داستان کوتاه و خواندنی به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی)) اولین پست من ایران Mojtaba.Crow.13 M.C.13 مجتبی زارعی مرجع داستان Welcome To Weblog PostMan Iran http://postman13.mihanblog.com 2017-11-16T11:24:36+01:00 text/html 2016-03-06T11:05:47+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی گلدان باسانو Basano Vase http://postman13.mihanblog.com/post/1292 <div align="center"><img src="http://s6.picofile.com/file/8242079334/images.jpg" alt="" align="bottom" hspace="0" border="0" vspace="0"></div><p><br>این گلدان که درانتهای قرن ۱۵ میلادی و از جنس نقره حکاکی شده توسط یک هنرمند ایتالیایی آماده شد. این گلدان را پیش از شروع مراسم اصلی ازدواج به عروس تحویل دادند اما درست در همان شب جسد عروس را در زیرزمین و در حالی که به گلدان چنگ انداخته بود، پیدا شد. پس از این اتفاق ناگوار سرنوشت این گلدان هم مانند بیشتر اسباب و وسایل خانه آنها به دیگر اعضای خانواده وابسته شد.</p> <p><font color="#00CCCC"><b>اما شاید شروع نفرین را باید از اینجا آغاز کرد:</b></font></p> text/html 2016-03-06T10:54:32+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی «دستانی که برای کشیدن نقاشی مقاومت می‌کنند» The Hands Resist Him Painting http://postman13.mihanblog.com/post/1291 <div align="center"><img src="http://s7.picofile.com/file/8242078026/the_hands_resist_him_www_theparanormalguide_com_.jpg" alt="" align="bottom" height="803" hspace="0" border="0" vspace="0" width="589"></div><p><a href="https://en.wikipedia.org/wiki/The_Hands_Resist_Him"><br><br>این تابلوی نقاشی</a> در سال ۱۹۷۲ توسط هنرمندی به‌ نام «<a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Bill_Stoneham">بیل استونهم</a>» خلق شد.<br><br> این اثر چهره یک پسر بچه را در کنار عروسک دختر به تصویر می‌کشد که به قاب یک در شیشه‌ای تکیه‌ کرده‌اند.<br><br> اگر به دقت در شیشه‌ای را نگاه کنید، کف دست‌های زیادی را خواهید دید که به پشت در فشار می‌آورند. بر اساس اطلاعاتی که خود هنرمند در اختیار دیگران قرار داده است، آن پسر بچه کودک در واقع خود او در سن پنج سالگی است. <br>دری که مشاهده می‌کنید نماد مرز بین دنیای ما و دنیای دیگر (<font color="#FF0000"><b>به عبارت دیگر دنیای غیرممکن‌ها) </b></font>است و عروسک کوچک نیز راهنمای پسر بچه پس از ورود به دنیای ناشناخته‌هاست.</p> <p><font color="#33CC00"><b>اصل داستان از این قسمت شروع می‌شود:</b></font></p><p></p> text/html 2016-03-06T10:44:27+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی جعبه دیبوک Dybbuk Box http://postman13.mihanblog.com/post/1290 <p align="center"><img src="http://s6.picofile.com/file/8242077034/dybbuk_box_by_nicha_leunanonchai_3_638.jpg" alt="" align="bottom" height="382" hspace="0" border="0" vspace="0" width="507"></p><p><br>در سال ۲۰۰۱ مردی به نام «کویین منیس» میز مشروبی را از یک بازار محلی خریداری کرد و درست از همان شب خرید، کابوس دیدن‌های او شروع شد. کابوس‌ها نه‌تنها او بلکه اطرافیانش را نیز آزار می‌داد. وی پس از مدتی تصمیم گرفت این جعبه را به مادرش داده و به نحوی از شر آن خلاص شود. اما به نظر شما چه بلایی سر مادر بیچاره‌اش آمد؟<br><br> مادر کویین درست در همان روز اول سکته مغزی کرد.<br></p> text/html 2016-03-06T10:24:43+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی لباس عروسی «آنا بِــیکر» Anna Baker Wedding Dress http://postman13.mihanblog.com/post/1289 <div align="center"><img src="http://s6.picofile.com/file/8242076226/Ana_Baker_Wedding_Dress.jpg" alt="" align="bottom" height="471" hspace="0" border="0" vspace="0" width="353"></div><br>سال 1849، دختری به نام «آناباکر» از یک خانواده ثروتمند به پسر آهن‌فروشی از خانواده طبقه متوسط دل بست الیس باکر پدر آنا، اجازه ازدواج به آنها نداد و دستور داد تا پسر جوان را از محل زندگی‌اش در پنسیلوانیا بیرون کنند و دخترش را هم برای تنبیه به کارگاه نخ‌ریسی فرستاد، آنا آنقدر از دست پدرش عصبانی و ناراحت شد که تا آخر عمر با هیچ مرد دیگری ازدواج نکرد و سال 1914 در تنهایی از دنیا رفت. <br><br> text/html 2016-03-06T08:34:23+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی صندلی مرگ http://postman13.mihanblog.com/post/1288 <div align="center"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><img src="http://s6.picofile.com/file/8242061442/ThirskMuseum.jpg" alt="صندلی مرگ" align="bottom" height="338" hspace="0" border="0" vspace="0" width="507"></span></div><p><br><br>این صندلی که در تصویر زیر مشاهده می‌کنید، روزی متعلق به قاتل مشهور «<a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Busby%27s_stoop_chair">تامس بازبی</a>» بوده است.