تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان تاریخی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 17 اسفند 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود.

پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، اما دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند و هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکند محرم بیمارش است، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان اسطوره، خواندنی، پزشکی، داستان تاریخی، داستان مختلف، داستان عجیب اما واقعی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، اما دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند و هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکند محرم بیمارش است، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میشود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...،
لینک های مرتبط :




داستان

اشاره

حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام از جمله شخصیتهای ممتاز حادثه عاشوراست که مانند برخی دیگر از بزرگان این قیام سترگ، کم تر در گفته ها و نوشته ها به او پرداخته شده و شخصیت ایشان بیشتر با واقعه عاشورا شناخته می شود و عموم مردم از زندگانی شریف ایشان پیش از واقعه عاشورا اطلاعات کم تری دارند و هر گاه سخنی از این شخص ارزنده و وارسته به میان می آید، بیشتر اواخر عمر ایشان بلکه واپسین روزهای زندگانی او مورد بررسی و توجه قرار می گیرد. با توجه به اینکه پدر او عقیل نیز از جایگاه علمی ویژه ای در بین قریش برخوردار بوده و در علم انساب دانشمندی بی بدیل در زمان خود به شمار می رفته، به جاست نگاهی کوتاه به زندگانی حضرت مسلم علیه السلام پیش از شکل گیری واقعه عاشورا و نیز خانواده او به ویژه پدر آن بزرگوار انداخته شود.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان انسان های خوب، زندگینامه، داستان تاریخی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، اشاره حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام از جمله شخصیتهای ممتاز حادثه عاشوراست که مانند برخی دیگر از بزرگان این قیام سترگ، کم تر در گفته ها و نوشته ها به او پرداخته شده و شخصیت ایشان بیشتر با واقعه عاشورا شناخته می شود و عموم مردم از زندگانی شریف ایشان پیش از واقعه عاشورا اطلاعات کم تری دارند و هر گاه سخنی از این شخص ارزنده و وارسته به میان می آید، بیشتر اواخر عمر ایشان بلکه واپسین روزهای زندگانی او مورد بررسی و توجه قرار می گیرد. با توجه به اینکه پدر او عقیل نیز از جایگاه علمی ویژه ای در بین قریش برخوردار بوده و در علم انساب دانشمندی بی بدیل در زمان خود به شمار می رفته، به جاست نگاهی کوتاه به زندگانی حضرت مسلم علیه السلام پیش از شکل گیری واقعه عاشورا و نیز خانواده او به ویژه پدر آن بزرگوار انداخته شود.،
لینک های مرتبط : Welcome To Weblog PostMan Iran، لطیفه های ایرانی،




جمعه 20 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
سی نصیحت  زرتشت


۱, آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
۲٫ قبل از جواب دادن فکر کن
۳٫ هیچکس را تمسخر مکن
۴٫ نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
۵٫ خود برای خود، زن انتخاب کن
۶٫ به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
۷٫ تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
۸٫ کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
۹٫ از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
۱۰٫ فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
۱۱٫ بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
۱۲٫ سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
۱۳٫ با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
۱۴٫ راستگو باش تا استقامت داشته باشی
۱۵٫ متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
۱۶٫ دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
۱۷٫ معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
۱۸٫ دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
۱۹٫ مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
۲۰٫ سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
۲۱٫ روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
۲۲٫ هرگز ترشرو و بدخو مباش
۲۳٫ در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
۲۴٫ اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
۲۵٫ دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین
۲۶٫ چالاک باش تا هوشیار باشی
۲۷٫ سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
۲۸٫ اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
۲۹٫ با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
۳۰٫ مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند



نوع مطلب : خواندنی، داستان تاریخی، داستان فلسفی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، ۱، آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر ۲٫ قبل از جواب دادن فکر کن ۳٫ هیچکس را تمسخر مکن ۴٫ نه به راست و نه به دروغ قسم مخور ۵٫ خود برای خود، زن انتخاب کن ۶٫ به شرر و دشمنی کسی راضی مشو ۷٫ تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما ۸٫ کسی را فریب مده تا دردمند نشوی ۹٫ از هرکس و هرچیز مطمئن مباش ۱۰٫ فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سه شنبه 17 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود.
در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.
او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:

من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.
اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، داستان تاریخی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سه شنبه 12 مهر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.
اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان تاریخی، داستان ایرانی، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند.، امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم، اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند منبع : محمود حكیمی - داستان‌هایی از زندگی امیركبیر. دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سی و هفتم، 1384،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




داستان

مائو تسه تونگ، رهبر حزب كمونیست چین و چانگ كای چك، رهبر حزب ملِی‌گرای كومینتانگ بیش از 30 سال با یكدیگر جنگیده بودند. سرانجام با شكست چانگ كای چك او ناگزیر می‌شود به جزیره فرمز (تایوان امروزی) فرار كند و در آنجا حكومتی به نام جمهوری ملی چین را تاسیس می‌كند.

مائوتسه تونگ 55 ساله رهبر فاتح به ریاست جمهوری چین دست می یابد و نزدیكترین یارش، چوئن لای نخست‌وزیر چین می‌شود.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان تاریخی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، مائو تسه تونگ، رهبر حزب كمونیست چین و چانگ كای چك، رهبر حزب ملِی‌گرای كومینتانگ بیش از 30 سال با یكدیگر جنگیده بودند. سرانجام با شكست چانگ كای چك او ناگزیر می‌شود به جزیره فرمز (تایوان امروزی) فرار كند و در آنجا حكومتی به نام جمهوری ملی چین را تاسیس می‌كند. مائوتسه تونگ 55 ساله رهبر فاتح به ریاست جمهوری چین دست می یابد و نزدیكترین یارش، چوئن لای نخست‌وزیر چین می‌شود.، جمهوری‌خلق ‌چین چگونه متولد شد؟،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




داستان

در دوره هخامنشیان مرد و زن در كنار هم كار می کردند و حقوق و دستمزدی یكسان داشتند و گاه حتی كارهای سخت تر بر عهده زنان بود….

موقعیت زنان در دوره هخامنشیان

در دوره هخامنشیان مرد و زن در كنار هم كار می کردند و حقوق و دستمزدی یكسان داشتند و گاه حتی كارهای سخت تر بر عهده زنان بود، مثل : كشاورزی و سنگ سابی (گفته شده كه به احتمال خیلی زیاد صیقل نهایی نقش برجسته های سنگی همچون نقوش بر جای مانده از تخت جمشید كار زنها است كه بسیار هم كار سختی بود).


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان اسطوره، داستان ایرانی، داستان تاریخی، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، در دوره هخامنشیان مرد و زن در كنار هم كار می کردند و حقوق و دستمزدی یكسان داشتند و گاه حتی كارهای سخت تر بر عهده زنان بود…. موقعیت زنان در دوره هخامنشیان در دوره هخامنشیان مرد و زن در كنار هم كار می کردند و حقوق و دستمزدی یكسان داشتند و گاه حتی كارهای سخت تر بر عهده زنان بود، مثل : كشاورزی و سنگ سابی (گفته شده كه به احتمال خیلی زیاد صیقل نهایی نقش برجسته های سنگی همچون نقوش بر جای مانده از تخت جمشید كار زنها است كه بسیار هم كار سختی بود).، زنان در دوره هخامنشیان،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




چهارشنبه 30 شهریور 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

در انگلستان قرون وسطی و در قرن یازدهم میلادی ,در شهر کاونتری ,لئوفریک ,ارل مرسیا ,دوک کاونتری مالیات سنگینی را برای مردم تعیین کرده بود همسر دوک کاونتری انگلیس زنی از طبقات ممتاز جامعه و در عین حال خیلی محبوب و محترم بود.
وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد .
اصرار زیادی به شوهرش کرد تا مالیات را کم کند  ولی شوهرش که دخالت زن را در امور حکومتی خود بر نمی تافت,از این کار سرباز می زد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان تاریخی، داستان افسانه ای، داستان انسان های خوب، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، در انگلستان قرون وسطی و در قرن یازدهم میلادی، در شهر کاونتری، لئوفریک، ارل مرسیا، دوک کاونتری مالیات سنگینی را برای مردم تعیین کرده بود همسر دوک کاونتری انگلیس زنی از طبقات ممتاز جامعه و در عین حال خیلی محبوب و محترم بود.، خبرش در شهر می پیچد، در روز موعود گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه پوشش بدنش فقط موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترام این زن مهربان آن روز، هیچکدام از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها را هم بستند. لیدی گودیوا تمام شهر ی را که در آن پرنده پر نمیزد پیمود و برای دوک کاونتری چاره ای جز برداشتن بار مالیات های گزاف از دوش مردم، باقی نماند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی دارد و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است. Godgifu یا Godgyfu به معنی «هدیه‌ای از جانب خدا» یک نام قدیمی انگلیسی است و واژهٔ Godiva لاتین‌شدهٔ آن است.، بانو گودیوا (Lady Godiva)،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5