تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب سیاسی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 15 آبان 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

من یک آمریکایی هستم.مدتها بود با خودم فکر میکردم که چرا انقدر خسته ام؟؟؟
تا اینکه دیروز علت خستگی ام را فهمیدم!!!!!!!
الان میدانم که به خاطر کار زیاد خسته شده ام.میدانید چرا؟؟
برایتان توضیح میدهم:

جمعیت کشور من ۲۷۳ میلیون نفر است که ۱۴۰ میلیون نفرشان بازنشسته شده اند.با این حساب یعنی ۱۳۳ میلیون نفر مشغول به کارند.از این تعداد ۸۵ میلیون نفر در مدارس و دانشگاهها درس میخوانند و این یعنی ۴۸ میلیون نفر کار میکنند.
در چنین شرایطی ۲۹ میلیون نفر در سازمانها و اداره های فدرال-مراکز دولتی-کار میکنند که اصولا در این ادارات هیچکس کار نمیکند!!!


ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، سیاسی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، من یک آمریکایی هستم.مدتها بود با خودم فکر میکردم که چرا انقدر خسته ام؟؟؟ تا اینکه دیروز علت خستگی ام را فهمیدم!!!!!!! الان میدانم که به خاطر کار زیاد خسته شده ام.میدانید چرا؟؟ برایتان توضیح میدهم: جمعیت کشور من ۲۷۳ میلیون نفر است که ۱۴۰ میلیون نفرشان بازنشسته شده اند.با این حساب یعنی ۱۳۳ میلیون نفر مشغول به کارند.از این تعداد ۸۵ میلیون نفر در مدارس و دانشگاهها درس میخوانند و این یعنی ۴۸ میلیون نفر کار میکنند. در چنین شرایطی ۲۹ میلیون نفر در سازمانها و اداره های فدرال-مراکز دولتی-کار میکنند که اصولا در این ادارات هیچکس کار نمیکند!!!، آری، همه کارهای کشور بر دوش من است و به همین خاطر خیلی خسته ام!!!!!!!!!!!! "از یادداشت های روزانه یک دیوانه" نویسنده : ویلیام بارتنر،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سبزلجنی؛  نمادی برای نفاق یا پرچمی برای دیکتاتورها!؟+ تصاویر

درست در كوران مبارزات مردم مسلمان لیبی علیه دیكتاتوری قذافی و درگیری شدید بین مردم و دیكتاتور، سایت های وابسته به" فتنه سبز" که به ظاهر مسرور از انقلاب های عربی به کار خود ادامه می دادند و به طرز ناشیانه ای بیداری اسلامی مردم منطقه را تاثیر گرفته از قیام چند دسته منافق به اصطلاح سبز پوش در ایران توصیف می کردند، با قرار گرفتن عکس هایی از حامیان قذافی كه دقیقا" با رنگ سبز! به حمایت دیكتاتور دیوانه آمده بودند، درتلکس های خبری ، شوکه شدند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




داستان

صحبت سر یک میلیون و صد میلیون نیست صحبت سر میلیاردها پول بی زبان است که در جشنواره ها و همایش ها و مراسم صد من یه غاز تلف می شود و خروجی آن فقط شکم های باد کرده و قهقهه های مستانه است اما...

به گزارش مینو نیوز به نقل از مشرق، «نرگس» کامران نجف زاده که در خبر 20:30 پخش شد، اشک خیلی ها را در آورد. موضوع این مستند، عدم پرداخت دیه بچه های سوخته در آتش یک بخاری نفتی در کلاس درس بود، که متأسفانه مثل خیلی چیزهای دیگر به فراموشی سپرده شد و... و شرم بر ما به عنوان رسانه اگر بخواهد یادمان برود درد این ریحانه های بهشتی را.

حدود 5 سال پیش در  روستایی به نام «درودزن» در استان فارس کلاس درسی در آتش یک بخاری نفتی سوخت و 8 نوگل این سرزمین، همان ها که امام ما عاشق آنها بود در آتش سوختند و چهره های چون گلشان چروکیده از کینه آتش شد، 5 سال گذشت چه شبهایی این بچه هایی که بقدر همه بچه های خود ما عزیز هستند از انواع دردها نالیدند درد سوختن درد نگاه هایی با ترحم درد آدمهایی که ادعای همراهی داشتند اما از کنار دردهای آنها بخاطر عشق به قدرت راحت عبور  کردند، درد از آینده ای که در پس این چهره ها دیگر آن شادابی و نشاط را نوید نمی داد هر چند آغوش گرم مادر و پدر تنها مرهم دردهایشان بود اما آنها که باید درمانی برای دردهایشان می بودند چه کردند؟!



