تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب داستان غم انگیز
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب


Hale Gong

Lyrics : Shahab Sharzad
Music : Morteza Lotfi
Arrangement , Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi
String : Masoud Norouzi
Vocal : Ramin Modanloo
حال گُنگ
ترانه سرا : شهاب شهرزاد
آهنگساز : مرتضی لطفی

تنظیم ، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی
ارکستر زهی : مسعود نوروزی
خواننده : رامین مدانلو

آهنگ با کیفیت MP3 320
Hale Gong




نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، دانلود بازی، موسیقی، داستان های مجتبی زارعی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، دیدنی ها، پزشکی، درد دل من و شما، بازی، ورزشی، علمی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، داستان جبهه و جنگ، داستان تاریخی، خودسازی، روانشناسی، زندگینامه، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان عاشقانه، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، داستان ایرانی، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، داستان طنز، 
برچسب ها : Hale Gong Lyrics : Shahab Sharzad Music : Morteza Lotfi Arrangement، Mix & Mastering : Mehdi Kheirkhahi String : Masoud Norouzi Vocal : Ramin Modanloo ترانه : شهاب شهرزاد موسیقی : مرتضی لطفی تنظیم، میکس و مسترینگ : مهدی خیرخواهی خواننده : رامین مودانلو،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 28 دی 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم   سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد .

و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . .

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو



نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، خواندنی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:
-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط. به سمت آنها رفت. خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان جبهه و جنگ، داستان ایرانی، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم‌شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟! ایوب از خنده ریسه می‌رود. زن دست دراز می‌کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد. پیرزن انباری را می‌گردد و صدا می‌زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون‌بده. هن هن کنان در حالی که از پادرد می‌نالد از پله‌های زیرزمین پایین می‌رود. پشت جعبه‌ها را نگاه می‌کند. پشت قالی پوسیده‌ لوله‌شده را. توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می‌زند: -ایوب...بازی بسه دیگه مادر. بیا بیرون هر جا قایم شدی. این قدر تن منو نلرزون! فکر می‌کنم رفتی تو کوچه گم‌شدی. اون وقت با این پادردم دوباره آواره کوچه خیابون می‌شم‌ها!... صدایی به گوش نمی‌رسد. پیرزن از زیرزمین بیرون می‌آید. باغچه را نگاهی می‌اندازد. پشت بوته‌ها را می‌گردد. نگاهی به ایوان می‌کند. نگاهی به بشکه‌های گوشه حیاط. به سمت آنها می‌رود. خم‌می‌شود و پشت بشکه‌ها را نگاهی می‌اندازد. سرباز جوانی پشت بشکه‌هاست. توی خودش چمباتمه زده و با لبخندی از سر شیطنت پیرزن را نگاه می‌کند. پیرزن می‌گوید: -خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ... هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟! ایوب می‌خندد. پیرزن دست دراز می‌کند تا سرباز جوان را از پشت بشکه‌ها بیرون بیاورد. پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می‌اندازد. پشت سرش قاب عکس بزرگی روی دیوار به چشم می‌خورد. در قاب عکس، جوانی در لباس سربازی لبخند می‌زند. زیر عکس با حروفی درشت نوشته شده است: شهید مفقود، ایوب یاوری امروز، چهارمین باری‌ است که پیرزن زیرزمین، انباری و پشت بشکه‌ها را به دنبال ایوب گشته‌است.، داستان های کوتاه و خواندنی زن جوان انباری را گشت و صدا زد: -ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می‌کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می‌شم‌ها! ... صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته‌ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه‌های گوشه‌ حیاط. به سمت آنها رفت. خم‌شد و پشت بشکه‌ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه‌ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می‌کرد.،
لینک های مرتبط :




شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی

داستان های کوتاه و خواندنی

روزنامه خراسان نوشت:

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، داستان ایرانی، داستان غم انگیز، داستان عاشقانه، داستان مختلف، داستان افسانه ای، روانشناسی، زندگینامه، داستان فلسفی، تست های سخت، تست هوش، داستان سرکاری، آیا میدانید؟، داستان ترسناک، فراماسونری((خردجّال))، داستان اسطوره، داستان معصومین، داستان عجیب اما واقعی، خودسازی، داستان تاریخی، داستان جبهه و جنگ، شعر، طنز سیاسی، سیاسی، علمی، ورزشی، بازی، درد دل من و شما، پزشکی، دیدنی ها، بیوگرافی هنرمندان سینما، خواندنی، بیوگرافی بازیکنان چلسی، داستان های مجتبی زارعی، موسیقی، داستان طنز، دانلود بازی، 
برچسب ها : روزنامه خراسان نوشت: مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند. شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید. یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

نام من راکوئل است و هفته پیش مسلمان شدم.
از سال 1996 تا سال 2004 در شهر دیترویت یک افسر پلیس بودم و در سال 2002 در یک عملیات تعقیب و گریز مورد اصابت گلوله قرار گرفتم. احساس می کردم که به مرگ نزدیک شده ام و این را می دانستم که بعد از مرگ شروعی دوباره و زندگی جدیدی خواهم داشت؛ اما نمی دانستم که چگونه باید به دنبال خدا باشم.