<br> او که به حکم قتل پدر زن خود، «دنیل آئوتی» در سال ۱۷۰۲دستگیر، دادگاهی و محکوم به اعدام شد، یک روز پیش از اعدامش آخرین درخواست خود را اعلام کرد. <br><br>تامس از دادگاه خواست تا برای آخرین بار در رستوان همیشگی خود غذا بخورد. <br>با این‌حال، زمانی که غذایش را تمام کرد، پشت میز خود ایستاد و با صدای بلند این جلمه را به زبان آورد:</p><p><b><font color="#FF0000">«باشد که مرگ ناگهانی به سراغ کسی بیاید که جرأت نشستن روی صندلی من را داشته باشد.» </font><br><br></b></p><p></p> text/html 2013-05-01T14:35:07+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی پیرمرد و بقال http://postman13.mihanblog.com/post/1287 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Mojtaba/butter-Optimized.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" border="0" height="390" hspace="0" vspace="0" width="518" align="bottom"><br><br></div>مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.<br>مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.<br> روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. <br>هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:<br><br><font color="#6600CC"><b>دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است</b></font>.<br><br>مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:<br><br><font color="#FF6600"><b>ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم</b></font>.<br><br><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font color="#009900"><b>“یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم“ </b></font></span> text/html 2013-04-13T22:56:57+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی آنا جکولین هاتوی (Anne Jacqueline Hathaway) http://postman13.mihanblog.com/post/1283 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Anne Jacqueline Hathaway/interest.php.jpg" alt="داستان کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" height="505" hspace="0" vspace="0" width="378"></div><b><font color="#FF0000"><br>تولد: </font>12 نوامبر 1982در بروکلین،نیویورک<br><font color="#FF0000">نام اصلی:</font> Anne Jacqueline Hathaway<br><font color="#FF0000">لقب:</font> Annie <br><font color="#FF0000">قد:</font> 173 سانتی متر</b><br><br><font color="#33CC00"><b>بیوگرافی مختصر</b></font><br><br>آنا جکولین هاتوی، متولد 12 نوامبر سال 1982، بازیگری آمریکایی است. پس از چندین نقش آفرینی در تئاتر در سال 1999 در سریال تلویزیونی<br>get real بازی کرد. <br><br>او نقش Mia Thermopolis را در The Princess Diaries ایفا کرد. سه سال بعد هاتوی آن نقش را دوباره در The_Princess_Diaries_2:_Royal_Engagement تکرار کرد. نقش آفرینی در فیلم­های خانوادگی و بازی در نقش Ella Enchanted، هر دو در سال 2004، از دیگر کارهای اوست. <br><br>همچنین هاتوی به خاطر صداگذاری­اش در انیمیشن کارتونی The Simpsons جایزه Emmy دریافت کرده است.<br> text/html 2013-04-12T18:58:25+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رامین مدانلو به نام حال گُنگ با کیفیت 320 http://postman13.mihanblog.com/post/1286 <div align="left"><div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Mojtaba/5c84f5f0.jpg" alt="" align="bottom" height="439" hspace="0" border="0" vspace="0" width="439"></div><b><font color="#ff0000"><br>Hale Gong</font></b><br><b>Lyrics : Shahab Sharzad</b><br><b>Music : Morteza Lotfi</b><br><b>Arrangement , Mix &amp; Mastering : Mehdi Kheirkhahi</b><br><b><b>String : Masoud Norouzi</b></b><br><font color="#33cc00"><b>Vocal : Ramin Modanloo<br></b></font><div align="right"><div align="right"><b><font color="#FF0000">حال گُنگ</font></b></div><div align="right"><b>ترانه سرا : شهاب شهرزاد<br>آهنگساز : مرتضی لطفی</b><br><b>تنظیم ، میکس و </b><span lang="fa"><span class=""><b>مسترینگ : مهدی خیرخواهی</b></span></span><br><span lang="fa"><span class=""><b><span style="color: #000000;">ارکستر زهی : مسعود نوروزی<br></span><font color="#33cc00">خواننده : رامین مدانلو</font></b></span></span></div><span id="result_box" class="short_text" lang="fa"><span class=""><b></b></span></span></div><br></div><div align="center"><b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif"><span>آهنگ با کیفیت MP3 320</span></span></b><br><a href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://postman.persiangig.com/Music/Ramin%20Modanloo%20-%20Hale%20Gong.mp3"><b>Hale Gong</b></a></div> text/html 2013-04-11T08:09:59+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی مارتین چارلز اسکورسیزی (Martin Charles Scorsese) http://postman13.mihanblog.com/post/1285 <div style="direction: rtl;"> <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Martin Charles Scorsese/martin_scorsese__2_.jpg" alt="داستان کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" height="524" hspace="0" vspace="0" width="414"><br><b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"></span></b></div><b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><font color="#FF0000"><br>نام:</font> مارتین چارلز اسکورسیزی Martin Charles Scorsese</span></b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"><b> &nbsp;</b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"> <b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><font color="#FF0000">تاریخ تولد: </font>17 نوامبر 1942</span></b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"><b> &nbsp;</b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"> <b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><font color="#FF0000">محل تولد: </font>فلاشینگ کوئینز، نیویورک، ایالات متحده</span></b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"><b> &nbsp;</b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"> <b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><font color="#FF0000">شغل: </font>کارگردان، تهیه کننده، بازیگر و فیلم نامه نویس</span></b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"><b> &nbsp;</b></div><b> </b><div style="direction: rtl;"> <b><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><font color="#FF0000">همسر: </font>لاراین ماری برنان (1965 تا 1971- طلاق)، جولیا کامرون (1976 تا 1977- طلاق)، ایزابلا روزلینی (1979 تا 1982- طلاق)، باربارا دی فینا (1985 تا 1991- طلاق)، هلن موریس (1999 تاکنون)</span></b></div> <div style="direction: rtl;"> &nbsp;</div> <div style="direction: rtl;"> <span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><b><font color="#009900">بیوگرافی مختصر: </font><br><br></b></span></div> <div style="direction: rtl; text-align: justify; "> <span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;">مارتین چارلز اسکورسیزی (متولد 17 نوامبر 1942) کارگردان، فیلم نامه نویس، تهیه کننده، بازیگر و تاریخ نگار آمریکایی است. درسال 1990 او بنیاد فیلم و در سال 2007 بنیاد جهان سینما را تأسیس کرد. وی در طول دوران فعالیتش جوایزی چون اسکار، امی، گلدن گلوب، بافتا و DGA را دریافت کرده است. اسکورسیزی با ساخت فیلم هایی چون Taxi Driver، Raging Bull، Mean Street و... از کارگردانان بانفوذ سینما در طول تاریخ شناخته شده است. او در تمام کارهایش با دوست صمیمی اش رابرت دنیرو همکاری دارد و تا کنون 5 بار نامزد جایزه اسکار شده و تنها یک بار آن را برای فیلم جدا مانده دریافت کرده است.</span></div> <div style="direction: rtl; text-align: justify; "><span style="font-family:tahoma,geneva,sans-serif;"><br><br></span></div> text/html 2013-04-11T08:08:05+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی استنلی کوبریک (Stanley Kubrick) http://postman13.mihanblog.com/post/1284 <div style="text-align: justify;"> <div align="center"><img src="http://s7.picofile.com/file/8242062218/kubrick_stanley_2000_2_png_300x373_q85.png" alt="استنلی کوبریک" align="bottom" height="308" hspace="0" border="0" vspace="0" width="247"></div><font color="#33CC00"><b><br>نام:</b></font> استنلی کوبریکStanley Kubrick<br> <font color="#CC33CC"><font color="#33CC00"><b>تاریخ و محل تولد:</b></font> </font>26 جولای 1928- منهتن نیویورک<br> <font color="#33CCFF"><font color="#33CC00"><b>تاریخ و محل مرگ:</b></font> </font>7 مارس 1999- هرتفورد شایر انگلستان<br> <br> <br> <font color="#FF0000"><b>بیوگرافی مختصر:</b></font><br><br> استنلی کوبریک، کارگردان، نویسنده، تهیه کننده و فیلم بردار یهودی تبار آمریکایی است که یکی از بزرگ ترین فیلم سازان آمریکا به شمار می رود. بیشتر فیلم های او اقتباسات ادبی از رمان ها و داستان های کوتاه معروف و شامل ژانرهای مختلفی از جمله: جنگ، کمدی سیاه، وحشت و علمی- تخیلی است. فیلم برداری منحصر به فرد او و توجه دقیق به جزئیات فیلم، باعث شده است که فیلم هایش مورد توجه منتقدان زیادی قرار گیرد؛ به همین سبب فیلم سازی او کند و طولانی بوده و گاهی میان دو فیلمش سال ها وقفه می افتاده است. همین امر باعث شده که او در طول ۴۸ سال فعالیت در حیطه سینما، تنها ۱۳ فیلم بلند بسازد. استنلی کوبریک یکی از معدود کارگردانان کمال گرا در تاریخ سینما محسوب می شود. او و اورسن ولز، به عنوان دو نابغه جهان سینما شناخته شده اند.<br> <br></div> text/html 2013-04-11T07:33:43+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ http://postman13.mihanblog.com/post/1282 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Mojtaba/old_mother-Optimized.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" border="0" align="bottom" hspace="0" vspace="0"></div><p style="text-align: right;">ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ<br> ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ …<br> ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ<br> ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!<br> ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ …<br> ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ …<br> ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ …<br> <font color="#009900"><b>ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ<br> ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ …<br> ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ …</b></font><br> ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟<br> ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!</p> <p style="text-align: right;">ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ …</p> ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ …<br> ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!!<br> <font color="#FF0000"><b>ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ …</b></font><br> ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !!!<br> <font color="#FF6600"><b>ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ <br><br>منبع : </b></font><br><h1 id="site-title"> <font color="#FF0000" size="2"><a class="home" href="http://www.dastanekootah.in/" rel="home">داستان کوتاه و مطالب آموزنده</a></font> </h1> text/html 2013-04-10T10:03:43+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی سه بیگناه http://postman13.mihanblog.com/post/1281 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Mojtaba/cugis3dl4dxdin24je.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" border="0" align="bottom" height="418" hspace="0" vspace="0" width="540"></div><br>یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...<br>در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....<br>نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : <br><font color="#33CC00"><b>من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....</b></font><br><font color="#3366FF"><b>کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....</b></font><br>به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...<br>نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : <br><font color="#33CC00"><b>من توی دانشگاه حقوق خوندم .... به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...</b></font><br><font color="#3366FF"><b>کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...</b></font><br>به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....<br>نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : <br><font color="#FF0000"><b>من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی </b></font> text/html 2013-03-09T06:49:58+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی خورشید و باد http://postman13.mihanblog.com/post/1280 <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Mojtaba/Aesop2.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" border="0" align="bottom" hspace="0" vspace="0"><br><br></div>روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد. باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم، خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم.</div> <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> <br></div> <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> </div> <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> </div> <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> </div> <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> </div> <div dir="rtl" style="text-align: justify;"> در این فکر بودند که دیدند مردی در حال عبور است و کت به تن داشت. باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آن را بست و با دو دستش هم آن را محکم چسبید.<br> <br> باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.<br> <br> خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهر خورشید بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرد. با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.