تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان ایرانی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 22 فروردین 1392 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ …
ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ
ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!
ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ …
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ …
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ …
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ …
ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ …

ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ …

ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ …
ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!
ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ …
ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ

منبع :

داستان کوتاه و مطالب آموزنده





نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ … ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !! ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ … ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ … ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ … ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ … ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ … ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﺧﺐ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ … ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ … ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!! ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ … ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ منبع : داستان کوتاه و مطالب آموزنده،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی
دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید :
معنی عشق چیست ؟؟
برادرش جواب داد :
عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو ،
از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم ,,,♥



نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان عاشقانه، درد دل من و شما، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید : معنی عشق چیست ؟؟ برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو، از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری، و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم، ،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:
-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط. به سمت آنها رفت. خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان جبهه و جنگ، داستان ایرانی، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم‌شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟! ایوب از خنده ریسه می‌رود. زن دست دراز می‌کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد. پیرزن انباری را می‌گردد و صدا می‌زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون‌بده. هن هن کنان در حالی که از پادرد می‌نالد از پله‌های زیرزمین پایین می‌رود. پشت جعبه‌ها را نگاه می‌کند. پشت قالی پوسیده‌ لوله‌شده را. توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می‌زند: -ایوب...بازی بسه دیگه مادر. بیا بیرون هر جا قایم شدی. این قدر تن منو نلرزون! فکر می‌کنم رفتی تو کوچه گم‌شدی. اون وقت با این پادردم دوباره آواره کوچه خیابون می‌شم‌ها!... صدایی به گوش نمی‌رسد. پیرزن از زیرزمین بیرون می‌آید. باغچه را نگاهی می‌اندازد. پشت بوته‌ها را می‌گردد. نگاهی به ایوان می‌کند. نگاهی به بشکه‌های گوشه حیاط. به سمت آنها می‌رود. خم‌می‌شود و پشت بشکه‌ها را نگاهی می‌اندازد. سرباز جوانی پشت بشکه‌هاست. توی خودش چمباتمه زده و با لبخندی از سر شیطنت پیرزن را نگاه می‌کند. پیرزن می‌گوید: -خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ... هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟! ایوب می‌خندد. پیرزن دست دراز می‌کند تا سرباز جوان را از پشت بشکه‌ها بیرون بیاورد. پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می‌اندازد. پشت سرش قاب عکس بزرگی روی دیوار به چشم می‌خورد. در قاب عکس، جوانی در لباس سربازی لبخند می‌زند. زیر عکس با حروفی درشت نوشته شده است: شهید مفقود، ایوب یاوری امروز، چهارمین باری‌ است که پیرزن زیرزمین، انباری و پشت بشکه‌ها را به دنبال ایوب گشته‌است.، داستان های کوتاه و خواندنی زن جوان انباری را گشت و صدا زد: -ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها! ... صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط. به سمت آنها رفت. خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد.،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

می گویند ناصرالدین شاه در طول زندگی اش ۸۵ زن داشت و یک"ببری خان".
نمی دانیم که آن ۸۵ نفرچقدر نزد شاه مقرب بودند ولی ببری خان آنقدر محبوب این پادشاه بود که به گربه قجری معروف شد و نامش در تاریخ ماندگار شد.
روایت دردانگی این گربه به زمانی برمی گردد که ناصرالدین شاه سخت بیمار بود و تب شدیدی داشت و این گربه هم تازه زایمان کرده ومشغول جا به جایی بچه هایش بوده و از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد،راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف دور بسترشاه می چرخد و پایین پای شاه می ایستد.
یکی از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسی و خودشیرینی این رویداد را نشانه بهبودی شاه عنوان کرده و به او مژده بریده شدن تب را می دهد.از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود . از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه.

پس از مدتی زنان شاه که می دیدند شاه به این گربه بیشتر از آن ها توجه می کند ، گربه را می دزدند و در سیاهچالی می اندازند!



