تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب ابر داستان طنز
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

داستان

ترم اول (ترم جو گیریدگی):

الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!



ادامه مطلب


نوع مطلب : خواندنی، داستان ایرانی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان، مراحل مختلف دانشجویی در ایران، داستان غم انگیز، داستان حکت آموز، داستان عاشقانه، داستان طنز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان سرکاری، داستان ترسناک، عجیب اما واقعی، داستان اسطوره ای، داستان فلسفی، داستان افسانه ای، داستان مختلف، زندگی نامه، تست هوش، پزشکی، ورزشی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، علمی، دیدنی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، بازی، درد و دل من و شما، مجتبی زارعی، بزرگترین وبلاگ مرجع داستان، مرجع داستان، الو سلام مامانی. منم هوشنگ. وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.، ترم اول،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، ایرانجوک،




سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرف :

بچه شتر : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است . آیا می تونم ازت بپرسم ؟
شتر مادر : حتما عزیزم . چیزی ناراحتت کرده است ؟
بچه شتر : چرا ما کوهان داریم ؟
شتر مادر : خوب پسرم . ما حیوانات صحرا هستیم . در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم .
بچه شتر : چرا پا های ما دراز و کف پای ما گرد است ؟
شتر مادر : پسرم . قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است .

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : شتر و بچه شتر، داستان طنز، داستان حکمت امیز، داستان خنده دار،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

خودرو مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت وآنها را به درون جوی آب
انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، داستان های حکمت آموز، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان بامزه،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،




سه شنبه 23 فروردین 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

آدرس جدید این وبلاگ برای راحتی شما عزیزان

بزرگترین وبلاگ مرجع داستان

جدیدترین و بهترین داستان های ایران و جهان

داستان غم انگیز،داستان حکت آموز،داستان عاشقانه،داستان طنز،داستان عاطفی،داستان معصومین،داستان سرکاری،داستان ترسناک،عجیب اما واقعی،داستان اسطوره ای،داستان فلسفی،داستان افسانه ای، داستان مختلف،زندگی نامه،تست هوش،پزشکی،ورزشی،سیاسی،طنز سیاسی،شعر ...





نوع مطلب : خواندنی، 
برچسب ها : داستان، داستان غم انگیز، داستان حکت آموز، داستان عاشقانه، داستان طنز، داستان عاطفی، داستان معصومین، داستان سرکاری، داستان ترسناک، عجیب اما واقعی، داستان اسطوره ای، داستان فلسفی، داستان افسانه ای، داستان مختلف، زندگی نامه، تست هوش، پزشکی، ورزشی، سیاسی، طنز سیاسی، شعر، علمی، دیدنی، خواندنی، بیوگرافی هنرمندان سینما، بازی، درد و دل من و شما، مجتبی زارعی، بزرگترین وبلاگ مرجع داستان، مرجع داستان، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران،




دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت: آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان طنز،
لینک های مرتبط :




یکشنبه 10 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی

سلام به عزیزان دلم

سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم

من مجتبی هستم ولی دوستانم اسم منو سورنا گذاشتن ولی لقب من M . C . 13 هست.

بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران.

کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان های مجتبی زارعی، خواندنی، داستان طنز، 
برچسب ها : داستان طنز، داستان، داستان کوتاه، M . C . 13، مجتبی زارعی، سلام به عزیزان دلم سلام میکنم به تمام کسانی که این مطلب رو می خونن سلام به کسانی که باعث شدن من در کنار شما باشم من مجتبی هستم ولی دوستانم اسم منو سورنا گذاشتن ولی لقب من M . C . 13 هست. بهترین سال زندگی من شاید در دبیرستان خلاصه شده باشه رشته من علوم انسانی هست من یکی از شرور ترین بدجنس ترین نامرد ترین و زرنگترین دانش اموز دبیرستان شهید ... اسم دبیرستان رو نمی برم چون ابروش می ره اخه قبل از اینکه من من برم اونجا بهترین دبیرستان منطقه خودش بود در تهران. کارهای شیطانی من در دبیرستان باعث شد من به این نتیجه برسم که من شرورم بذارید براتون بگم:، M.C.13،
لینک های مرتبط : وبلاگ اولین پست من ایران،




یکشنبه 10 بهمن 1389 :: نویسنده : مجتبی زارعی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. در حال مستاصل شد… از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان طنز،
لینک های مرتبط :