ادامه مطلب


نوع مطلب : سیاسی، خواندنی، داستان غم انگیز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، صحبت سر یک میلیون و صد میلیون نیست صحبت سر میلیاردها پول بی زبان است که در جشنواره ها و همایش ها و مراسم صد من یه غاز تلف می شود و خروجی آن فقط شکم های باد کرده و قهقهه های مستانه است اما... به گزارش مینو نیوز به نقل از مشرق، «نرگس» کامران نجف زاده که در خبر 20:30 پخش شد، اشک خیلی ها را در آورد. موضوع این مستند، عدم پرداخت دیه بچه های سوخته در آتش یک بخاری نفتی در کلاس درس بود، که متأسفانه مثل خیلی چیزهای دیگر به فراموشی سپرده شد و... و شرم بر ما به عنوان رسانه اگر بخواهد یادمان برود درد این ریحانه های بهشتی را.، کاش «نرگس» ها اندازه هدیه تهرانی‌ها ارزش داشتند!،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




سه شنبه 1 شهریور 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده.
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.
قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...
سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و تنها 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، سیاسی، تست هوش، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




به گزارش جام نیوز، بی بی سی فارسی (BBC) روز سه شنبه16 آگوست (25مرداد) تصاویر یک فوتبالیست که تبلیغ بهائیت را روی دستان خود هک کرده بود را به نمایش گذاشت.

این شبکه درمیان دنیایی از ورزشکاران تصویر یک فوتبالیست معروف باشگاه منچستر سیتی" Manchester City" به نام سرجیو آگوئرو""Sergio Aguero را که روی دست خود کلمه "جامعه بهایی" "Baha'I Society" را خالکوبی کرده نشان داد.
«سرخیو آگوئرا» داماد مارادونا می باشد و در بسیاری از فعالیت های ورزشی از پدر زن خود راهنمایی می گیرد.

شبکه بی بی سی با پخش این گونه خبر ها نقش یک مبلغ قابل اعتماد برای جامعه بهائی را ایفا می کند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : سیاسی، ورزشی، 
برچسب ها : داستان، به گزارش جام نیوز، بی بی سی فارسی (BBC) روز سه شنبه16 آگوست (25مرداد) تصاویر یک فوتبالیست که تبلیغ بهائیت را روی دستان خود هک کرده بود را به نمایش گذاشت، سرخیو آگوئرا، Baha'I Society، Manchester City، BBC،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،






برخی از جوانان حامی اینگونه برنامه های خارج از عرف نیز آب بازی دختر و پسر را (به آن شکلی که در تصاویر نشان داده شد) نوعی شادی و خوش گذرانی عادی! تلقی کرده و منتقدین را به تندرو بودن متهم کردند . اینک انتشار تصاویر حضور یک خانواده مسلمان کانادایی در جنگل . . . "صراط" - اولین روز هفته انتشار تصاویر آب بازی دختران و پسران در پارک آب و آتش تهران جدای از مناقشات سیاسی که بین رسانه های حامی دولت و شهردار تهران ایجاد کرد باعث تاثر در بین مردم شد .


ادامه مطلب


نوع مطلب : سیاسی، داستان ایرانی، داستان انسان های خوب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




شنبه 4 تیر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

آقای اسمیت به تازگی مدیر عامل یك شركت بزرگ شده بود. مدیر عامل قبلی یك جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره های 1 و 2 و 3 روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت:

«هر وقت با مشكلی مواجه شدی كه نمی توانستی آن را حل كنی، یكی از این پاكت ها را به ترتیب شماره باز كن.»

چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینكه میزان فروش شركت كاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود.
در ناامیدی كامل، آقای اسمیت به یاد پاكت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز كرد.
كاغذی در پاكت بود كه روی آن نوشته شده بود:

«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»

آقای اسمیت یك نشست خبری با حضور سهامداران برگزار كرد و همه مشكلات فعلی شركت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام كرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد كه میزان فروش افزایش یابد و این مشكل پشت سر گذاشته شد.
یك سال بعد، شركت دوباره با مشكلات تولید توأم با كاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی كه از پاكت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاكت دوم رفت. پیغام این بود:

«تغییر ساختار بده.»

اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا كرد و باعث شد كه مشكلات فروكش كند.بعد از چند ماه شركت دوباره با مشكلات روبرو شد.
آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاكت سوم را باز كرد. پیغام این بود:

«سه پاكت نامه آماده كن.»



نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، سیاسی، داستان طنز، خواندنی، 
برچسب ها : داستان، سه پاكت نامه،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




داستان


یکی از خاطرات به یادماندنی سازمان ملل در دهه ۹۰ سخنرانی دختر بچه ۱۲ ساله ای بود که از دغدغه ها و آرزو های انسانی خودش درباره فقر و محیط زندگی اش می گوید و از نگرانیهایش درباره صدمات جدی که به محیط زندگی اش وارد شده حرف می زند.

وی در این سخنرانی بدون ترس از قدرت های حاکم بر سازمان ملل ، اخطار های جدی به این سازمان می دهد که شنیدنی است .

بخش هایی از سخنرانی متاثر کننده این دختر بچه در ذیل آمده است .

ما تمام پولهامون رو جمع کردیم و ۶۰۰۰ مایل رو طی کردیم که به شما بزرگترها بگیم باید روش خودتون رو تغییر بدید. از دست رفتن آینده ام مثل از دست دادن انتخابات یا سهام در بازار نیست.

