نمیخوام!

اینقدر واسه هر چی زرت و زرت و وقت و بی وقت تبریک نگو!

نکن برادره من! نکن پدره من! دِ نکن لعنتی! دِ دهن منو باز نکن آخه...

من تا حالا از شما پیشواز گرفتم؟ بابام گرفته؟ داییم گرفته؟؟؟؟ کی گرفته؟؟

آخه چی میخواااای از جون من لعنتی که که میگی آهنگ های پیشواز داغ امروز اینا هستن.

آخه یکی نیست درد منو بشنوه؟؟؟





نوع مطلب : داستان طنز، خواندنی، 
برچسب ها : سلام آقای ایرانسل! نوکرتم داداش! یه چندتا خواهش ازت دارم. جون نَنَت عمل کن بهشون... من تو مسابقه شرکت نمی کنم! به جون مامانم adsl دارم! صبح به صبح، ساعت ٧ منو با اس ام اس فروش ویژه بیدار نکن... شارژه جایزت بخوره تو سرت 1000000 تومان شارژ کنم 100تومن داخل شبکه هدیه بدی! موبایل بانک هم نمیخوام! اینقدر واسه هر چی زرت و زرت و وقت و بی وقت تبریک نگو! نکن برادره من! نکن پدره من! دِ نکن لعنتی! دِ دهن منو باز نکن آخه... من تا حالا از شما پیشواز گرفتم؟ بابام گرفته؟ داییم گرفته؟؟؟؟ کی گرفته؟؟ آخه چی میخواااای از جون من لعنتی که که میگی آهنگ های پیشواز داغ امروز اینا هستن. آخه یکی نیست درد منو بشنوه؟؟؟،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی


زندگی را نخواهیم فهمید اگر


از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را
بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر

دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی
بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خواندنی، 
برچسب ها : زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.، زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2