تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان مختلف
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

کلنل ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت:
بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت،
گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم.
شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.
در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن.

دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟
پدربزرگ گفت:

دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.

پسرک گفت:
بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی. درست بود.

پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.
او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند.

امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس کلنل ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند



نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی کلنل ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟ او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت. در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن. دوباره نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟ پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را مینویسم. پسرک گفت: بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی. درست بود. پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد. او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند. امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس کلنل ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی


دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :

«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

دختر کوچیک گفت :

نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:

چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!!

دخترک جواب داد:

«اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،امکانش هست که من دستت را ول کنم.

اما اگه تو دست منو بگیری،من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

منبع: **فائزه جون**





نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان فلسفی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت : «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت : نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!! دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.» منبع: **فائزه جون**،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 25 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

می گویند ناصرالدین شاه در طول زندگی اش ۸۵ زن داشت و یک"ببری خان".
نمی دانیم که آن ۸۵ نفرچقدر نزد شاه مقرب بودند ولی ببری خان آنقدر محبوب این پادشاه بود که به گربه قجری معروف شد و نامش در تاریخ ماندگار شد.
روایت دردانگی این گربه به زمانی برمی گردد که ناصرالدین شاه سخت بیمار بود و تب شدیدی داشت و این گربه هم تازه زایمان کرده ومشغول جا به جایی بچه هایش بوده و از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد،راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف دور بسترشاه می چرخد و پایین پای شاه می ایستد.
یکی از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسی و خودشیرینی این رویداد را نشانه بهبودی شاه عنوان کرده و به او مژده بریده شدن تب را می دهد.از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود . از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه.

پس از مدتی زنان شاه که می دیدند شاه به این گربه بیشتر از آن ها توجه می کند ، گربه را می دزدند و در سیاهچالی می اندازند!



نوع مطلب : داستان طنز، داستان ایرانی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی می گویند ناصرالدین شاه در طول زندگی اش ۸۵ زن داشت و یک"ببری خان". نمی دانیم که آن ۸۵ نفرچقدر نزد شاه مقرب بودند ولی ببری خان آنقدر محبوب این پادشاه بود که به گربه قجری معروف شد و نامش در تاریخ ماندگار شد. روایت دردانگی این گربه به زمانی برمی گردد که ناصرالدین شاه سخت بیمار بود و تب شدیدی داشت و این گربه هم تازه زایمان کرده ومشغول جا به جایی بچه هایش بوده و از کنار بستر شاه می گذشته که کسی وارد اتاق می شود و در را می بندد، راه خروجی گربه که بسته می شود سرگردان و بلاتکلیف دور بسترشاه می چرخد و پایین پای شاه می ایستد. یکی از همسران شاه، صاحب گربه از سرچاپلوسی و خودشیرینی این رویداد را نشانه بهبودی شاه عنوان کرده و به او مژده بریده شدن تب را می دهد.از قضا سپیده دم فردا تب می برد و شاه بهتر می شود . از آن پس گربه می شود محبوب و مقرب درگاه. پس از مدتی زنان شاه که می دیدند شاه به این گربه بیشتر از آن ها توجه می کند، گربه را می دزدند و در سیاهچالی می اندازند!،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد

بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟

پیشخدمت : من متعجب شدم ....

بخاطر اینکه در میز کناری،پسر شما 50 دلار به من انعام داد درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !

گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام





نوع مطلب : داستان طنز، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟ پیشخدمت : من متعجب شدم .... بخاطر اینکه در میز کناری، پسر شما 50 دلار به من انعام داد درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید ! گیتس خندید و جواب معنا داری گفت : او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

