تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب اسفند 1394
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی زارعی


این گلدان که درانتهای قرن ۱۵ میلادی و از جنس نقره حکاکی شده توسط یک هنرمند ایتالیایی آماده شد. این گلدان را پیش از شروع مراسم اصلی ازدواج به عروس تحویل دادند اما درست در همان شب جسد عروس را در زیرزمین و در حالی که به گلدان چنگ انداخته بود، پیدا شد. پس از این اتفاق ناگوار سرنوشت این گلدان هم مانند بیشتر اسباب و وسایل خانه آنها به دیگر اعضای خانواده وابسته شد.

اما شاید شروع نفرین را باید از اینجا آغاز کرد:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : این گلدان که درانتهای قرن ۱۵ میلادی و از جنس نقره حکاکی شده توسط یک هنرمند ایتالیایی آماده شد. این گلدان را پیش از شروع مراسم اصلی ازدواج به عروس تحویل دادند اما درست در همان شب جسد عروس را در زیرزمین و در حالی که به گلدان چنگ انداخته بود، پیدا شد. پس از این اتفاق ناگوار سرنوشت این گلدان هم مانند بیشتر اسباب و وسایل خانه آنها به دیگر اعضای خانواده وابسته شد. اما شاید شروع نفرین را باید از اینجا آغاز کرد:، گلدان باسانو Basano Vase،
لینک های مرتبط :






این تابلوی نقاشی
در سال ۱۹۷۲ توسط هنرمندی به‌ نام «بیل استونهم» خلق شد.

این اثر چهره یک پسر بچه را در کنار عروسک دختر به تصویر می‌کشد که به قاب یک در شیشه‌ای تکیه‌ کرده‌اند.

اگر به دقت در شیشه‌ای را نگاه کنید، کف دست‌های زیادی را خواهید دید که به پشت در فشار می‌آورند. بر اساس اطلاعاتی که خود هنرمند در اختیار دیگران قرار داده است، آن پسر بچه کودک در واقع خود او در سن پنج سالگی است.
دری که مشاهده می‌کنید نماد مرز بین دنیای ما و دنیای دیگر (به عبارت دیگر دنیای غیرممکن‌ها) است و عروسک کوچک نیز راهنمای پسر بچه پس از ورود به دنیای ناشناخته‌هاست.

اصل داستان از این قسمت شروع می‌شود:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : این تابلوی نقاشی در سال ۱۹۷۲ توسط هنرمندی به‌ نام «بیل استونهم» خلق شد. این اثر چهره یک پسر بچه را در کنار عروسک دختر به تصویر می‌کشد که به قاب یک در شیشه‌ای تکیه‌ کرده‌اند. اگر به دقت در شیشه‌ای را نگاه کنید، کف دست‌های زیادی را خواهید دید که به پشت در فشار می‌آورند. بر اساس اطلاعاتی که خود هنرمند در اختیار دیگران قرار داده است، آن پسر بچه کودک در واقع خود او در سن پنج سالگی است. دری که مشاهده می‌کنید نماد مرز بین دنیای ما و دنیای دیگر (به عبارت دیگر دنیای غیرممکن‌ها) است و عروسک کوچک نیز راهنمای پسر بچه پس از ورود به دنیای ناشناخته‌هاست. اصل داستان از این قسمت شروع می‌شود:،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی زارعی


در سال ۲۰۰۱ مردی به نام «کویین منیس» میز مشروبی را از یک بازار محلی خریداری کرد و درست از همان شب خرید، کابوس دیدن‌های او شروع شد. کابوس‌ها نه‌تنها او بلکه اطرافیانش را نیز آزار می‌داد. وی پس از مدتی تصمیم گرفت این جعبه را به مادرش داده و به نحوی از شر آن خلاص شود. اما به نظر شما چه بلایی سر مادر بیچاره‌اش آمد؟

مادر کویین درست در همان روز اول سکته مغزی کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : پس از این اتفاق، تک‌تک صاحبان این جعبه اتفاقات ناگوار مختلفی را به محض نگه‌داری آن گزارش کردند. آخرین مالک حقیقی این جعبه فردی به نام «جیسون هدسن» بود که در کنار مشکلات به‌وجود آمده برایش، به یک نوع بیماری پوستی غیرعادی نیز مبتلا شد. اگر به تاریخ ساخت این جعبه هم نگاهی بیاندازیم، به یکی از قربانیان نجات‌یافته هولوکاست می‌رسیم. اعتقاد بر اینست که این فرد توسط «دیبوک» تسخیر شده بود. دیبوک در اسطوره‌شناسی یهود روحی شرور و نحس است که جایگزین روح انسان می‌شود. پس از اینکه دیبوک کار ناتمام خود را توسط میزبان جدید به اتمام برساند، بدن او را ترک می‌کند. با روشن شدن موضوع، آقای هدسن با کمک یکی از علمای دین یهود تصمیم بر مخفی کردن آن از دیدگان مردم گرفت تا دیگر آزاری به هیچکس نرسد. جالب اینجاست که افسانه این جعبه همچنان میان مردم وجود دارد و حتی الهام‌بخش فیلم «تسخیر» ساخت سال ۲۰۱۲ نیز بوده است. نقاشی از یک کتاب اهریمنی در مورد دیبوک،
لینک های مرتبط :





سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت.، لباس عروسی «آنا بِــیکر» Anna Baker Wedding Dress،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی زارعی
صندلی مرگ



این صندلی که در تصویر زیر مشاهده می‌کنید، روزی متعلق به قاتل مشهور «تامس بازبی» بوده است.
او که به حکم قتل پدر زن خود، «دنیل آئوتی» در سال ۱۷۰۲دستگیر، دادگاهی و محکوم به اعدام شد، یک روز پیش از اعدامش آخرین درخواست خود را اعلام کرد.

تامس از دادگاه خواست تا برای آخرین بار در رستوان همیشگی خود غذا بخورد.
با این‌حال، زمانی که غذایش را تمام کرد، پشت میز خود ایستاد و با صدای بلند این جلمه را به زبان آورد:

«باشد که مرگ ناگهانی به سراغ کسی بیاید که جرأت نشستن روی صندلی من را داشته باشد.»



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : این صندلی که در تصویر زیر مشاهده می‌کنید، روزی متعلق به قاتل مشهور «تامس بازبی» بوده است. او که به حکم قتل پدر زن خود، «دنیل آئوتی» در سال ۱۷۰۲دستگیر، دادگاهی و محکوم به اعدام شد، یک روز پیش از اعدامش آخرین درخواست خود را اعلام کرد. تامس از دادگاه خواست تا برای آخرین بار در رستوان همیشگی خود غذا بخورد. با این‌حال، زمانی که غذایش را تمام کرد، پشت میز خود ایستاد و با صدای بلند این جلمه را به زبان آورد: «باشد که مرگ ناگهانی به سراغ کسی بیاید که جرأت نشستن روی صندلی من را داشته باشد.»،
لینک های مرتبط :