تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان فلسفی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی


دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :

«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

دختر کوچیک گفت :

نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:

چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!!

دخترک جواب داد:

«اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،امکانش هست که من دستت را ول کنم.

اما اگه تو دست منو بگیری،من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

منبع: **فائزه جون**





نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان فلسفی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت : «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت : نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!! دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.» منبع: **فائزه جون**،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

شیر شاه یک انیمیشن محصول سال ۱۹۹۴ شرکت والت دیزنی است. موسیقی این اثر توسط آهنگ ساز معروف التون جان ساخته و شعر آن توسط تیم رایس گفته شده و تنظیم آن توسط هانس زیمر انجام شده‌است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن و بهترین ترانهٔ اورجینال شده‌است. شیرشاه با فروش بالغ بر ۹00 میلیون لقب پر فروش‌ترین انیمیشن جهان را تا قبل از اکران در جستجوی نمو در اختیار داشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی شیر شاه یک انیمیشن محصول سال ۱۹۹۴ شرکت والت دیزنی است. موسیقی این اثر توسط آهنگ ساز معروف التون جان ساخته و شعر آن توسط تیم رایس گفته شده و تنظیم آن توسط هانس زیمر انجام شده‌است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن و بهترین ترانهٔ اورجینال شده‌است. شیرشاه با فروش بالغ بر ۹00 میلیون لقب پر فروش‌ترین انیمیشن جهان را تا قبل از اکران در جستجوی نمو در اختیار داشت.، داستان : داستان این اثر، برگرفته از چندین اثر هنری معروف از قصه‌های پیامبران گرفته تا نمایش نامه‌های ویلیام شکسپیر است. شیری به نام اسکار که در صدد پادشاهی جنگل است (که این سمت به برادرش موفاسا رسیده و در آینده به پسر موفاسا، سیمبا می‌رسد) او موفاسا را می‌کشد و برادرزاده اش سیمبا را فراری می‌دهد و سیمبا در آینده بزرگ می‌شود و می‌آید تا انتقام تاج و تختش و البته پدرش را از اسکار بگیرد. شیر شاه ابتدا، در هنگام تولید، پادشاه جنگل نام گرفته بود. همانند فیلم بمبئی، انیماتورها زندگی و حیات طبیعی حیوانات را مطالعه کردند و برخی از تهیه کننده‌ها به آفریقا رفتند تا بعضی نماهای و جلوه‌های طبیعی که قرار بود در فیلم نشان داده شود را از نزدیک ببینند. با بهره گیری بسیار از کامپیوتر، سازندگان فیلم توانستند اثرشان رو به راه‌ها و شکل‌های جدیدی نشان بدهند.یکی از موارد معروف این بهره گیری، صحنهٔ رم کردن گاوهای وحشی است که از جلوه‌های سه بعدی زیادی استفاده شد. این اثر بر اساس مجموعهٔ «کیمبا شاه سفید» اثر اسامو تزوکا در دههٔ ۶۰ ساخته شده‌است. هر چند صاحبان اثر به این مسئله اذعان نمی‌کنند و این فرضیه را رد می‌کنند. هر چند صاحبان اثر شیر شاه اعتراف می‌کنند که مجموعه نمایش هملت اثر شکسپیر و داستان‌های یوسف و موسی در انجیل و کارتون بمبئی (والت دیزنی ۱۹۴۲) اثرهایی بر روی این انیمیشن دو بعدی داشته‌اند. این فیلم هم‌زمان با فیلم پوکاهانتس در شرکت ساخته می‌شد و بسیاری از سازندگان و کارمندان شرکت فکر می‌کردند باید بهای بیشتری به فیلم پوکاهانتس داد زیرا از نظر موقعیتی اهمیت بیشتری داشت. هر چند، با ورود هر دو با بازار فیلم شیر شاه بازتاب‌های مثبت بسیار زیادتری نسبت به فیلم پوکاهانتس داشت. لینک های دانلود حجم: 349 مگابایت دانلود لینک اصلی - بخش اول دانلود لینک اصلی - بخش دوم دانلود لینک اصلی - بخش سوم دانلود لینک اصلی - بخش چهارم دانلود زیر نویس فارسی دانلود موسیقی متن انیمیشن شیر شاه (The Lion King) داستان های کوتاه و خواندنی،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد :

گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان فلسفی، خودسازی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد – پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !، بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! استاد این بار توضیح می دهد : نه، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است. استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق! خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی.، استاد گفت : نه، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! استاد جواب داد : نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید : خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! استاد گفت : اما نه، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟،
لینک های مرتبط :




http://postman13.mihanblog.com


First, I was dying to finish my high school and start college.
And then I was dying to finish college and start working.