تا زمانی که با دوستان مسلمانم آشنا شدم و آنها تا حد زیادی به من در این راه کمک کردند.

بعد از آن زندگی من دستخوش تغییرات زیادی شد و دیگر ترسی از مرگ نداشتم و متوجه شدم که تنها چیزی که ما باید از آن بترسیم خداوند است. من واقعاً به مرگ نزدیک بودم و نمی دانم که آیا اگر آن موقع می مردم به جهنم می رفتم یا نه!

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان انسان های خوب، خواندنی، داستان غم انگیز، داستان عجیب اما واقعی، 
برچسب ها : نام من راکوئل است و هفته پیش مسلمان شدم. از سال 1996 تا سال 2004 در شهر دیترویت یک افسر پلیس بودم و در سال 2002 در یک عملیات تعقیب و گریز مورد اصابت گلوله قرار گرفتم. احساس می کردم که به مرگ نزدیک شده ام و این را می دانستم که بعد از مرگ شروعی دوباره و زندگی جدیدی خواهم داشت؛ اما نمی دانستم که چگونه باید به دنبال خدا باشم. تا زمانی که با دوستان مسلمانم آشنا شدم و آنها تا حد زیادی به من در این راه کمک کردند. بعد از آن زندگی من دستخوش تغییرات زیادی شد و دیگر ترسی از مرگ نداشتم و متوجه شدم که تنها چیزی که ما باید از آن بترسیم خداوند است. من واقعاً به مرگ نزدیک بودم و نمی دانم که آیا اگر آن موقع می مردم به جهنم می رفتم یا نه!، اکنون به بخشندگی خداوند ایمان دارم؛ اما قبل از اینکه مسلمان شوم اعتقادات مذهبی قوی نداشتم. نه طرفدار مسلمانان بودم و نه بر ضد آنان. یکی از دلایلی که از حرفه خود بیزارم این است که افسران پلیس، مسلمانان را مخصوصاً بعد از حادثه یازدهم سپتامبر بدون هیچ دلیل موجهی مورد ضرب و شتم قرار می دهند، آانان اکثراً بر این باورند که مسلمانان دارای عقاید افراطی هستند؛ اما در هر دین و آیینی افراد خوب و بد وجود دارد و این تصور آنان که فکر می کنند مسلمانان تروریست هستند، واقعا قلب من را به درد می آورد. دوستان مسلمان بسیار خوبی دارم، که نه تروریست هستند و نه افراط گرا. بعد از واقعه یازدهم سپتامبر، به دین اسلام علاقه مند شدم چون به عنوان یک افسر پلیس در خیابانهای دیترویت شاهد رفتارهای بدی که با مسلمانان می شد بودم. امروز به مسجد «لاس و گاس» آمده ام تا در جمع آوری کمک برای مسلمانان مستمند شرکت کنم. من مطمئن هستم راهی را که انتخاب کرده ام کاملاً درست است. قبل از اینکه مسلمان شوم اصلاً به مسجد نرفته بودم؛ اما دوستان مسلمان زیادی داشتم و حتی یکی از همکارانم در اداره پلیس دیترویت مسلمان بود که به من در شناخت بهتر دین اسلام خیلی کمک کرد. دوست دارم که بهتر اسلام را بشناسم و از اینترنت برای یافتن ترجمه آیات و احادیث و یا حتی روش پوشیدن روسری استفاده می کنم. هر تجربه تازه برایم بسیار لذت بخش و شیرین است. وقتی که نماز می خوانم، اگر چه معنای آن را عمیقاً درک نمی کنم؛ اما به من یک حس آرامش و اطمینان خاطر می دهد که خداوند مراقب و محافظ من است. اسلام را به دلیل این که به زنان دستور داده که پوشیده باشند دوست دارم، چون در اینجا یعنی در لاس و گاس مردان به زنان به طور زننده ای خیره می شوند، و من توسط حجاب احساس امنیت بیشتری می کنم. دلیل دیگر به خاطر این است که من هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم، و هر روز احکام اسلامی و قرآن می خوانم و علاقه ام هر روز به دین اسلام نسبت به گذشته بیشتر می شود.،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد:

چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های حکمت آموز، خواندنی، داستان عاطفی، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، 
برچسب ها : “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم “. پدر با عصبانیت گفت: ”آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟” پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا . پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ) عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد” و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : ” اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.” پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟” پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : ” پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.” هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.، پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت:،
لینک های مرتبط :




