تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان های مجتبی زارعی
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 مهر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
سلام باز هم من با یکی دیگه از خاطراتم اومدم امیدوارم از این خاطره لذت ببرید

یادم میاد روز سه شنبه بود معلم عربی سال سوم دبیرستان بچه های تنبل کلاس رو اورد پای تخته کلاس البته منم جزئی از اونها بودم ، و گفت که اگه یک بار دیگه نمره عربی رو زیر 12 بگیرید از کلاس من اخراج هستید و مستمع آزاد میشید (من یه بار هم سال 4 دبستان مستمع آزاد بودم البته خانم معلم به من مستمرم رو داد،اسمش رسولیان بود یه زن چاق و مهربون،اصولا همه چاق ها مهربون هستن مثل من) من که ترسیده بودم نکنه آقای حسن نژاد بخواد من رو بندازه یا مستمر آزادم کنه بهش قول دادم که نمره بالا 12 بگیرم.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان ایرانی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، سلام باز هم من با یکی دیگه از خاطراتم اومدم امیدوارم از این خاطره لذت ببرید یادم میاد روز سه شنبه بود معلم عربی سال سوم دبیرستان بچه های تنبل کلاس رو اورد پای تخته کلاس البته منم جزئی از اونها بودم، و گفت که اگه یک بار دیگه نمره عربی رو زیر 12 بگیرید از کلاس من اخراج هستید و مستمر آزاد میشید (من یه بار هم سال 4 دبستان مستمر آزاد بودم که خانم معلم به من مستمرم رو داد اسمش رسولیان بود یه زن چاق و مهربون اصولا همه چاق ها مهربون هستم مثل من) من که ترسیده بودم نکنه آقای حسن نژاد بخواد من رو بندازه و مستمر آزادن کنه بهش قول دادم که نمره بالا 12 بگیرم.، حسن نژاد هم اون امتحان رو به خاطره من کنسل کرد انداخت 3 شنبه که من شدم 14/5 . کمی درباره PostMan سی دی سام یوسف (+18) برج جن نویسنده : مجتبی زارعی، مجتبی زارعی،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سه شنبه 5 مهر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
سلام به تمام بچه های گل ایران ، میخوام یکی از خاطرات دوران دبیرستان رو براتون بنویسم که گمون کنم این خاطره هم خنده دار باشه هم گریه دار، البته این خاطرات که متاسفانه واقعی هستن و خنده دار و گمونم اگه بخوام همش رو بنویسم یه کتاب کوچک بشه برای همین من چند تاش رو برای شما دوستان میذارم.

از جایی شروع میکنم که دبیرستان ما به چند نفر برای اداره کردن  نوار خانه احتیاج داشت (نوار خانه: جایی سی دی  موسیقی های مجاز و مداحی به پایین ترین قیمت میفروختیم البته جوری که سود خیلی کمی در بیاریم).
یکی از افرادی که برای نوار خانه انتخاب شد من بودم،یه چند روزی کار ما عالی گرفته بود چون به ایام محرم نزدیک می شدیم بچه های دبیرستان بیشتر خواهان مداحی بودن،تا اینکه یکی از بچه ها پیشنهاد بیشرمانه ای داد که سود خیلی خوبی نصیبمون بشه قرار شد فیلم های ... بیاره که به بچه های خودی بفروشیم البته اینم بگم که من اون موقع اطلاع نداشتم و این اطلاع نداشتن من باعث شد که این خاطره طنز بشه.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، سلام به تمام بچه های گل ایران، میخوام یکی از خاطرات دوران دبیرستان رو براتون بنویسم که گمون کنم این خاطره هم خنده دار باشه هم گریه دار، البته این خاطرات متاسفانه واقعی هستن و خنده دار که گمونم که کتاب کوچیک بشن برای همین من چند تاش رو برای شما دوستان میذارم. از جایی شروع میکنم که دبیرستان ما به چند نفر برای اداره کردن نوار خانه احتیاج داشت (نوار خانه: جایی سی دی موسیقی های مجاز و مداحی به پایین ترین قیمت میفروختیم البته جوری که سود خیلی کمی در بیاریم). یکی از افرادی که برای نوار خانه انتخاب شد من بودم، یه چند روزی کار ما عالی گرفته بود چون به ایام محرم نزدیک می شدیم بچه های دبیرستان بیشتر خواهان مداحی بودن، تا اینکه یکی از بچه ها پیشنهاد بیشرمانه ای داد که سود خیلی خوبی نصیبمون بشه قرار شد فیلم های ... بیاره که به بچه های خودی بفروشیم البته اینم بگم که من اون موقع اطلاع نداشتم و این اطلاع نداشتن من باعث شد که این خاطره طنز بشه.، کمی درباره PostMan،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی
روایت از فرمانده پادگان