من اینجا اومدم تا درباره همه نسل هایی که بعد از این میان صحبت کنم.

من اینجا هستم تا به نمایندگی از کودکان گرسنه در سراسر جهان که صدای گریه شان را کسی نشنیده است، صحبت کنم.

من اینجا هستم تا درباره مرگ حیوانات بی شماری در سراسر این سیاره صحبت کنم زیرا آنها جایی برای رفتن ندارند. در حال حاضر من از بیرون رفتن زیر نور خورشید، به دلیل سوراخ ازن می ترسم.

من از تنفس در این هوا می ترسم چون نمی دانم چه مواد شیمیایی در آن موجود است.

چندسال پیش همراه پدرم برای ماهیگیری به ونکوور می رفتیم تا اینکه فهمیدیم که ماهیهای آنجا سرطان دارند و الان هم در مورد حیوانات و گیاهانی می شنویم که هر روزه در حال انقراض هستند.

در زندگی ام، عاشق دیدن گله های بزرگ حیوانات وحشی و جنگلهای انبوه پر از پرندگان و پروانه ها هستم، اما نمی دانم که آنها در زمان بچه های من هم وجود دارند یا خیر؟ شماها هم توی سن و سال من برای این چیزها نگران بودید؟

* من تنها یک بچه هستم و هنوز راه حل ها رو نمیدانم، اما می خوام به شما یادآوری کنم که شما هم نمی دونید:
- شما نمی دونید که چطور حفره لایه ازن رو رفع کنید؟

- شما نمی دونید که چطور ماهی ها رو به یک رودخونه مرده برگردونید؟
- شما نمی دونید که چطور میشه حیواناتی رو که تا الان منقرض شدن، بازگردوند.
- و شما نمی تونید جنگل هایی که در حال حاضر تبدیل به صحرا شدن رو بازگردونید
اگر نمی دونید که چطور اینها رو بازیابی کنید، پس لطفا خرابی اونها رو متوقف کنید!

*در اینجا، شما نماینده دولت، تاجر، خبرنگار و یا سیاستمدار هستید، اما در واقع شما مادر و پدر، برادر و خواهر، خاله و عمه (عمو و دایی) هستید و همه شما فرزند کسی هستید.

من تنها یک بچه هستم ولی می دونم که در حقیقت همه ما بخشی از یک خانواده ۵ میلیارد نفری بزرگ هستیم، از ۳۰ میلیون گونه اصلی و همه ما در هوا، آب و خاک مشترک هستیم و مرزها و دولت ها هرگز نمیتونن این حقیقت رو تغییر بدن.

در کشور من، اسراف زیادی صورت می گیرد، ما زیاد می خریم و دور می اندازیم، و در عین حال کشورهای شمال به نیازمندان کمکی نمی کنند.

حتی زمانی که ما بیش از اندازه کافی داریم، برای از دست دادن مقداری از ثروتمان می ترسیم، می ترسیم که آنرا به اشتراک بگذاریم.

در کانادا، ما زندگی ممتازی داریم، با مقدار زیادی مواد غذایی، آب و سرپناه. ما ساعت، دوچرخه، کامپیوتر و تلویزیون داریم.

*دو روز پیش اینجا در برزیل، زمانی که با برخی از کودکان خیابانی حرف زدیم، شوکه شدم. این چیزی بود که یک کودک به ما گفت: “ای کاش من ثروتمند بودم و اگر بودم، به تمام کودکان خیابانی غذا، لباس، دارو، سرپناه و عشق و محبت می دادم.” اگر کودک خیابانی که چیزی ندارد، حاضر است سهمش را به اشتراک بگذارد، چرا ما که داریم، هنوزم حریص هستیم؟ من نمی تونم به این فکر نباشم که این کودکان هم سن و سال من هستند، چیزی که تفاوت عمده ماست، جایی هست که متولد شدیم،

ممکن بود من یکی از این بچه هایی باشم که خیابانهای برزیل زندگی میکنن، من می تونستم یک کودک گرسنه در سومالی باشم؛ یا یه قربانی جنگ در خاورمیانه و یا یه متکدی در هند. درسته که من یه بچه هستم ولی اینو میدونم که اگر همه پولی که در دنیا صرف جنگ میشه، در پایان دادن به فقر و یافتن راه حلهای زیست محیطی صرف میشد، این کره خاکی جای فوق العاده ای می شد!

گفتنی است سورن سوزوکی«Severn Suzuki»، هم اکنون از فعالان محیط زیست است و در اماکن مختلف سخنرانی های اثرگذاری داشته است.

داستان





نوع مطلب : خواندنی، درد دل من و شما، سیاسی، خودسازی، داستان فلسفی، داستان انسان های خوب، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان، دختری که 5 دقیقه جهان را به سکوت وا داشت، سورن سوزوکی، Severn Suzuki،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،






( کل صفحات : 3 )    1   2   3