Then I was dying to marry and have children.
And then I was dying for my children to grow old enough so I could go back to work.

But then I was dying to retire.
And now I am dying...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان فلسفی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، First، I was dying to finish my high school and start college. And then I was dying to finish college and start working. Then I was dying to marry and have children. And then I was dying for my children to grow old enough so I could go back to work. But then I was dying to retire. And now I am dying... And suddenly I realized... I forgot to live. Please don't let this happen to you. Appreciate your current situation and enjoy each day. ... old friend To make money we lose our health، and then to restore our health we lose our money... We live as if we are never going to die، and we die as if we ever lived... ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود. قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید. برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 26 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

از مترسکی سؤال کردم:

آیا از تنهایی در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخ داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی است به یاد ماندنی، پس از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم.

اندکی اندیشیدم و گفتم:

راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.

گفت:

تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آن که درونش مانند من با کاه پر شده باشد.

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک، فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند!




نوع مطلب : خواندنی، داستان فلسفی، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، از مترسکی سؤال کردم: آیا از تنهایی در این مزرعه بیزار نشده ای؟ پاسخ داد: در ترساندن دیگران برای من لذتی است به یاد ماندنی، پس از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم. اندکی اندیشیدم و گفتم: راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




جمعه 20 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
سی نصیحت  زرتشت


۱, آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
۲٫ قبل از جواب دادن فکر کن
۳٫ هیچکس را تمسخر مکن
۴٫ نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
۵٫ خود برای خود، زن انتخاب کن
۶٫ به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
۷٫ تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
۸٫ کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
۹٫ از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
۱۰٫ فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
۱۱٫ بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
۱۲٫ سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
۱۳٫ با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
۱۴٫ راستگو باش تا استقامت داشته باشی
۱۵٫ متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
۱۶٫ دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
۱۷٫ معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
۱۸٫ دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
۱۹٫ مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
۲۰٫ سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
۲۱٫ روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
۲۲٫ هرگز ترشرو و بدخو مباش
۲۳٫ در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
۲۴٫ اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
۲۵٫ دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
۲۶٫ چالاک باش تا هوشیار باشی
۲۷٫ سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
۲۸٫ اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
۲۹٫ با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
۳۰٫ مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند



نوع مطلب : خواندنی، داستان تاریخی، داستان فلسفی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، ۱، آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر ۲٫ قبل از جواب دادن فکر کن ۳٫ هیچکس را تمسخر مکن ۴٫ نه به راست و نه به دروغ قسم مخور ۵٫ خود برای خود، زن انتخاب کن ۶٫ به شرر و دشمنی کسی راضی مشو ۷٫ تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما ۸٫ کسی را فریب مده تا دردمند نشوی ۹٫ از هرکس و هرچیز مطمئن مباش ۱۰٫ فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




شنبه 14 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

روزی چشم به دیگر یارانش گفت:
کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است.

گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را نمی شنوم.
دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم.
بینی گفت: من وجود او را درك نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیرممكن است!
آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید،

درحالی که حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!




نوع مطلب : خواندنی، داستان عاطفی، داستان فلسفی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است. گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را نمی شنوم. دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم. بینی گفت: من وجود او را درك نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیرممكن است! آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید، درحالی که حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




چهارشنبه 23 شهریور 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

آیا می دانید تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟ تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد و اما داستان پیدایشش:


در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش  خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و  یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت:


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان فلسفی، داستان ایرانی، خواندنی، 
برچسب ها : آیا می دانید تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟ تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد و اما داستان پیدایشش: در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت:، داستان، داستان کوتاه، فلسفه تخته نرد، «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید».،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،






( کل صفحات : 2 )    1   2