نوع مطلب : داستان طنز، داستان ایرانی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی می گویند ناصرالدین شاه در طول زندگی اش ۸۵ زن داشت و یک"ببری خان". نمی دانیم که آن ۸۵ نفرچقدر نزد شاه مقرب بودند ولی ببری خان آنقدر محبوب این پادشاه بود که به گربه قجری معروف شد و نامش در تاریخ ماندگار شد. روایت دردانگی این گربه به زمانی برمی گردد که ناصرالدین شاه سخت بیمار بود و تب شدیدی داشت و این گربه هم تازه زایمان کرده ومشغول جا به جایی بچه هایش بوده و از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد، راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف دور بسترشاه می چرخد و پایین پای شاه می ایستد. یکی از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسی و خودشیرینی این رویداد را نشانه بهبودی شاه عنوان کرده و به او مژده بریده شدن تب را می دهد.از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود . از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه. پس از مدتی زنان شاه که می دیدند شاه به این گربه بیشتر از آن ها توجه می کند، گربه را می دزدند و در سیاهچالی می اندازند!،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود .

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها، افراد زیادی اونجا نبودن، سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود . ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد، البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم، بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

هرچند متاسفانه در بسیاری از پارامترهای مثبت در رده آخرین کشورهای دنیا و در بسیاری از گزینه های منفی در رده اولین های دنیا هستیم؛ اما در برخی زمینه های قابل توجه هم رتبه مناسبی در دنیا داریم که دونستنش برای حفظ روحیه مان خوبه بطوریکه بر اساس یک پژوهش صورت گرفته، کشور ایران در موارد مورد اشاره در زیر صاحب رکورد اولین ها در کتاب گینس است.


با این امید که با تلاش و کوشش و اعتماد به نفس و علاقه به حفظ داشته های مثبت ملی میزان موارد مثبت را روز به روز بیشتر کنیم و ایران را بگونه ای بسازیم که سربلندی نسل های آینده را موجب شود.

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، داستان عجیب اما واقعی، داستان ایرانی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی هرچند متاسفانه در بسیاری از پارامترهای مثبت در رده آخرین کشورهای دنیا و در بسیاری از گزینه های منفی در رده اولین های دنیا هستیم؛ اما در برخی زمینه های قابل توجه هم رتبه مناسبی در دنیا داریم که دونستنش برای حفظ روحیه مان خوبه بطوریکه بر اساس یک پژوهش صورت گرفته، کشور ایران در موارد مورد اشاره در زیر صاحب رکورد اولین ها در کتاب گینس است. با این امید که با تلاش و کوشش و اعتماد به نفس و علاقه به حفظ داشته های مثبت ملی میزان موارد مثبت را روز به روز بیشتر کنیم و ایران را بگونه ای بسازیم که سربلندی نسل های آینده را موجب شود.، 1. بیشترین تولید پسته 2. بیشترین تولید خاویار 3. بیشترین تولید خانواده توت 4. بیشترین تولید زعفران (80% کل تولید جهانی) 5. بیشترین تولید زرشک 6. بیشترین تولید میوه آلویی (از قبیل شفت و گیلاس و غیره) 7. بالاترین دمای ثبت شده روی سطح زمین (70.7 درجه سانتیگرد در کویر لوت) 8. بیشترین تلفات انسانی در سرما و کولاک برفی (4000 نفر در کولاک سال 1350 کشته شدند، میزان بارش برف 8 متر در 5 روز) 9. بزرگترین واردکننده گندم 10. بیشترین فرار مغزها 11. بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و دانشگاه ها (1.23 زن در مقابل هر مرد) 12. بالاترین میزان تشعشات زمینی، با شدت سالانه 260 میلی سیورت در رامسر (مقایسه= یک عکس رادیوگرام سینه 0.05 میلی سیورت، میدانهای اطراف چرنوبیل 25 میلی سیورت) 13. بیشترین تعداد زمینلرزه های بزرگ (بالای 5.5 ریشتر) 14. دقیقترین تقویم دنیا (تقویم جلالی) 15. بیشترین مصرف تریاک و هرویین (امریکا بیشترین مصرف كوكایین را دارد) 16. بیشترین تعداد تغییر پایتخت در طول تاریخ (تهران سی و دومین پایتخت ایرانست) 17. کهن ترین کشور دنیا (تاسیس شده در 3200 سال قبل از میلاد مسیح) 18. میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثرا عراقی و افغانی) 19. بزرگترین تولید کننده فیروزه 20. بزرگترین منابع روی در جهان 21. بزرگترین تولید کننده و صادر کننده فرش های دست بافت (75% کل تولید جهانی) 22. بیشترین مصرف کننده نوشابه در جهان (سرانه مصرف نوشابه‌های گازدار در ایران ۴۲ لیتر است در حالیکه در مقایسه با آمار دیگر کشورهای جهان، سرانه مصرف بطور متوسط ۱۰ لیتر است) 23. بزرگترین سیستم بانکی اسلامی (کل سرمایه 236 میلیارد دلار) 24. بالاترین میزان وابستگی به انرژی (بیشترین اتلاف انرژی در جهان) 25. بزرگترین منابع انرژی هیدروکربن (گاز و نفت با هم، با ارزش 14000 میلیارد دلار بر حسب قیمت جهانی 75 دلار هر بشکه نفت) 26. بالاترین تناسب ذخایر به تولید برای نفت در جهان (با میزان تولید کنونی ایران معادل 89 سال ذخایر نفتی دارد) 27. بیشترین اکتشافات نفت و گاز در جهان (در شرایط فعلی با حفر هر پنج حلقه چاه اکتشافی، چهار حلقه چاه به کشف ذخایر نفت و گاز می رسد بطوریکه از ابتدای سال 2000 میلادی تاکنون ایران بیشترین اکتشافات نفت و گاز جهان را داشته است) 28. بزرگترین فوران چاه نفت در تاریخ (نشت چاه نفتی قم در سال 1335 سه ماه ادمه داشت با فوران روزی 125000 بشکه نفت، ارتفاع فوران 52 متر، مقایسه با نشت نفتی خلیج مکزیکو با خروج سه ماه 53000 بشکه در روز) 29. بالاترین آلودگی دی اکسید گوگرد در هوای شهری 30. قدیمی ترین منبع مصنوعی یا ساختگی آبی جهان با قدمت 2700 سال (قنات گناد آباد هنوز هم آب 40000 نفر را فراهم میکند) 31. بزرگترین مجموعه جواهرات در جهان (جواهرات شاهی ایران در موزه بانک مرکزی ایران بزرگترین گنجینه جوهرات جهانست) 32. کهن ترین امپراتوری جهان (هخامنشیان اولین ابرقدرت تاریخ بودند و در اوج قدرت بر 44% کل جمعیت جهان حکومت میکردند که این بالاترین درصد جمعیت تحت یک دولت در تاریخ هم هست) 33. بیشترین تعداد تلفات در جنگ شیمیایی (100000 کشته و 100000 زخمی در جنگ با صدام، ایران همچنین دومین رتبه تلفات تاریخ را بر اثر سلاح های کشتار دست جمعی بعد از ژاپن دارد) 34. بیشترین تعداد و تناسب مذهب شیعه در جهان (89% جمعیت ایران) 35. بالاترین رشد مصرف گاز طبیعی 36. بیشترین رشد تعداد خودروهای گازسوز 37. بیشترین عمل زیبایی انجام شده در جهان 38. بیشترین آمار طلاق در جهان 39. بزرگترین مصرف کننده دارو در جهان 40. بیشترین مصرف کننده محصولات ساخت چین 41. بزرگترین تجزیه تاریخ، در مدت ۱۹۶ سال گذشته ۳.۵ میلیون کیلومتر از خاک ایران تجزیه گردیده !،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 22 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد:



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان ایرانی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، خودسازی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند. باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد:، حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد… مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. “برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…” بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد. بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد… برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

بغض به سینه می رود پهنه به پهنه لب به لب

اشک زدیده می رود چشمه به چشمه، یم به یم

همچو هزار در غمت شاخه به شاخه، گل به گل

ناله زدل برآورم سینه به سینه، دم به دم

بر سر زلف عقده با حوصله شان می کشم

حلقه به حلقه مو به مو، طره به طره خم به خم

رحلت جانسوز امام خمینی(ره) تسلیت باد



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، دیدنی ها، داستان ایرانی، داستان انسان های خوب، داستان اسطوره، 
برچسب ها : بغض به سینه می رود پهنه به پهنه لب به لب اشک زدیده می رود چشمه به چشمه، یم به یم همچو هزار در غمت شاخه به شاخه، گل به گل ناله زدل برآورم سینه به سینه، دم به دم بر سر زلف عقده با حوصله شان می کشم حلقه به حلقه مو به مو، طره به طره خم به خم رحلت جانسوز امام خمینی(ره) تسلیت باد،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...