تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان ترسناک
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی زارعی


این گلدان که درانتهای قرن ۱۵ میلادی و از جنس نقره حکاکی شده توسط یک هنرمند ایتالیایی آماده شد. این گلدان را پیش از شروع مراسم اصلی ازدواج به عروس تحویل دادند اما درست در همان شب جسد عروس را در زیرزمین و در حالی که به گلدان چنگ انداخته بود، پیدا شد. پس از این اتفاق ناگوار سرنوشت این گلدان هم مانند بیشتر اسباب و وسایل خانه آنها به دیگر اعضای خانواده وابسته شد.

اما شاید شروع نفرین را باید از اینجا آغاز کرد:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : این گلدان که درانتهای قرن ۱۵ میلادی و از جنس نقره حکاکی شده توسط یک هنرمند ایتالیایی آماده شد. این گلدان را پیش از شروع مراسم اصلی ازدواج به عروس تحویل دادند اما درست در همان شب جسد عروس را در زیرزمین و در حالی که به گلدان چنگ انداخته بود، پیدا شد. پس از این اتفاق ناگوار سرنوشت این گلدان هم مانند بیشتر اسباب و وسایل خانه آنها به دیگر اعضای خانواده وابسته شد. اما شاید شروع نفرین را باید از اینجا آغاز کرد:، گلدان باسانو Basano Vase،
لینک های مرتبط :






این تابلوی نقاشی
در سال ۱۹۷۲ توسط هنرمندی به‌ نام «بیل استونهم» خلق شد.

این اثر چهره یک پسر بچه را در کنار عروسک دختر به تصویر می‌کشد که به قاب یک در شیشه‌ای تکیه‌ کرده‌اند.

اگر به دقت در شیشه‌ای را نگاه کنید، کف دست‌های زیادی را خواهید دید که به پشت در فشار می‌آورند. بر اساس اطلاعاتی که خود هنرمند در اختیار دیگران قرار داده است، آن پسر بچه کودک در واقع خود او در سن پنج سالگی است.
دری که مشاهده می‌کنید نماد مرز بین دنیای ما و دنیای دیگر (به عبارت دیگر دنیای غیرممکن‌ها) است و عروسک کوچک نیز راهنمای پسر بچه پس از ورود به دنیای ناشناخته‌هاست.

اصل داستان از این قسمت شروع می‌شود:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : این تابلوی نقاشی در سال ۱۹۷۲ توسط هنرمندی به‌ نام «بیل استونهم» خلق شد. این اثر چهره یک پسر بچه را در کنار عروسک دختر به تصویر می‌کشد که به قاب یک در شیشه‌ای تکیه‌ کرده‌اند. اگر به دقت در شیشه‌ای را نگاه کنید، کف دست‌های زیادی را خواهید دید که به پشت در فشار می‌آورند. بر اساس اطلاعاتی که خود هنرمند در اختیار دیگران قرار داده است، آن پسر بچه کودک در واقع خود او در سن پنج سالگی است. دری که مشاهده می‌کنید نماد مرز بین دنیای ما و دنیای دیگر (به عبارت دیگر دنیای غیرممکن‌ها) است و عروسک کوچک نیز راهنمای پسر بچه پس از ورود به دنیای ناشناخته‌هاست. اصل داستان از این قسمت شروع می‌شود:،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی زارعی


در سال ۲۰۰۱ مردی به نام «کویین منیس» میز مشروبی را از یک بازار محلی خریداری کرد و درست از همان شب خرید، کابوس دیدن‌های او شروع شد. کابوس‌ها نه‌تنها او بلکه اطرافیانش را نیز آزار می‌داد. وی پس از مدتی تصمیم گرفت این جعبه را به مادرش داده و به نحوی از شر آن خلاص شود. اما به نظر شما چه بلایی سر مادر بیچاره‌اش آمد؟

مادر کویین درست در همان روز اول سکته مغزی کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : پس از این اتفاق، تک‌تک صاحبان این جعبه اتفاقات ناگوار مختلفی را به محض نگه‌داری آن گزارش کردند. آخرین مالک حقیقی این جعبه فردی به نام «جیسون هدسن» بود که در کنار مشکلات به‌وجود آمده برایش، به یک نوع بیماری پوستی غیرعادی نیز مبتلا شد. اگر به تاریخ ساخت این جعبه هم نگاهی بیاندازیم، به یکی از قربانیان نجات‌یافته هولوکاست می‌رسیم. اعتقاد بر اینست که این فرد توسط «دیبوک» تسخیر شده بود. دیبوک در اسطوره‌شناسی یهود روحی شرور و نحس است که جایگزین روح انسان می‌شود. پس از اینکه دیبوک کار ناتمام خود را توسط میزبان جدید به اتمام برساند، بدن او را ترک می‌کند. با روشن شدن موضوع، آقای هدسن با کمک یکی از علمای دین یهود تصمیم بر مخفی کردن آن از دیدگان مردم گرفت تا دیگر آزاری به هیچکس نرسد. جالب اینجاست که افسانه این جعبه همچنان میان مردم وجود دارد و حتی الهام‌بخش فیلم «تسخیر» ساخت سال ۲۰۱۲ نیز بوده است. نقاشی از یک کتاب اهریمنی در مورد دیبوک،
لینک های مرتبط :





سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت.، لباس عروسی «آنا بِــیکر» Anna Baker Wedding Dress،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی زارعی
صندلی مرگ



این صندلی که در تصویر زیر مشاهده می‌کنید، روزی متعلق به قاتل مشهور «تامس بازبی» بوده است.
او که به حکم قتل پدر زن خود، «دنیل آئوتی» در سال ۱۷۰۲دستگیر، دادگاهی و محکوم به اعدام شد، یک روز پیش از اعدامش آخرین درخواست خود را اعلام کرد.

تامس از دادگاه خواست تا برای آخرین بار در رستوان همیشگی خود غذا بخورد.
با این‌حال، زمانی که غذایش را تمام کرد، پشت میز خود ایستاد و با صدای بلند این جلمه را به زبان آورد:

«باشد که مرگ ناگهانی به سراغ کسی بیاید که جرأت نشستن روی صندلی من را داشته باشد.»



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : این صندلی که در تصویر زیر مشاهده می‌کنید، روزی متعلق به قاتل مشهور «تامس بازبی» بوده است. او که به حکم قتل پدر زن خود، «دنیل آئوتی» در سال ۱۷۰۲دستگیر، دادگاهی و محکوم به اعدام شد، یک روز پیش از اعدامش آخرین درخواست خود را اعلام کرد. تامس از دادگاه خواست تا برای آخرین بار در رستوان همیشگی خود غذا بخورد. با این‌حال، زمانی که غذایش را تمام کرد، پشت میز خود ایستاد و با صدای بلند این جلمه را به زبان آورد: «باشد که مرگ ناگهانی به سراغ کسی بیاید که جرأت نشستن روی صندلی من را داشته باشد.»،
لینک های مرتبط :





Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

برای مردم بریتانی آن روز  سپتامبر سال 1440 میلادی چن پایان جهان بود بارون گیل دوری مردی قدرتمند و نیرومند به اتهام قتل کودکان خردسال دستگیر و محاکمه شد.
حتی در دربار فرانسه قرن 15 بعضی از کارها فقط می توانست کار هولناک این بارون وارث بزرگترین بارون نشین فرا تحت الشعاع قرار دهد.

او به همراه ژاندارک بر علیه انگلستان جنگیده بود و 24 سال پهسالار قوای فرانسه بود او انقدر ثروتمند بود که بعد از شاه فرانسه بزرگترین کاخها و قلعه ها را صاحب بود اما اقبال او روی بگردان شد, متهم شد با جادوگر ایتالیایی فرانچسکو پرلاتی ارتباط دارد. با کمک او تعداد زیادی کودک را ربوده و به قتل رسانده است او متهم شد با خون آن اطفال معجون غریبی می ساخته و می نوشیده تا قدرتمند شود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، خواندنی، داستان ترسناک، 
برچسب ها : در 21 اکتبر آن سال او به تمام جنایات خود اعتراف کرد و توضیح داد که انگیره او به سادگی فقط ارضا تمایل ادمکشی بوده : (( به شما می گویم که انگیزه دیگری نداشتم و من ده هزار تن را به هلاکت رساندم.)) گیل و همکارانش در نانت به دار آویخته شدند. کسی در گناهکار بودن او تردید نداشت اما آیا امکان داشت که انسانی ولوگیل بدون کمک شیطانی بتواند چنین جماعت عظیمی را هلاک کند؟ از آنجا که دادگاه در پشت درهای بسته برگزار شد شایعات فراوانی برخاست همکاران گیل به یقین شکنجه شدند و شاید خود بارون نیز شکنجه شده باشد اما آیا او قربانی توطئه ای نشد؟ اگر چنین باشد سوظن متوجه جان دوک بریتانی است که تلاش می کرد تا زمینهای او را تصاحب کند. گیل هدف ساده ای برای وارد آوردن اتهامات جادوگری بود زیرا به اخلاق عمومی بی اعتنا بود و به کیمیاگری علاقه فراوان داشت عیاشیها و خوشگذرانیها و اعمال قبیح او زبانزد بود مدرک قاطعی در دست نیست که او قاتل این کودکان باشد. اما اگر او جنایتکار نبود چرا به چنان صدمات هولناکی اعتراف کرد؟ شاید زیر شکنجه وادار به اعتراف شد اما دلایل دیگری نیز در دست است گیل می دانست که مخالفان او قدرت فراوانی دارند و عاقبت او را محکوم به مرگ می کنند. او نگران امنیت و ثروت خانواده خود بود. اگر اتهامات را رد می کرد و باز هم محکوم می شد زمینهای و ثروتش کلا مصادره می شد اما اگر اعتراف می کرد قانون بخشی از املاکش را به فرزندانش واگذار می کرد و چنین هم شد قلعه های او توسط دوک بریتانی مصادره شد اما بیشتر ثروت او به خانواده اش انتقال یافت بعضی از فرزندان او بعدها به مقامات بزرگ درباری رسیدند اما هیچکدام به قدرت و جلال خطرناک او دست پیدا نکردند.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که آن افسانه قدیمی که ریچارد سوم بیرحم گوژپشت،بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد.
خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که شکسپیر از ریچارد سوم خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود که در سلسله مراتب جنایتکاران مقامی شایسته داشت.
اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی ادوارد چهارم در 1483 مرد برادر او ریچارد به منطقه استونی استراتفورد تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، داستان ترسناک، خواندنی، 
برچسب ها : وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که آن افسانه قدیمی که ریچارد سوم بیرحم گوژپشت، بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد. خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که شکسپیر از ریچارد سوم خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود که در سلسله مراتب جنایتکاران مقامی شایسته داشت. اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی ادوارد چهارم در 1483 مرد برادر او ریچارد به منطقه استونی استراتفورد تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