تازه وارد بود و گوشه گیر محمد زیاد با بچه ها گرم نمیگرفت با اینکه 32 سال داشت ولی چهرش پیر تر نشون میداد،در کل بسر جا افتاده ای بود توی این 16 ماه هیچ وقت اعتزاض نمیکرد به مسئولین سرش توی کار خودش بود  یادمه که  یک پست بیشتر نمونده بود که بده و دیگه پستی نداشت پستش افتاده بود ساعت 2 تا 4 منم برای اینکه ماشین گیرم نیومده بود برم خونه به ناچار رفتم  توی دفترم دراز کشیدم ساعت 3:43 دقیقه بود که صدای تیر شنیدم سریع از جا بلند شدم سوار جیپ شدم  که دیدم از سمت برج جن صدای رگبار اومد خیلی ترسیده بودم  میدونستم که الان نوبت پست محمد کاظمه سریع رسیدم به برج جن از پله ها بالا رفتم دیدم علی براتی محمد رو گرفته بغلش و صداش میکنه و میزنه توی صورتش محمد چشماش رو بسته بود جوری که انگار چند لایه چشماش رو بسته بودن...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ترسناک، داستان های مجتبی زارعی، 
برچسب ها : برج جن، جن، برج، سربازی، سرباز جن زده، مجتبی زارعی، پادگان، روایت از فرمانده پادگان تازه وارد بود و گوشه گیر محمد زیاد با بچه ها گرم نمیگرفت با اینکه 32 سال داشت ولی چهرش پیر تر نشون میداد، در کل بسر جا افتاده ای بود توی این 16 ماه هیچ وقت اعتزاض نمیکرد به مسئولین سرش توی کار خودش بود یادمه که یک پست بیشتر نمونده بود که بده و دیگه پستی نداشت پستش افتاده بود ساعت 2 تا 4 منم برای اینکه ماشین گیرم نیومده بود برم خونه به ناچار رفتم توی دفترم دراز کشیدم ساعت 3:43 دقیقه بود که صدای تیر شنیدم سریع از جا بلند شدم سوار جیپ شدم که دیدم از سمت برج جن صدای رگبار اومد خیلی ترسیده بودم میدونستم که الان نوبت پست محمد کاظمه سریع رسیدم به برج جن از پله ها بالا رفتم دیدم علی براتی محمد رو گرفته بغلش و صداش میکنه و میزنه توی صورتش محمد چشماش رو بسته بود جوری که انگار چند لایه چشماش رو بسته بودن...،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران، ایرانجوک،




یکشنبه 10 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی

سلام به عزیزان دلم

سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم

من مجتبی هستم ولی دوستانم اسم منو سورنا گذاشتن ولی لقب من M . C . 13 هست.

بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران.

کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان، داستان کوتاه، M . C . 13، مجتبی زارعی، سلام به عزیزان دلم سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم من مجتبی هستم ولی دوستانم اسم منو سورنا گذاشتن ولی لقب من M . C . 13 هست. بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران. کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:، M.C.13،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران،