تبلیغات
داستان کوتاه و خواندنی - مطالب ابر عشق
 
داستان کوتاه و خواندنی
بزرگترین وبلاگ مرجع داستان
                                                        
درباره وبلاگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... ((حسین پناهی))
اولین پست من ایران
Mojtaba.Crow.13
M.C.13
مجتبی زارعی
مرجع داستان
Welcome To Weblog PostMan Iran
مدیر وبلاگ : مجتبی زارعی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به ادامه کار این وبلاگ موافق هستید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید
 

ابزار وب

بعضی وقتا ما خیلی چیزا رو فراموش می كنیم : محبت ، عشق ، آرزو و... یك نامه جالب كه توسط یك پسر 9 ساله به دختر همسایشون نوشته شده ! با دقت بخونید و از این همه محبت معصومانه لذت ببرید !


متن نامه یک پسر ۹ ساله به دختر همسایه! Www.Nanjoon.Com




نوع مطلب : داستان عاطفی، دیدنی ها، خواندنی، داستان های حکمت آموز، داستان عاشقانه، داستان ایرانی، 
برچسب ها : داستان، یك نامه پر از احساسات، بعضی وقتا ما خیلی چیزا رو فراموش می كنیم : محبت، عشق، آرزو و... یك نامه جالب كه توسط یك پسر 9 ساله به دختر همسایشون نوشته شده ! با دقت بخونید و از این همه محبت معصومانه لذت ببرید !،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




پنجشنبه 2 تیر 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی

به این میگن عشق واقعی

جوون ها لطفا برف پاکن هاشون رو بزنند !!

مراقبت مرد ۹۰ ساله از همسر ۸۹ ساله مبتلا به سرطان11bmucsdx3wpgidk0hjz.jpg

داستان

داستان

داستان

داستان

داستان

داستان

داستان

داستان

داستان





نوع مطلب : دیدنی ها، خودسازی، داستان عاشقانه، داستان انسان های خوب، داستان غم انگیز، داستان های حکمت آموز، داستان عاطفی، 
برچسب ها : داستان، عشق واقعی، عشق، مراقبت مرد ۹۰ ساله از همسر ۸۹ ساله مبتلا به سرطان،
لینک های مرتبط : اولین پست من ایران، لطیفه های ایرانی،




شنبه 24 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مجتبی زارعی
داستان

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت . بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند .
فرمانروا از سردار پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی ؟
سردار پاسخ داد : ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود .
فرمانروا پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهی کرد ؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد !
فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید ، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسری کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود ؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود ؟
همسر سردار گفت : راستش را بخواهی ، من به هیچ چیز توجه نکردم .
سردار با تعجب پرسید : پس حواست کجا بود ؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند !



نوع مطلب : داستان عاطفی، داستان های حکمت آموز، داستان عاشقانه، 
برچسب ها : عشق سردار به همسرش، عشق، سردار، همسر، فرمانروا،
لینک های مرتبط : ایرانجوک، اولین پست من ایران،