تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان جبهه و جنگ
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:
-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط. به سمت آنها رفت. خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان جبهه و جنگ، داستان ایرانی، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم‌شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟! ایوب از خنده ریسه می‌رود. زن دست دراز می‌کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد. پیرزن انباری را می‌گردد و صدا می‌زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون‌بده. هن هن کنان در حالی که از پادرد می‌نالد از پله‌های زیرزمین پایین می‌رود. پشت جعبه‌ها را نگاه می‌کند. پشت قالی پوسیده‌ لوله‌شده را. توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می‌زند: -ایوب...بازی بسه دیگه مادر. بیا بیرون هر جا قایم شدی. این قدر تن منو نلرزون! فکر می‌کنم رفتی تو کوچه گم‌شدی. اون وقت با این پادردم دوباره آواره کوچه خیابون می‌شم‌ها!... صدایی به گوش نمی‌رسد. پیرزن از زیرزمین بیرون می‌آید. باغچه را نگاهی می‌اندازد. پشت بوته‌ها را می‌گردد. نگاهی به ایوان می‌کند. نگاهی به بشکه‌های گوشه حیاط. به سمت آنها می‌رود. خم‌می‌شود و پشت بشکه‌ها را نگاهی می‌اندازد. سرباز جوانی پشت بشکه‌هاست. توی خودش چمباتمه زده و با لبخندی از سر شیطنت پیرزن را نگاه می‌کند. پیرزن می‌گوید: -خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ... هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟! ایوب می‌خندد. پیرزن دست دراز می‌کند تا سرباز جوان را از پشت بشکه‌ها بیرون بیاورد. پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می‌اندازد. پشت سرش قاب عکس بزرگی روی دیوار به چشم می‌خورد. در قاب عکس، جوانی در لباس سربازی لبخند می‌زند. زیر عکس با حروفی درشت نوشته شده است: شهید مفقود، ایوب یاوری امروز، چهارمین باری‌ است که پیرزن زیرزمین، انباری و پشت بشکه‌ها را به دنبال ایوب گشته‌است.، داستان های کوتاه و خواندنی زن جوان انباری را گشت و صدا زد: -ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها! ... صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط. به سمت آنها رفت. خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد.،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




جمعه 11 آذر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد.ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.
شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود و خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد،اما جنگ واقعاً شروع شده بود،بهنام تصمیم گرفت بماند.

بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید.
از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن میدهد.مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ3) مقابل عراقی ها ایستاده بودند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان جبهه و جنگ، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد.ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود و خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد، اما جنگ واقعاً شروع شده بود، بهنام تصمیم گرفت بماند. بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید. از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن میدهد.مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ3) مقابل عراقی ها ایستاده بودند.،
لینک های مرتبط : Welcome To Weblog PostMan Iran، لطیفه های ایرانی،




داستان


شهید تندگویان را به حق می توان «تنهاترین سردار سالهای جنگ» نامید چرا که هیچگاه به مانند دیگر اسرا به اردوگاه منتقل نشد و با گذشت بیش از 20 سال از پایان جنگ هنوز نحوه و تاریخ دقیق شهادتش در هاله ای از ابهام قرار دارد.

به گزارش مهر، محمد جواد تندگویان در سال 1329 در تهران دیده به جهان گشود و از دانشگاه نفت آبادان با مدرک مهندسی نفت فارغ التحصیل شد و از همان زمان مبارزه با رژیم پهلوی را آغاز کرد و در سال 1352 یازده ماه توسط ساواک زندانی شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان جبهه و جنگ، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، شهید تندگویان را به حق می توان «تنهاترین سردار سالهای جنگ» نامید چرا که هیچگاه به مانند دیگر اسرا به اردوگاه منتقل نشد و با گذشت بیش از 20 سال از پایان جنگ هنوز نحوه و تاریخ دقیق شهادتش در هاله ای از ابهام قرار دارد. به گزارش مهر، محمد جواد تندگویان در سال 1329 در تهران دیده به جهان گشود و از دانشگاه نفت آبادان با مدرک مهندسی نفت فارغ التحصیل شد و از همان زمان مبارزه با رژیم پهلوی را آغاز کرد و در سال 1352 یازده ماه توسط ساواک زندانی شد.، شهید تندگویان قبل از انقلاب دانشجوی رتبه اول دانشگاه نفت آبادان بود که در فضای به شدت لامذهب و غربی این دانشکده، انجمن اسلامی دانشکده را تأسیس کرد و با دعوت ازعلامه جعفری، شهید مطهری، دکتر شریعتی و... به آبادان سعی در تغییر نگرش و فضای دانشکده داشت. وی در آن زمان به دلیل فعالیتهای سیاسی از صنعت نفت اخراج و ممنوع الاستخدام شد و با کمک یکی از دوستانش در کارخانه توشیبای رشت به صورت مخفی مشغول به کار شد. پس از پیروزی انقلاب به دلیل فعالیتهای مثبت، توسط کارگران به عنوان مدیر کارخانه توشیبا انتخاب شد و پس از مدتی به عنوان مدیر مناطق نفت خیز جنوب منصوب شد و توانست با تلاش بی وقفه به بهره برداری، حفاری و مهار چاههای نفت و گاز دست یابد که این دستاورد علاوه بر انعکاس داخلی مورد توجه رسانه های خارجی نیز قرار گرفت.،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، Welcome To Weblog PostMan Iran،




دوشنبه 9 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

جنگ جهانی دوم که از سپتامبر 1939 آغاز شد و در اوت 1945 پایان یافت، بزرگ‌ترین، پرتلفات‌ترین و دومین‌ جنگ‌ فراگیر در تاریخ جهان بود. این‌ جنگ‌ که‌ بین‌ دو بلوک‌ متحدین‌ (آلمان، ایتالیا، ژاپن‌) و متفقین‌ (انگلیس، فرانسه‌، آمریکا، شوروی‌) درگرفت‌، به‌ لحاظ‌ گستردگی‌ جغرافیایی‌ و قدرت‌ تخریب‌ منابع‌ انسانی‌ و طبیعی‌، بی‌همتا بوده‌ است‌.

