تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب ابر جن
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی

سه شنبه  25 /2/1385

تازه وارد مصعودیه ((تهران)) شده بودیم شوهرم برای اداره کردن نمایشگاه اتومبیل بیرون رفت منم رفتم آشپزخونه برای درست کردن شام.ساعت 8 شب بود که دیدم در اتاق خوابم باز شد بعد خیلی اروم بسته شد اولش فکر کردم شاید باد بوده باشه ولی بعد تلوزیون خاموش شد بعد از توی اشپزخونه صدای پچ پچ اومد خیلی ترسیده بودم گفتم شاید دزد باشه اروم رفتم به سمت در خونه که همسایه هارو خبر کنم که یهو ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ترسناک، 
برچسب ها : داستان واقعی از جن، جن، جن زدگی، مزاحمت جن، مجتبی زارعی،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران، اولین پست من ایران،




دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی
روایت از فرمانده پادگان

تازه وارد بود و گوشه گیر محمد زیاد با بچه ها گرم نمیگرفت با اینکه 32 سال داشت ولی چهرش پیر تر نشون میداد،در کل بسر جا افتاده ای بود توی این 16 ماه هیچ وقت اعتزاض نمیکرد به مسئولین سرش توی کار خودش بود  یادمه که  یک پست بیشتر نمونده بود که بده و دیگه پستی نداشت پستش افتاده بود ساعت 2 تا 4 منم برای اینکه ماشین گیرم نیومده بود برم خونه به ناچار رفتم  توی دفترم دراز کشیدم ساعت 3:43 دقیقه بود که صدای تیر شنیدم سریع از جا بلند شدم سوار جیپ شدم  که دیدم از سمت برج جن صدای رگبار اومد خیلی ترسیده بودم  میدونستم که الان نوبت پست محمد کاظمه سریع رسیدم به برج جن از پله ها بالا رفتم دیدم علی براتی محمد رو گرفته بغلش و صداش میکنه و میزنه توی صورتش محمد چشماش رو بسته بود جوری که انگار چند لایه چشماش رو بسته بودن...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان ترسناک، داستان های مجتبی زارعی، 
برچسب ها : برج جن، جن، برج، سربازی، سرباز جن زده، مجتبی زارعی، پادگان، روایت از فرمانده پادگان تازه وارد بود و گوشه گیر محمد زیاد با بچه ها گرم نمیگرفت با اینکه 32 سال داشت ولی چهرش پیر تر نشون میداد، در کل بسر جا افتاده ای بود توی این 16 ماه هیچ وقت اعتزاض نمیکرد به مسئولین سرش توی کار خودش بود یادمه که یک پست بیشتر نمونده بود که بده و دیگه پستی نداشت پستش افتاده بود ساعت 2 تا 4 منم برای اینکه ماشین گیرم نیومده بود برم خونه به ناچار رفتم توی دفترم دراز کشیدم ساعت 3:43 دقیقه بود که صدای تیر شنیدم سریع از جا بلند شدم سوار جیپ شدم که دیدم از سمت برج جن صدای رگبار اومد خیلی ترسیده بودم میدونستم که الان نوبت پست محمد کاظمه سریع رسیدم به برج جن از پله ها بالا رفتم دیدم علی براتی محمد رو گرفته بغلش و صداش میکنه و میزنه توی صورتش محمد چشماش رو بسته بود جوری که انگار چند لایه چشماش رو بسته بودن...،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران، ایرانجوک،