داستان های کوتاه و خواندنی

شیر شاه یک انیمیشن محصول سال ۱۹۹۴ شرکت والت دیزنی است. موسیقی این اثر توسط آهنگ ساز معروف التون جان ساخته و شعر آن توسط تیم رایس گفته شده و تنظیم آن توسط هانس زیمر انجام شده‌است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن و بهترین ترانهٔ اورجینال شده‌است. شیرشاه با فروش بالغ بر ۹00 میلیون لقب پر فروش‌ترین انیمیشن جهان را تا قبل از اکران در جستجوی نمو در اختیار داشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : دانلود کارتون و فیلم، داستان افسانه ای، داستان فلسفی، داستان مختلف، داستان غم انگیز، داستان اسطوره، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان های کوتاه و خواندنی شیر شاه یک انیمیشن محصول سال ۱۹۹۴ شرکت والت دیزنی است. موسیقی این اثر توسط آهنگ ساز معروف التون جان ساخته و شعر آن توسط تیم رایس گفته شده و تنظیم آن توسط هانس زیمر انجام شده‌است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین موسیقی متن و بهترین ترانهٔ اورجینال شده‌است. شیرشاه با فروش بالغ بر ۹00 میلیون لقب پر فروش‌ترین انیمیشن جهان را تا قبل از اکران در جستجوی نمو در اختیار داشت.، داستان : داستان این اثر، برگرفته از چندین اثر هنری معروف از قصه‌های پیامبران گرفته تا نمایش نامه‌های ویلیام شکسپیر است. شیری به نام اسکار که در صدد پادشاهی جنگل است (که این سمت به برادرش موفاسا رسیده و در آینده به پسر موفاسا، سیمبا می‌رسد) او موفاسا را می‌کشد و برادرزاده اش سیمبا را فراری می‌دهد و سیمبا در آینده بزرگ می‌شود و می‌آید تا انتقام تاج و تختش و البته پدرش را از اسکار بگیرد. شیر شاه ابتدا، در هنگام تولید، پادشاه جنگل نام گرفته بود. همانند فیلم بمبئی، انیماتورها زندگی و حیات طبیعی حیوانات را مطالعه کردند و برخی از تهیه کننده‌ها به آفریقا رفتند تا بعضی نماهای و جلوه‌های طبیعی که قرار بود در فیلم نشان داده شود را از نزدیک ببینند. با بهره گیری بسیار از کامپیوتر، سازندگان فیلم توانستند اثرشان رو به راه‌ها و شکل‌های جدیدی نشان بدهند.یکی از موارد معروف این بهره گیری، صحنهٔ رم کردن گاوهای وحشی است که از جلوه‌های سه بعدی زیادی استفاده شد. این اثر بر اساس مجموعهٔ «کیمبا شاه سفید» اثر اسامو تزوکا در دههٔ ۶۰ ساخته شده‌است. هر چند صاحبان اثر به این مسئله اذعان نمی‌کنند و این فرضیه را رد می‌کنند. هر چند صاحبان اثر شیر شاه اعتراف می‌کنند که مجموعه نمایش هملت اثر شکسپیر و داستان‌های یوسف و موسی در انجیل و کارتون بمبئی (والت دیزنی ۱۹۴۲) اثرهایی بر روی این انیمیشن دو بعدی داشته‌اند. این فیلم هم‌زمان با فیلم پوکاهانتس در شرکت ساخته می‌شد و بسیاری از سازندگان و کارمندان شرکت فکر می‌کردند باید بهای بیشتری به فیلم پوکاهانتس داد زیرا از نظر موقعیتی اهمیت بیشتری داشت. هر چند، با ورود هر دو با بازار فیلم شیر شاه بازتاب‌های مثبت بسیار زیادتری نسبت به فیلم پوکاهانتس داشت. لینک های دانلود حجم: 349 مگابایت دانلود لینک اصلی - بخش اول دانلود لینک اصلی - بخش دوم دانلود لینک اصلی - بخش سوم دانلود لینک اصلی - بخش چهارم دانلود زیر نویس فارسی دانلود موسیقی متن انیمیشن شیر شاه (The Lion King) داستان های کوتاه و خواندنی،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

مهماندار از او پرسید:

"مشکل چیه خانم؟"

زن سفید پوست گفت:

"نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان غم انگیز، داستان های حکمت آموز، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد. مهماندار از او پرسید: "مشکل چیه خانم؟" زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"، "قربان! این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..." تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.، نژاد پرست،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان های کوتاه و خواندنی

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان غم انگیز، داستان ایرانی، داستان مختلف، خواندنی، 
برچسب ها : امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ... پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...، یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود! همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...،
لینک های مرتبط :







اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی میگفت علی‌جان تویی، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت رضا جان تویی مادر، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید، اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم.
اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد

چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ماها هستن. ازشون دریغ نکنیم...




نوع مطلب : داستان ایرانی، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان، داستان کوتاه، اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی میگفت علی‌جان تویی، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت رضا جان تویی مادر، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید، اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ماها هستن. ازشون دریغ نکنیم...،
لینک های مرتبط : Welcome To Weblog PostMan Iran، لطیفه های ایرانی،






( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...