شیر شاه یک انیمیشن محصول سال ۱۹۹۴ شرکت والت دیزنی است. موسیقی این اثر توسط آهنگ ساز معروف التون جان ساخته و شعر آن توسط تیم رایس گفته شده و تنظیم آن توسط هانس زیمر انجام شده‌است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن و بهترین ترانهٔ اورجینال شده‌است. شیرشاه با فروش بالغ بر ۹00 میلیون لقب پر فروش‌ترین انیمیشن جهان را تا قبل از اکران در جستجوی نمو در اختیار داشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی شیر شاه یک انیمیشن محصول سال ۱۹۹۴ شرکت والت دیزنی است. موسیقی این اثر توسط آهنگ ساز معروف التون جان ساخته و شعر آن توسط تیم رایس گفته شده و تنظیم آن توسط هانس زیمر انجام شده‌است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن و بهترین ترانهٔ اورجینال شده‌است. شیرشاه با فروش بالغ بر ۹00 میلیون لقب پر فروش‌ترین انیمیشن جهان را تا قبل از اکران در جستجوی نمو در اختیار داشت.، داستان : داستان این اثر، برگرفته از چندین اثر هنری معروف از قصه‌های پیامبران گرفته تا نمایش نامه‌های ویلیام شکسپیر است. شیری به نام اسکار که در صدد پادشاهی جنگل است (که این سمت به برادرش موفاسا رسیده و در آینده به پسر موفاسا، سیمبا می‌رسد) او موفاسا را می‌کشد و برادرزاده اش سیمبا را فراری می‌دهد و سیمبا در آینده بزرگ می‌شود و می‌آید تا انتقام تاج و تختش و البته پدرش را از اسکار بگیرد. شیر شاه ابتدا، در هنگام تولید، پادشاه جنگل نام گرفته بود. همانند فیلم بمبئی، انیماتورها زندگی و حیات طبیعی حیوانات را مطالعه کردند و برخی از تهیه کننده‌ها به آفریقا رفتند تا بعضی نماهای و جلوه‌های طبیعی که قرار بود در فیلم نشان داده شود را از نزدیک ببینند. با بهره گیری بسیار از کامپیوتر، سازندگان فیلم توانستند اثرشان رو به راه‌ها و شکل‌های جدیدی نشان بدهند.یکی از موارد معروف این بهره گیری، صحنهٔ رم کردن گاوهای وحشی است که از جلوه‌های سه بعدی زیادی استفاده شد. این اثر بر اساس مجموعهٔ «کیمبا شاه سفید» اثر اسامو تزوکا در دههٔ ۶۰ ساخته شده‌است. هر چند صاحبان اثر به این مسئله اذعان نمی‌کنند و این فرضیه را رد می‌کنند. هر چند صاحبان اثر شیر شاه اعتراف می‌کنند که مجموعه نمایش هملت اثر شکسپیر و داستان‌های یوسف و موسی در انجیل و کارتون بمبئی (والت دیزنی ۱۹۴۲) اثرهایی بر روی این انیمیشن دو بعدی داشته‌اند. این فیلم هم‌زمان با فیلم پوکاهانتس در شرکت ساخته می‌شد و بسیاری از سازندگان و کارمندان شرکت فکر می‌کردند باید بهای بیشتری به فیلم پوکاهانتس داد زیرا از نظر موقعیتی اهمیت بیشتری داشت. هر چند، با ورود هر دو با بازار فیلم شیر شاه بازتاب‌های مثبت بسیار زیادتری نسبت به فیلم پوکاهانتس داشت. لینک های دانلود حجم: 349 مگابایت دانلود لینک اصلی - بخش اول دانلود لینک اصلی - بخش دوم دانلود لینک اصلی - بخش سوم دانلود لینک اصلی - بخش چهارم دانلود زیر نویس فارسی دانلود موسیقی متن انیمیشن شیر شاه (The Lion King) داستان های کوتاه و خواندنی،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 8 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
بعد از گوش کردن به این آهنگ تقی بر حال خودم افسوس خوردم که چرا سال ها قبل این فرد رو به عنوان خواننده قبول داشتم

شاهین نجفی که در چند سال اخیر بعد از مهاجرت در داخل ایران بین تعدادی از جوانان طرفدارانی پیدا کرد ولی متاسفانه روند کاری این خوانند به سمت و سوی رفت که امروز با تمام  وقاهت کامل میاد از مشکلات جامعه ما رو ربط میده به امامان ما ….

برای دیدن عکس کلیک کنید


ما ایرانی هستیم و چه زیبا که از قوم بزرگ و فهمیده آریایی هستیم و مذهبی داریم که ما رو از بقیه انسان ها والا تر نشان میده.

متاسفانه حتی پوستر این آهنگ هم از بد هنجاری های این فرد دور نمانده است در تصویر کاور این آهنگ از یک سینه زن به عنوان گنبد حرم امامان استفاده شده است کلاغ ها به جای کبوتران و  به جای پرچم ایران یا پرچم اسلامی از پرچم همجنسگرایان استفاده شده.
تو این آهنگ از به تمام مقدسات ما توهین شده به امامان ما به دین و مذهب ما و…. در چند وقت اخیر شاهد این هستیم در فیس بوک توسط خودمان به امامان ما توهین شده است.

آیت‌الله صافی گلپایگانی نیز حکم ارتداد شاهین نجفی را صادر کرده است و مجازات اش مرگ است .




ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان مختلف، داستان ایرانی، 
برچسب ها : پی نوشت PostMan : طرفداری از شاهین نجفی یعنی پیمان بستن با دشمن دیرینه انسان شیطان، سال 2012 سالیست که شیطان پرستان شروع به دعوت آشکارا به دین شیطان پرستی میکنن. وای بر من که هنوز بعضی از ایرانی ها طرفدار این شیطان بزرگ هستن هنوز جهل و نادانی در نزد ایرانی هاست و همین افراد خود را روشنفکر میدانن، هنوز برهنگی رو تمدن میدادنن، اگر برهنگی فرهنگ و تمدن بالاست به خدا که حیوانات از ما انسان ها با فرهنگ تر و تمدنی تر هستن، من یکی از طرفدارن شاهین نجفی بودم ولی چیزی که برای من مهم تر است وظیفه من هست و وظیفه من حفاظت از دین اسلام و پیامبران و امامان است.، ما ایرانی هستیم و چه زیبا که از قوم بزرگ و فهمیده آریایی هستیم و مذهبی داریم که ما رو از بقیه انسان ها والا تر نشان میده. متاسفانه حتی پوستر این آهنگ هم از بد هنجاری های این فرد دور نمانده است در تصویر کاور این آهنگ از یک سینه زن به عنوان گنبد حرم امامان استفاده شده است که من قرار میدم تا ببینید این موش کثیف کافر رو. تو این آهنگ از به تمام مقدسات ما توهین شده به امامان ما به دین و مذهب ما و…. در چند وقت اخیر شاهد این هستیم در فیس بوک توسط خودمان به امامان ما توهین شده است. آیت‌الله صافی گلپایگانی نیز حکم ارتداد شاهین نجفی را صادر کرده است و مجازات اش مرگ است .،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

مهماندار از او پرسید:

"مشکل چیه خانم؟"

زن سفید پوست گفت:

"نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان غم انگیز، داستان های حکمت آموز، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد. مهماندار از او پرسید: "مشکل چیه خانم؟" زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"، "قربان! این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..." تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.، نژاد پرست،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان غم انگیز، داستان ایرانی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ... پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...، یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود! همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...