از ژرفای شبی سیاه موجودی محیر العقول پرنده و ترسناک بیرون پرید که بیش از شش سال باعث وحشت مردم شد.
در ابتدا وجود او را هیچکس باور نمی کرد هیچ کس وقتی به گفته های اهالی جنوب غربی لندن که مدعی بودند موجودی را دیده اند که پرواز می کرد وقعی نمی گذاشت اما گزارشات ادامه یافت و در 1838 نقل تمام محفل بود.

جین آلزوپ دختری جوان و زیبا بود که با دو خواهر و پدرش در خانه کوچکی در کوچه بیرهیند زندگی می کرد او شنیده بود که مردم درباره جک چشم سرخ چیزهایی می گویند اما اعتنایی به این افسانه نداشت.
یک شب ضربه هایی پیاپی به در خانه آنها خورد جین نزدیک در رفت و شنید که من افسر پلیس هستم برایم چراغی بیاورید جک چشم سرخ را دستگیر کردیم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ترسناک، داستان عجیب اما واقعی، خواندنی، 
برچسب ها : جین با خود اندیشید و لابد راست می گوید. به سرعت دوید و شمعی آورد و از خانه بیرون دوید اما به محض اینکه شمع را به مرد داد او گردنش را گرفت و بازویش را بدور گردن او حلقه کرد و به تن و بدن او چنگ کشید. دختر جیغ کشید و خود را رها کرد مرد او را تعقیب کرد و موهایش را گرفت و به صورت و گردنش چنگ زد. خواهر دختر با صدای جیغ او به خیابان دوید و فریاد زد تا مردم به کمک آیند اما پیش از آنکه کسی بتواند راه مرد را ببندد او در تاریکی ناپدید شد. جین بعدا چنین شرح داد: کلاهی عجیب بر سر داشت و لباس چسبان سفیدی مثل مشمع بر تن صورتش مخفی بود اما چشمانش مثل دو تکه آتش می درخشید ناخنهایش چنگالهای بلندی داشت و از دهان او دود سفید و ابی بیرون می زد. این شرح و توصیف بعدها بارها و بارها شنیده شد همیشه همان چشمهای دوزخی چنگالها و لباس چسبان سفید. لوس اسکیل 18 ساله هنگام غروب از منزل برادرش خارج شد خواهرش همراه او بود در کوچه حرکت می کردند که شبح بلند سیاهی از تاریکی بیرون پرید شعله سرخی از دهانش خارج می شد به چشمان لوسی آسیب رساند. در طی سالها 1850 و 1860 جک چشم سرخ در همه انگلستان دیده شد بخصوص در مرکز کشور. در 1870 بعضی از مقامات پلیس و ارتش که برای دتگیری او در کمین بودند گزارش کردن که به شدت توسط شبحی که از تاریکی بیرون جهیده آنها را مضروب کرده سپس به سقف پاسگاه آنها پریده صدمه خورده اند. مردم خشمگین در محله لینکلن در شب سال نو 1877 به سوی جک شلیک کردند اما او قهقهه ای زد و ناپدید شد. تا به امروز کسی نفهمیده جک که یا چه بوده مدتی سوظن متوجه شخصی به نام مارکیز واترفورد شده بود اما گرچه او یکی از دیوانه ترین دیوانگان دوران ویکتوریا بود اما آدم شروری نبود. چشمان دوزخی جک آخرین بار در 1904 در لیورپول دیده شد و 67 سال بعد از اولین باری که او را دیده بودند از زمین به سقف خانه ای پرید و ناپدید شد. آیا او برای همیشه ناپدید شده است؟،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2