<br> <br> با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.<br> <br> <font color="#CC33CC"><b>باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پرعشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قوی تر است.</b></font><br> <br> <font color="#009900"><b>مثل خورشید باش عشق و محبت را بدون هیچ انتظاری به دیگران ببخش.</b></font></div> text/html 2013-03-09T06:40:18+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی شاهینی که پرواز نمی کرد http://postman13.mihanblog.com/post/1279 <div align="center"><img src="http://up60.ir/images/478common_buzzard.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" border="0" align="bottom" height="411" hspace="0" vspace="0" width="358"></div><br>پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.<br> آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.<br> این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند. <br>روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.<br> صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند.<br> text/html 2013-01-17T10:22:43+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی اولین روز بارانی http://postman13.mihanblog.com/post/1278 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Free/rain-Optimized.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" height="391" hspace="0" vspace="0" width="385"></div><p style="text-align: right;">اولین روز بارانی را به خاطر داری؟<br> غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم</p> <p style="text-align: right;">دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم&nbsp;&nbsp; سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود</p> <p style="text-align: right;">و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد .</p> <p style="text-align: right;">و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . .</p> <font color="#FF0000"><b>فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو </b></font> text/html 2013-01-17T10:17:18+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی کلنل ساندرس و پودر مرغ سوخاری http://postman13.mihanblog.com/post/1277 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Free/Colonel-Sanders-and-Kentucky-Fried-Chicken-Optimized.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><br>کلنل ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت:<br> بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟<br> او نوه اش را خیلی دوست می داشت، <br>گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. <br>شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.<br> در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود: قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید. او شروع کرد به نوشتن. <br><br>دوباره نوه اش آمد و گفت:<font color="#FF0000"><b> بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟</b></font><br> پدربزرگ گفت: <br><br>دارم کارهایی که بلدم را مینویسم.<br><br> پسرک گفت: <br><font color="#009900"><b>بابابزرگ بنویس مرغ های خوشمزه درست می کنی. درست بود.<br></b></font><br> پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد.<br> او راهش را پیدا کرد. پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد، دومین رستوران نه، سومین رستوران نه، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ استفاده کند.<br><br> امروز کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد و اگر در آمریکا کسی بخواهد عکس کلنل ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را جلوی در رستورانش بزند، باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند text/html 2013-01-17T10:09:45+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم http://postman13.mihanblog.com/post/1276 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Free/Pig_cow.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><br>مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:<br>نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.<br>کشیش گفت:<br><br>بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.<br><br>خوک روزی به گاو گفت:<br> مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی، زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.<br><br>اما در مورد من چی؟...<br>من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟<br><br><font color="#FF0000"><b>می دانی جواب گاو چه بود؟