در طول جنگ جهانی دوم، کشورهای مختلفی درگیر بودند و تلاش فراگیری برای غلبه بر جنگ در اولویت امور بود که علاوه بر حضور دلاورانه ی مردان، زنان نیز سهم بسزایی در این تلاش همه جانبه داشتند و در کنار مردان بر ضد نازی ها جنگیدند. زنان در کنار مردان جدای مواضع سنتی در خانه، در صنعت، سازمان های دولتی، گروه های مقاومت و واحدهای ارتش حضور داشتند بطوریکه تنها در اتحاد جماهیر شوروی، حدود 800.000 زن در واحدهای ارتش در طول جنگ خدمت کردند. تصاویر زیر شرکت مستقیم زنان را در وقایع جنگ جهانی دوم نشان می دهد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، دیدنی ها، داستان جبهه و جنگ، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، جنگ جهانی دوم که از سپتامبر 1939 آغاز شد و در اوت 1945 پایان یافت، بزرگ‌ترین، پرتلفات‌ترین و دومین‌ جنگ‌ فراگیر در تاریخ جهان بود. این‌ جنگ‌ که‌ بین‌ دو بلوک‌ متحدین‌ (آلمان، ایتالیا، ژاپن‌) و متفقین‌ (انگلیس، فرانسه‌، آمریکا، شوروی‌) درگرفت‌، به‌ لحاظ‌ گستردگی‌ جغرافیایی‌ و قدرت‌ تخریب‌ منابع‌ انسانی‌ و طبیعی‌، بی‌همتا بوده‌ است‌. در طول جنگ جهانی دوم، کشورهای مختلفی درگیر بودند و تلاش فراگیری برای غلبه بر جنگ در اولویت امور بود که علاوه بر حضور دلاورانه ی مردان، زنان نیز سهم بسزایی در این تلاش همه جانبه داشتند و در کنار مردان بر ضد نازی ها جنگیدند. زنان در کنار مردان جدای مواضع سنتی در خانه، در صنعت، سازمان های دولتی، گروه های مقاومت و واحدهای ارتش حضور داشتند بطوریکه تنها در اتحاد جماهیر شوروی، حدود 800.000 زن در واحدهای ارتش در طول جنگ خدمت کردند. تصاویر زیر شرکت مستقیم زنان را در وقایع جنگ جهانی دوم نشان می دهد.، زنان در جنگ جهانی دوم،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سه شنبه 22 شهریور 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.

باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند....
گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...




ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عجیب اما واقعی، خواندنی، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند، اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی. باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم: اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد. در نیمه راه، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.... گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سه شنبه 17 خرداد 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

در ایام جنگ یک روز به یکی از رزمندگان دستور دادم تا برای شناسایی قبل از عملیات، مسیری را شناسایی کند تا از آن معبر عملیات کنیم.

فردای آن روز وقتی به سنگر رفتم دیدم همه بچه های لشکر جمع هستند؛

رزمنده ای که قرار بود کار شناسایی را انجام دهد برای بچه های لشکر صحبت می کرد.

بدون اینکه کسی متوجه حضورم شود به حرفهای او گوش دادم.

داشت به بچه ها می گفت :

«من دیشب خواب آقا امام زمان(عج) را دیدم، ایشان به من گفتند که فردا نباید از آن مسیر عملیات کنید و مسیر دیگری را برای عملیات به من نشان دادند و . . . »

 

 

داستان



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان جبهه و جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : لطیفه های ایرانی، اولین پست من ایران،




شنبه 17 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

نزدیك عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید كوتاهش می‌كردم مانده بودم معطل توی آن برهوت كه سلمانی از كجا پیدا كنم. تا اینكه خبردار شدم كه یكی از پیرمردهای گردان یك ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌كند.


رفتم سراغش دیدم كسی زیر دستش نیست طمع كردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما كاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می‌پریدم.

ماشین نگو تراكتور بگو.

به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌كندشان!

از بار چهارم هر بار كه از جا می‌پریدم با چشمان پر از اشك سلام می‌كردم.

پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری شد و گفت: «تو چت شده سلام می‌كنی؟ یكبار سلام می‌كنند.»

گفتم: «راستش به پدرم سلام می‌كنم.»

پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام می‌كنی؟ كو پدرت؟»

اشك چشمانم را گرفت و گفتم:

«هر بار كه شما با ماشین تان موهایم را می‌كنید، پدرم جلوی چشمم می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می‌كنم!»

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم كرد و گفت: «بشكنه این دست كه نمك نداره...»

مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.

 

 





نوع مطلب : داستان جبهه و جنگ، داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




چهارشنبه 31 فروردین 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان جبهه و جنگ، داستان انسان های خوب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،






( کل صفحات : 3 )    1   2   3