تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب شهریور 1391
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

سه شنبه 21 شهریور 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
چیزی که من امروز از زندگی درس گرفتم این بود که با یه دروغ زندگی خودم رو نابودی کشوندم،
شاید چیزی نداشته باشی شاید حرفه ای نداشته باشی شاید اون چیزی که هستی رو دوست نداشته باشی ولی باور کنید همینی که هستید زیباتر از اونی هستید که به دورغ گفته میشید،نمیدونم چجوری منظور خودم رو برسونم که دیگه دروغ نگید،بیایید مذهب رو کنار بذاریم و نگیم که مذهب این رو از ما میخواد که دروغ نگیم،بیاید خودمون به فکر باشیم،
تا حالا شده دروغی بگید که باعث بشه زندگیتون رو از دست بدید؟
توی نظرات برای من بذارید،بذارید یک بار هم که اینجا واقعیت رو بگیم،
واقعیت زندگی من اینکه با یه دروغ باعث شدم دختر مورد علاقم رو از دست بدم به خاطره یک دروغ برای اینکه نشون بدم چقدر دوستش دارم،شما چطور؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 شهریور 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی



حاصل سالها بارون وبرف خوردن و زیر آفتاب موندن ،قیافه خنده دار مترسکی بود که وظیفه اش نگهبانی از مزرعه بود.اما هیج پرنده ای از اون که نمیترسید هیج ،روی شونه هاش هم میشستند و بازی میکردند . البته مترسک هم ناراضی نبود چون از بسکه واسه خودش آوازهای غمگین خونده بود خسته شده بود اما حالا کلی دوست پرنده ای پیدا کرده بود .پرنده ها هم دوستهای خوبی براش بودند و تنهایی هاش رو پر میکردند.تا اینکه یه روز چشم پپر مرد مزرعه دار به مترسک افتاد، با ناراحتی رو به همسرش کرد وگفت :نگاه کن ،این مترسک نمیتونه هیچ پرنده ای رو بترسونه، فردا باید قیافش رو تغییر بدیم و ترسناکش کنیم .مترسک تا این حرفها رو شنید غمش گرفت.نمیدونست چیکار باید بکنه، تا اینکه فکری به سرش زد.دوستای پرنده اش رو صدا زد وازشون قول گرفت هر چی خواست براش انجام بدن و هیچی به کسی نگن.گفت تمام پوشالهای تنش رو در بیارن و دهها لونه جدید برای خودشون بسازن، چوبهای دستها و تنش رو با شال گردنش ببندن دور نهالهای مزرعه که باد شب پیش شکسته بود ، کلاهش رو بذارن جای لونه کلاغ که تو بارون خراب شده بود، با لباسهاشم زخمهای سگ بداخلاق مزرعه رو ببندن آخه سیمهای خار دار تنش روبد جوری زخمی کرده بودند.از فردای اونروز دیگه مترسک سرجاش نبود.وخیلی ها نمیدونستند چی بسرش اومده وخبری هم ازش نداشتند.ولی یه وقتهایی موقع طلوع آفتاب، صداآوازش رو میشد از هر جای مزرعه شنید البته نه آوازهای غمگین وگرفته آوازهایی عاشقانه وشاد.شادشادشاد.

نویسنده سعید گلدست تقدیم به دختر خوبم نگین

http://www.javanemrooz.com






نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی حاصل سالها بارون وبرف خوردن و زیر آفتاب موندن، قیافه خنده دار مترسکی بود که وظیفه اش نگهبانی از مزرعه بود.اما هیج پرنده ای از اون که نمیترسید هیج، روی شونه هاش هم میشستند و بازی میکردند . البته مترسک هم ناراضی نبود چون از بسکه واسه خودش آوازهای غمگین خونده بود خسته شده بود اما حالا کلی دوست پرنده ای پیدا کرده بود .پرنده ها هم دوستهای خوبی براش بودند و تنهایی هاش رو پر میکردند.تا اینکه یه روز چشم پپر مرد مزرعه دار به مترسک افتاد، با ناراحتی رو به همسرش کرد وگفت :نگاه کن، این مترسک نمیتونه هیچ پرنده ای رو بترسونه، فردا باید قیافش رو تغییر بدیم و ترسناکش کنیم .مترسک تا این حرفها رو شنید غمش گرفت.نمیدونست چیکار باید بکنه، تا اینکه فکری به سرش زد.دوستای پرنده اش رو صدا زد وازشون قول گرفت هر چی خواست براش انجام بدن و هیچی به کسی نگن.گفت تمام پوشالهای تنش رو در بیارن و دهها لونه جدید برای خودشون بسازن، چوبهای دستها و تنش رو با شال گردنش ببندن دور نهالهای مزرعه که باد شب پیش شکسته بود، کلاهش رو بذارن جای لونه کلاغ که تو بارون خراب شده بود، با لباسهاشم زخمهای سگ بداخلاق مزرعه رو ببندن آخه سیمهای خار دار تنش روبد جوری زخمی کرده بودند.از فردای اونروز دیگه مترسک سرجاش نبود.وخیلی ها نمیدونستند چی بسرش اومده وخبری هم ازش نداشتند.ولی یه وقتهایی موقع طلوع آفتاب، صداآوازش رو میشد از هر جای مزرعه شنید البته نه آوازهای غمگین وگرفته آوازهایی عاشقانه وشاد.شادشادشاد. نویسنده سعید گلدست تقدیم به دختر خوبم نگین،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، خواندنی، 
برچسب ها : پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شد و میاد مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...، مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش، میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام،
لینک های مرتبط :