</b></font><br><br>جوابش این بود:<br><br>شاید علتش این باشد که<br><br><font color="#009900"><b>"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"</b></font> text/html 2013-01-17T09:12:54+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی دنیل دی لوییز (Daniel Michael Blake Day) http://postman13.mihanblog.com/post/1275 <div align="center"><img src="http://postman.persiangig.com/Daniel Michael Blake Day/daniel_day-lewis_01_4100.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><b><br></b><font color="#FF0000"><font color="#000000"><b><font color="#FF0000">شهرت :</font> دنیل دی لوییز ( Daniel Michael Blake Day )<br> <font color="#FF0000">تاریخ تولد : </font>29 آپریل 1957</b></font><b><font color="#000000"><br> <font color="#FF0000">نام کامل :</font> دنیل مایکل بلیک دی لوییز<br> <font color="#FF0000">قد : </font>187 سانتی متر</font><font color="#000000"><br> <font color="#FF0000">محل تولد : </font>گیرینویچ، لندن، انگلستان</font><br><br>بیوگرافی:</b></font><br><br>دنیل دی لوییز در لندن، انگلستان متولد شد، دومین فرزند "سسیل دی لوییز(ملقب به دیکولاس بلیک)" از دومین همسر وی "جیل بالکون" بود. پدربزرگ مادری دنیل "سر مایکل بالکن" یکی از مهمترین اشخاص تاریخ سینمای بریتانیا بود، مدیر استودیوی مشهور "Ealing" بود. خواهر بزرگتر دنیل، "تاماسین دی لوییز" یک مستند ساز هست. دنیل درمدرسه "Sevenoaks" در منطقه کنت انگلستان تحصیل کرد، جایی که او را خوار می شماردند. او در مدرسه "the Bristol Old Vic School" بازیگری را آموخت. دنیل برای اولین بار در فیلم Sunday Bloody Sunday در سال 1971 ظاهر شد، ولی او تا سال 1982 در فیلم دیگری ظاهر نشد. اولین کار رسمی دنیل بازی در فیلم Gandhi محصول 1982 بود. او در آن سال همچنین در چند کار تلویزیونی محصول بریتانیا ظاهر شد.<br> text/html 2012-09-11T05:59:14+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی دروغ ممنوع http://postman13.mihanblog.com/post/1274 چیزی که من امروز از زندگی درس گرفتم این بود که با یه دروغ زندگی خودم رو نابودی کشوندم،<br>شاید چیزی نداشته باشی شاید حرفه ای نداشته باشی شاید اون چیزی که هستی رو دوست نداشته باشی ولی باور کنید همینی که هستید زیباتر از اونی هستید که به دورغ گفته میشید،نمیدونم چجوری منظور خودم رو برسونم که دیگه دروغ نگید،بیایید مذهب رو کنار بذاریم و نگیم که مذهب این رو از ما میخواد که دروغ نگیم،بیاید خودمون به فکر باشیم،<br>تا حالا شده دروغی بگید که باعث بشه زندگیتون رو از دست بدید؟<br>توی نظرات برای من بذارید،بذارید یک بار هم که اینجا واقعیت رو بگیم،<br>واقعیت زندگی من اینکه با یه دروغ باعث شدم دختر مورد علاقم رو از دست بدم به خاطره یک دروغ برای اینکه نشون بدم چقدر دوستش دارم،شما چطور؟<br> text/html 2012-09-07T14:17:52+01:00 postman13.mihanblog.com مجتبی زارعی مترسک http://postman13.mihanblog.com/post/1273 <div style="text-align: center;"><img src="http://postman.persiangig.com/Free/Scarecrow.jpg" alt="داستان های کوتاه و خواندنی" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><p style="text-align: right;"><br><br>حاصل سالها بارون وبرف خوردن و زیر آفتاب موندن ،قیافه خنده دار مترسکی بود که وظیفه اش نگهبانی از مزرعه بود.اما هیج پرنده ای از اون که نمیترسید هیج ،روی شونه هاش هم میشستند و بازی میکردند . البته مترسک هم ناراضی نبود چون از بسکه واسه خودش آوازهای غمگین خونده بود خسته شده بود اما حالا کلی دوست پرنده ای پیدا کرده بود .پرنده ها هم دوستهای خوبی براش بودند و تنهایی هاش رو پر میکردند.تا اینکه یه روز چشم پپر مرد مزرعه دار به مترسک افتاد، با ناراحتی رو به همسرش کرد وگفت :نگاه کن ،این مترسک نمیتونه هیچ پرنده ای رو بترسونه، فردا باید قیافش رو تغییر بدیم و ترسناکش کنیم .مترسک تا این حرفها رو شنید غمش گرفت.نمیدونست چیکار باید بکنه، تا اینکه فکری به سرش زد.دوستای پرنده اش رو صدا زد وازشون قول گرفت هر چی خواست براش انجام بدن و هیچی به کسی نگن.گفت تمام پوشالهای تنش رو در بیارن و دهها لونه جدید برای خودشون بسازن، چوبهای دستها و تنش رو با شال گردنش ببندن دور نهالهای مزرعه که باد شب پیش شکسته بود ، کلاهش رو بذارن جای لونه کلاغ که تو بارون خراب شده بود، با لباسهاشم زخمهای سگ بداخلاق مزرعه رو ببندن آخه سیمهای خار دار تنش روبد جوری زخمی کرده بودند.از فردای اونروز دیگه مترسک سرجاش نبود.وخیلی ها نمیدونستند چی بسرش اومده وخبری هم ازش نداشتند.ولی یه وقتهایی موقع طلوع آفتاب، صداآوازش رو میشد از هر جای مزرعه شنید البته نه آوازهای غمگین وگرفته آوازهایی عاشقانه وشاد.شادشادشاد.</p> <p style="text-align: right;">نویسنده سعید گلدست تقدیم به دختر خوبم نگین<br><br></p><div class="div35"> <div class="div25"><font class="text5">http://www.javanemrooz.com<br></font></div></div><p style="text-align: right;"><br></p>